شمارە ٢٢ مبارزە طبقاتی

آرشیو نشریه مبارزه طبقاتی

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

ترازنامه مباحثه ای پیرامون
حق ملل در تعیین سرنوشت خویش

نویسنده: ولادیمیر ایلیچ لنین
جولای ١٩١٦، مجموعه آثار جلد ٢٢ مترجم: علی دبیر
انتشارات پژواک – تهران، میدان انقلاب، بازارچه کتاب چاپ اول: تیر ١٣٥٩


مقدمه مترجم

اثر لنین - ترازنامه مباحثەای پیرامون حق ملل در تعیین سرنوشت خویش – در ژوئیه ١٩١٦ نگاشته شد و در اکتبر همان سال در روسیه انتشار یافت.

در شرایطی که جنگ جهانی اول بین دو اردوگاه متخاصم امپریالیستی آغاز گشته بود و سوسیال امپریالیستهای ناسیونال دوم نظیر کائوتسکی و شرکاء از میهن امپریالیست «خودی» در این جنگ حمایت می نمودند، لنین ضمن مخالفت با نظریات خائنانه و راست این گروه به رد نظرات «چپ» که توسط رزا لوکزامبورگ و سوسیال دمکراتهای لهستان، هلند و ... ارائه می شد، پرداخت. او با حرارت از «حق ملل در تعیین سرنوشت» تا حد «آزادی جدا شدن» دفاع کرد و با سیاست «الحاق» قدرتهای بزرگ به مقابله برخاست.

لنین در عین حال، با دید تنگ نظرانه ملی گرایی برخی سوسیال دموکراتها که منافع پرولتاریای بین المللی را در نظر نداشته بلکه از منافع محدود ملی یک کشور کوچک (لهستان) بدون توجه به اوضاع بین المللی و توازن قوا در صحنه جهانی حرکت می نمودند به جدال پرداخت.

او معتقد بود که باید اوضاع را در کل و در مقیاس جهانی در نظر گرفت، نه به طور منفرد و مجزا. باید منافع دموکراسی در یک کشور را تابعی از منافع پرولتاریای جهانی و دمکراسی در ابعاد جهانی ساخت. باید از هرگونه قیامی که علیه دشمن اصلی، یعنی دول معظم امپریالیستی صورت می گیرد، دفاع کرد.

لنین، در این اثر که در اوج جنگ جهانی اول به رشته تحریر درآمده، ضمن رد «دفاع از میهن» در این جنگ مشخص (١٩١٦-١٩١٤) دید «چپ» که هرگونه «دفاع از میهن» را ضدیت با «انترناسیونالیسم» تلقی می کرد، مردود می شمارد. او با ذ کر مثالی درباره بلژیک، آغاز یک جنگ ملی و مترقی، در عصر امپریالیسم را حتی از طرف این کشور امپریالیستی (بلژیک)، در شرایط خاصی ممکن می داند.

در شرایط خاصی که استقلال طلبی و مبارزه علیه سلطه جویی به جریان تاریخی بزرگ دوران ما تبدیل شده است، مطالعه این اثر برجسته لنین، برای درک بهتر اوضاع جهانی و مبارزه اصولی تر علیه انحرافات چپ و راست درباره مسئله ملی و چگونگی برخورد به «دولتهای معظم امپریالیستی» از اهمیت خاصی برخوردار است.

علی دبیر
اردیبهشت ماه ١٣٥٩

حق ملل در تعیین سرنوشت خویش
نشریه مارکسیستی زیمروالد چپ، «وربوته» (vorbote) در شماره ٢ آپریل ١٩١٦ خود اقدام به انتشار تزهایی بر له و علیه حق ملل در تعیین سرنوشت خویش نموده که به امضای هیئت تحریریه ارگان مرکزی حزبمان «سوسیال-دمکرات» و به امضای اگان اپوزسیون سوسیال دمکرات لهستان «گازتا روبوتینکزا» Gazeta Robotnicza رسیده است.

خواننده میتواند از طریق مراجعه به مطالب فوق، با متون تزهای اول (لنین-آثار کامل- جلد ٢٢-ص ٥٦-١٤٣) و ترجمه تزهای دوم١ آشنا شود. مسلماٌ این اولین بار نیست که چنین مسالەای، در چنین ابعاد گستردەای، در صحنه بین المللی مطرح میگردد. ٢٠ سال پیش یعنی سال ٩٦-١٨٩٥ و قبل از برگزاری کنگره سوسیالیستی بین المللی لندن در سال ١٨٩٦، که این بحث از طریق نشریه مارکسیستی آلمانی «نویه زات Neue zeit» توسط رزا لوگزامبورگ، ک.کائوتسکی و «طرفداران استقلال لهستان-PPS » مطرح شد، مساله صرفاً حول موضوع لهستان محدود گشته بود.٢

تاکنون و تا آنجایی که ما اطلاع داریم، مسئله خودمختاری تنها توسط هلندیها و لهستانیها، به شیوه کم و بیش متدیک (از روی اسلوب) مورد مطالعه قرار گرفته است.

امیدواریم وربوته در بررسی این مسئله که برای انگلیسیها، آمریکاییها، فرانسویها، آلمانیها و ایتالیایی ها موضوعی چنین داغ است، موفقیت و پیشرفت داشته باشد.

سوسیالیسم رسمی که به وسیله پلخانف ها، دیوید ها و شرکاء، این هواداران معترف دولت «خودی» و نیز به همان اندازه، کائوتسکیست ها، این مدافعان مخفی اپورتونیسم (از جمله آکسلرود Axelrod، مارتف Martov، چخیدزه Tchkheidze و ...) نمایندگی می شود، تا آن حد مسئله را بغرنج کرده که تا مدتهای مدیدی از یک طرف شاهد تلاشهایی برای ماستمالی کردن قضیه و فیصله دادن آن خواهیم بود و از طرف دیگر شاهد انتظارات کارگران که طالب پاسخ های روشن درباره این «موضوعات لعنتی» میباشند. ما سعی خواهیم کرد در فرصت مناسبی، خوانندگانمان را با مبارزه عقیدتی که بین سوسیالیستهای خارجی جریان دارد آشنا سازیم.

برای ما سوسیال-دمکراتهای روس، این مسئله دارای اهمیت بسیار ویژەای است. این مباحثه ادامه مباحثات ١٩٠٣ و ١٩١٣ ٣ می باشد. این مسئله در جریان جنگ باعث تزلزلات ایدئولوژیک در میان اعضای حزبمان گردیدە است. به علاوه حقه هایی که رهبران برجسته حزب کارگری گووزدوی Gvogdyov یا شوونیست هایی نظیر مارتف و چخیدزه، به منظور طفره رفتن از عمق مسئله بکار میبرند، باعث بغرنجی بیشتر آن شده است. از این جهت ضروری است که یک ترازبندی، لااقل بصورت مقدماتی، از مباحثەای که در صحنه بین المللی درگیر شده صورت پذیرد.

آنچه از تزها میشود برداشت کرد این است که رفقای لهستانی ما به برخی از استدلالات ما پاسخ مستقیمی ارائه می دهند نظیر مسئله مارکسیسم و پرودونیسم. لکن آنها در اغلب موارد به جای جوابگویی رک و مستقیم، از طریق ارائه غیرمستقیم احکام خودشان به ما به پس راه میزنند. به بررسی پاسخهایشان، خواه مستقیم و خواه غیرمستقیم بپردازیم.

١- سوسیالیسم و حق ملل در تعیین سرنوشت
ما تاکید کردە بودیم که اجرا نکردن حق ملل در تعیین سرنوشت در رژیم سوسیالیستی، خیانت به سوسیالیسم میباشد. پاسخ می دهند: « حق خودمختاری در رژیم سوسیالیستی، غیر قابل اجراست.» این یک اختلاف نظر اساسی است. ریشه آن در کجاست؟

مخالفین ما می گویند: «میدانیم که سوسیالیسم باعث محو هرگونه ستم ملی می شود، زیرا تمام منافح طبقاتی را که به این ستم منجر شده از بین می برد»... این استدلال بر سر شرایط اقتصادی که از مدتها پیش مشخص شده و غیر قابل انکار است و در مورد یوغ ملی، در اینجا برای چه مطرح میشود، درحالیکه بحث بر سر یکی از اشکال یوغ سیاسی است. یعنی نگهداری قهری یک ملت در مرزهای حکومتی یک ملت دیگر؟ خیلی ساده این یک تلاش برای طفره رفتن از زیر مسائل سیاسی است! استدلالهایی که به دنبال می آید ما را بر این اندیشه استوارتر می سازد: «این دلیلی ندارد که فکر کنیم که در یک جامعه سوسیالیستییک ملت دارای خصلت یک واحد اقتصادی وسیاسی خواهد بود، به احتمال قریب به یقین ملت صرفا دارای خصلت یک واحد فرهنگی و زبانی خواهد بود زیرا که تقسیم بر حسب اراضی یک گروه فرهنگی سوسیالیستی در صورتی که وجود داشته باشد تنها بر طبق ضروریات اقتصادی میتواند انجام پذیرد. طبیعتاٌ حل مسکل این تقسیم بندی باید نه به وسیله یک به یک ملل مجزا شدهکه دارای قدرت تصمیم گیری تام و کامل باشند (آنگونه که «حق ملل در تحیین سرنوشت» آنرا اقتضا می کند) بلکه به وسیله کلیه شهروندان مربوطه که به شکل دسته جمعی در مورد آن تصمیم خواهند گرفت، حل خواهد شد.»..

این آخرین دلیل که به جای خودمختاری، تصمیم دسته جمعی را جایگزین میسازد، آنچنان مطابق ذوق رفقای لهستانی است که آنرا سه بار در تزهایشان تکرار می کنند! ولی تعدد تکرار، این استدلال اکتبریست و ارتجاعی را به یک برهان سوسیال-دمکرات تبدیل نمیکند. زیرا کلیه مرتجعین و تمامی بورژواها برای ملتهایی که به قهر در چهارچوب مرزهای دولتی مجلس مشترک اعطا میکنند. ویلهلم دوم نیز به مردم بلژیک حق می دهد تا در درون یک مجلس مشترک برای سرتا سر آلمان درباره سرنوشت امپراتوری آلمان «تصمیم دستەجمعی» بگیرند.

نکته مورد اختلاف دقیقاٌ همینجاست. تننها نکته ای که مشخصاٌ مورد بحث قرار میگیرد، یعنی حق جدا شدن آزادانه، که مخالفین ما سعی دارند از زیر آن طفره بروند. جای خنده داشت چنانچه تا این حد غم انگیز نبود!

در اولین تزمان آمده است که در زمینه سیاسی، آزادی ملل تحت ستم قببل از هر چیز به یک تغییر مضاعف نیازمند است: ١- برابری مطلق حقوق بین ملل. بحثی بر سر این مسئله در کار نیست و به مسائل درونی دولت مربوط میشود. ٢- آزادی جدا شدن سیاسی (ر.ک. لنین. آثار ج ٢٢) این مسئله به تعیین مرزهای دولتی مربوط است. این تنها نکته گرهی است و دقیقاٌ همان نکته است که به وسیله مخالفین ما مسکوت گذاشته میشود. آنها نمی خواهند درباره مرزهای دولتی و یا حتی راجع به دولت فکر بکنند. این نوعی «اکونومیسم امپریالیستی» مشابه با اکونومیسم قدیمی سالهای ١٨٩٤- ١٩٠٢ می باشد که اینچنین استدلال می نمود: « سرمایەداری فایق شده بنابراین رسیدگی به امور سیاسی دیگر موردی ندارد!» اینچنین تئوری سیاست زدا اساساٌ ضد مارکسیستی است.

مارکس در اثر خود نقدی بر برنامه گوتا می نویسد: «بین جامعه سرمایەداری و جامعه کمونیستی، دوران گذار انقلابی اولی به دومی قرار دارد. منطبق با این دوران، یک دوران گذار سیاسی نیز وجود دارد که دولت آن، چیزی جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نمی تواند باشد»٤

تاکنون این حقیقت جای بحثی برای سوسیالیستها نداشت. ولی قبول آن به معنی شناسایی دولت تا لحظه است که سوسیالیسم پیروزمند به کمونیسم انتگرال تکامل یافته باشد. از آنچه که انگلس درباره زوال دولت گفته است مطلع هستیم. ما عمداٌ در تز اول تاکید نمودە ایم که دموکراسی شکلی از دولت می باشد که آن نیز زمانی که دولت زوال یافت به خاموشی خواهد رفت. تا زمانیکه مخالفین ما به جای مارکسیسم نقطه نظر جدید «بی دولتی» را جانشین نساخته باشند، استدلالاتشان چیزی جز پارچه ای از اشتباه نخواهد بود.

آنها به جای صحبت درباره دولت (و در نتیجه تعیین مرزهای آن) از یک « گروه فرهنگی سوسیالیستی» صحبت می نمایند، یعنی عامدانه یک عبارت گنگ را به کار می برند تا مسائل مربوط به دولت حذف گردد! نیجه این کار یک همان گویی مضحک میشود: طبیعتاٌ چنانچه دولتی در کار نباشد از مرزهایش نیز سخنی نمی تواند در میان باشد. در اینصورت کل برنامه سیاسی دمکراتیک زائد می گردد. زمانی که دولت زوال یابد، دیگر جمهوری ای هم وجود نخواهد داشت.

شوونیست آلمانی- لنچ – در مقالاتی که به عنوان یادداشت در تز پنجم ذکر نمودیم (لنین. جلد ٢٢. ص١٥٠) یک قسمت بسیار جالب از اثر انگلس، « رودخانەهای پو و راین» را نقل می کند.

ازجمله انگلس می گوید که مرزهای «ملل بزرگ قابل بقای اروپا» در یک جریان تاریخی شکل گرفتند که در مسیر خود یک سری ملل کوچک غیر قابل بقا را «برحسب زبان و علایق» ساکنین در خود ادغام نمودە اند. این مرزها را انگلس «طبیعی» ٥ توصیف می کند. در اروپا نیز در عصر سرمایەداری مترقی ــ حدود سالهای ١٨٤٨-١٨٧١ ــ چنین بودە است. اکنون سرمایەداری امپریالیستی ارتجاعی بیش از پیش این مرزها را که به طریق دمکراتیک تعیین گردیده، در هم می شکند. تمامی شواهد گواهی می دهد که امپریالیسم برای جانشینی خود سوسیالیسم، مرزهایی که کمتر دمکراتیک هستند و یکسری مناطق الحاق شده در اروپا و سایر قسمتهای جهان به ارث خواهد گذاشت. یعنی چه؟ آیا سوسیالیسم پیروزمند که دمکراسی تمام عیار را برقرار نموده و اجرا خاهد کردمخالف تعیین مرزهای دولت به ویژه دموکرایک خواهد بود و حاضر نخواهد شد «علایق» مردم ساکن این مناطق را به حساب بیاورد؟ کافی است این سوالات مطرح شود تا به وضوح مشاهده کنیم چگونه همکاران لهستانی ما از مارکسیسم به سوی «اکونومیسم امپریالیستی» سوق داده می شوند.

اکونومیستهای قدیمی مارکسیسم را به شکل کاریکاتوری درآورده و به کارگران می آموختند که «فقط اقتصاد» برای مارکسیستها حائز اهمیت می باشد. اکونومیستهای جدید یا فکر می کنند که دولت دموکراتیک سوسیالیسم پیروزمند می تواند بدون وجود مرزها حیات داشته باشد (از نوع «مجموعەای از احساسات» بدون وجود ماده) یا اینکه مرزها فقط برحسب احتیاجات تولید تعیین خواهد شد.

در واقع این مرزها از طریق دکوکراتیک تعیین خواهند شد، یعنی در انطباق با «اراده» و «علایق» جمعیت. سرمایەداری با این علایق با خشونت رفتار می کند و در نتیجه م شکلات جدیدی برای نزدیکی بین ملل ایجاد می کند. سوسیالیسم از طریق سازماندهی تولید که مبرا از ستم طبقاتی باشد، با فراهم نمودن رفاه برای کلیه افرد کشور، شرایط را برای «اعتلای آزادانه» علایق مردم ممکن ساخته و در نتیجه به نحو شگفت انگیزی نزدیکی و ادغام ملتها را تسهیل و تسریع میکند.

برای اینکه خستگی خوانند از اشتباهات و ناشیگریهای اکونومیسم رفع شود استدلالاتی را که از جانب یک نویسنده سوسیالیست خارجی بر سر موضوع مورد بحثمان انجام گرفته یادآوری میکنیم، منظور «اتوبائور» است که او نیز مضحکه خود را دارد: «خودمختاری ملی - فرهنگی»، ولی بر سر یک سری از مسائل اساسی بدرستی استدلال میکند. مثلاٌ در کتابش، «مسئله ملی و سوسیال دموکراسی»، در فصل ٢٩، بائور مخفی کردن سیاست امپریالیستی زیر نقاب ایدئولوژی ملی را دقیقاٌ و به نحو درستی افشا می نماید. در فصل ٣٠ «سوسیالیسم و اصل ملیت»، می گوید: «جامعه سوسیالیستی هرگز قادر نخواهد شد با توسل به زور ملتهایی را دربست به خود ملحق کند. توده های خلقی را پیش خود مجسم کنید که از کلیه نعمات یک فرهنگ ملی برخوردار بوده و در امور مربوت به قانونگذاری و اداره امور سهیم باشند و بالاخره سلاع نیز دراختیار داشته باشند. آیا می شود یک نظام اجتماعی خارجی، با توسل به زور چنین ملتی در برابر خود به زانو درآورد؟ هر قدرت دولتی به نیروی اسلحه متکی است. ارتش تودە ای کنونی، با کمک یک مکانیسم نبوغ آمیز تا به حال به صورت یک ابزار در دست یک شخص، یک خانواده و یک طبقه مشخص باقی مانده است، درست مانند شوالیه ها و مزدوران اعصار قدیم. ولی در مقابل ارتش جامعه دموکراتیک نظام سوسیالیستی هیچ چیز نیست مگر خلق مسلح، زیرا از افرادی با سطح فرهنگ بالا که به میل خود در نهادهای اجتماعی کار می کنند و در کلیه فعالیتهای دولتی سهیمند، متشکل شده است. در چنین شرایطی هرگونه امکان سلطه ملی توسط قدرت خارجی از بین می رود.» کاملاٌ درست است. در نظام سرمایەداری در هم شکستن یوغ ستم ملی ( و بطور کلی یوغ ستم سیاسی)، غیر ممکن است. برای رسیدن به این منظور ضروری است که طبقات حذف شوند یعنی سوسیالیسم برپا شود. ولی سوسیالیسم در عین حال که بر اقتصاد متکی است ابداٌ به این عامل به تنهایی خلاصه نمی شود. برای از بین بردن یوغ ستم ملی یک بنیاد مورد نیاز است و آن تولید سوسیالیستی است. ولی بر اساس این بنیاد هنوا ضرورت دارد که سازمان دولتی دمکراتیک، یک ارتش دمکراتیک و ... ساخته شود. پرولتاریا با تغییر سرمایەداری به سوسیالیسم، الغای کامل ستم ملی را ممکن می سازد. ولی تبدیل این امکان به واقعیت، فقط و فقط از طریق برقراری کامل دمکراسی در کلیه زمینه ها، از جمله مرزبندی کشورها بر حسب «علایق» ساکنین آن و قبول آزادی کامل جدا شدن برای آنها عملی است. با حرکت از این نوبت به محو مطلق کوچکترین تصادمات ملی، کوچکترین عدم اعتمادهای ملی در عمل، چهرە واقعی به خود گرفته و نزدیکی شتابنده و ادغام ملتها که منجر به زوال دولت خواهد شد، عملی می شود. این است تئوری مارکسیسم که همکاران لهستانی ما از آن به اشتباه فاصله گرفته اند.

٢- آیا در عصر امپریالیسم، دمکراسی قابل تحقق است؟
پلمیک کهنه سوسیال دمکراتهای لهستانی بر علیه حق ملل در تعیین سرنوشت خویش تماماٌ بر این استدلال بنا شده که این امر در یک نظام سرمایەداری غیر قابل تحقق می باشد. از همان سال ١٩٠٣ در کمیسیون برنامه دومین کنگره حزب کارگری سوسیال دمکراتیک روسیه ما ایسکرایی ها این استدلال را مسخره می کردیم و می گفتیم که همانند موضع «اکونومیستها» (با آن همه بدنامی) مارکسیست را به صورت کاریکاتور درمی آورد. ما بخصوص در تزهایمان بر غلط بودن آن اصرار ورزیدیم. ولی رفقای لهستانی درست بر سر همین نکته که پایه تئوریک بحث را تشکیل می دهد بود که نخواستند (و یا نتوانستند) به هیصکدام از استدلال های ما جواب بدهند.

برای اینکه عدم امکان اقتصادی خودمختاری به اثبات برسد میبایست یحلیل اقتصادی می شد، همانطور که ما نیز برای اثبات غیر ممکن بودن ماشین آلات و یا به جریان افتادن کوپن کار و غیره چنین تحلیلی انجام دادیم. هیچکس در فکر ارائه چنین تحلیلی نیست. هیچکس حاضر نیست تاٌیید کند که «استثنائاٌ» در تنها یک کشور در سرتاسر جهان هم که شده و در عصر افراط کاریهای امپریالیستی به این خودمختاری غیرقابل تحقق صورت واقعیت بخشیده باشد و این کار را بدون جنگ و یا انقلاب انجام داده باشد. (نروژ، ١٩٠٥)

بطور کلی دمکراسی سیاسی تنها یکی از شکال ممکن (هرچند از نظر تئوریک برای سرمایەداری ناب امری طبیعی به نظر می رسد) برای روبنای سرمایەداری است. سرمایەداری و امپریالیسم آنگونه که واقعیت نشان می دهند تحت کلیه اشکال سیاسی تکامل می یابند و کلیه این اشکال را تابع خود می نمایند. از این جهت، از نظر تئوریک کاملاٌ غلط خواهد بود چنانچه بخواهیم ادعا کنیم که تحقق یکی از اشکال و یکی از مطالبات دمکراسی «غیرممکن» است.

فقدان پاسخ از جانب همکاران لهستانی به این استدلالات ما را مجبور می کند بحث بر سر این موضوع را بسته شده تلقی نماییم. به عبارتی برای اینکه مسئله را ثابت کرده باشیم، سعی کردیم تا آنجا که مقدور است، مشخص بحث کنیم و اعلام کردیم که نفی امکان برپایی مجدد لهستان در حال حاضر، با توجه به عوامل استراتژیک و سایر عوامل مربوط به جنگ کنونی، «مسخره» خواهد بود. اما جوابی نشنیدیم!

رفقای لهستانی، خیلی ساده، یک حکم کاملاٌ اشتباه را مجدداٌ مطرح ساختند (فصل یک، پاراگراف ٢) و گفتند: «در اموری که به الحاق مناطق خارجی مربوط می شود، اشکال دمکراسی سیاسی مطرود می باشند. این قهر آشکار است که تصمیم می گیرد... سرمایه هرگز اجازه نخواهد داد که مردم درباره مسئله مربوط به مرزهای دولتی خود، تصمیم نهایی را بگیرند.» گویا «سرمایه» قادر اسر «اجازه» دهد که کارمندانش که خادمین امپریالیسم هستند به وسیله مردم انتخاب شوند! یا گویا بطور کلی قابل تصور است که بدون «قهر آشکار»، مسائل پر اهمیت مربوط به مسائل عمده دمکراتیک نظیر: جمهوری به جای سلطنت و میلیس به جای ارتش منظم، به طور نهایی تصمیم گیری شود! از نظر ذهنی رفقی لهستانی قصد دارند مارکسیسم را تعمیق بخشند ولی واقعاٌ خیلی ناشیانه دست به این کار زدەاند. از نظر عینی جملات آنها درباره عدم امکان تحقق بخشیدن به خودمختاری نشانه ای از اپورتونیسم می باشد، زیرا به طور ضمنی این امر بدون یک سلسله از انقلابات، «تحقق ناپذیر» فرض شده به همانگونه که در عصر امپریالیسم کل دمکراسی و به طور کلی تمام مطالبش قابل تحقق می باشد.

رفقای لهستانیمان فقط یک بار و و کاملاٌ در آخر پاراگراف ٢، فصل ١، هنگام طرح مسئله آلزاس، موضع اکونومیسم امپریالیستی را ترک کردەاند تا به جای ارجاع به «عامل اقتصادی»، به طور عام به یکی از مسائل مربوط به یکی از اشکال دمکراسی مشخصاٌ پاسخ دهند و اتفاقاٌ این شیوه برخورد به مسئله غلط از آب درآمد! آنها می نویسند که «امتیازطلبی غیردمکراتیک» خواهد بود چنانچه آلزاس ها، به تنهایی و بدون مشورت با فرانسویان، پیوست آلزاس به فرانسه را به آنها «تحمیل» کنند، درحالیکه بخشی از آلزاس به سوی آلمانی ها جلب شده و این یک تهدید جنگی خواهد بود!! این سردرگمی واقعاٌ خنده دار است. خودمختاری(بطور طبیعی و همانگونه که در تزهایمان بر آن تاٌکید کرده ایم) آزادی جدا شدن از یک دولت ستمگر را مفروض می دارد. اظهار این مطلب که پیوند با یک دولت مشخص احتیاج به رضایت دولت اخیر دارد، همان اندازه در سیاست غیر مرسوم است، که در زمینه اقتصادی بگوییم که سرمایەدار دریافت سود، و کارگر دریافت مزدش را «می پذیرد»! طرح چنین مسئله ای مسخره است.

برای اینکه یک فرد سیاسی و مارکسیست باشیم باید هنگام بحث درابره آلزاس، مچ دغلکاران سوسیالیسم آلمانی که برای آزادی جدا شدن آلزاس مبارزه نمی کنند و مچ دغلکاران سوسیالیسم فرانسه، که با بورژوازی فرانسه، بر سر الحاق قهری تمام آلزاس سازش می کنند را بگیریم. باید مچ هر دو را بیگریم، زیرا که در خدمت امپریالیسم کشور خودی قرار گرفته اند و از تشکیل یک دولت مجزا، حتی کوچک، وحشت دارند. باید نشان داد که چگونه سوسیالیستها از طریق شناسایی حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، این مسئله را بدون اینکه بر خواست و اراده آلزاس ها خدشه ای وارد شده باشد در عرض چند هفته حل میکنند. اگر به جای این کار درباره احتمال هراس انگیز «تحمیل» شدن آلزاسی های فرانسه به این کشور وسواسی به خرج دهیم، شاهکار زدە ایم.

٣- الحاق چیست؟
ما این سوال را به روشنترین وجه ممکن در تزهایمان (پاراگراف ٧، لنین، آثار، ج٢٢، ص٣-١٥٢) مطرح ساخته ایم. اما رفقای لهستانی به آن پاسخی نداده اند. آنها از زیر این سوال طفره رفته و با قاطعیت اعلام کردە اند که: ١) مخالف الحاق هستند. ٢) توضیح داده اند که چرا مخالفند.

مسلماٌ این مسائل بسیار پر اهمیت هستند ولی در سطح دیگری قرار دارند. چنانچه هرچند به میزان اندک دلواپس تعمیق اصولمان از نظر تئوریک هستیم و می خواهیم فرمولبندی روشن و دقیقی برای آن پیدا کنیم، نمی توانیم از زیر این مسئله که الحاق چیست، طفره برویم، چرا که این مفهوم در ترویج و تبلیغ سیاسی گنجانده شده است. طفره روی از آن در بحثی که بین همکاران جریان دارد، فقت می تواند بمثابه عدم تمایل به موضع گیری تلقی شود.

این سوال را برای چه مطرح می سازیم؟ توضیح آن را هنگام طرح مسئله بیان داشتیم. علت آن است که «اعتراض علیه الحاق، معادل شناسایی حق ملل در تعیین سرنوشت خویش می باشد». مفهوم الحاق معمولاٌ مستلزم: ١. مفهوم قهر (استدلال قهرآمیز) ٢. مفهوم یوغ خارجی (اتصال منطقه بیگانه و ...) ٣. مفهوم تجاوز به وضع موجود (استاتوکو) می باشد. این همان چیزیست که در تزهایمان مطرح کردیم، بدون اینکه انتقاداتی را برانگیخته باشد.

یک سوال مطرح می شود: آیا سوسیال دمکراتها می توانند به طور کلی مخالف قهر باشند؟ روشن است که خیر. پس ما به این علت مخالف الحاق نیستیم که یک عمل قهری است، بلکه به دلیل دیگری است. همچنین سوسیال دمکراتها نمی توانند طرفدار حفظ وضع موجود (استاتوکو) باشند. هر چقدر هم تلاش کنید نمی توانید از این استنتاج فرار کنید که، الحاق یعنی تجاوز به حقوق خودمختاری یک ملت و تعیین مرزهای یک دولت علیرغم اراده مردم.

مخالف الحاق بودن، یعنی طرفداری از حق خودمختاری کردن. «مخالف حفظ قهری هر ملتی در چهارچوب مرزهای یک دولت مشخص» بودن. (ما عامدانه این جملەبندی را که اندکی تغییر یافته، درباره همان ایده که در پاراگراف ٤ تزهایمان – لنین، آثار کامل، ج٢٢، ص١٤٧ – آمده نیز بکار می بریم و رفقای لهستانی در این مورد به ما پاسخ بسیار روشن داده اند و در ابتدای پاراگراف ٣ فصل ٤ خود اظهار داشته اند که آنها مخالف حفظ قهری ملل ستمدیده، در چهارچوب مرزهای دولتی که آنها را الحاق کرده می باشند) و این همان حق ملل در تعیین سرنوشت خویش است.

ما نمی خواهیم با کلمات بازی کنیم. چنانچه حزبی وجود داشته باشد که آماده باشد در برنامه خود یا در یک قطعنامه که برای همه لازم الاجرا باشد (شکل آن مهم نیست)، اعلام کند که مخالف الحاق (کارل رادک این موضوع را در یکی از مقالاتش در Berner Tagwacht به صورت مخالف «الحاق قدیم و جدید» ذکر کرده است)، مخالف حفظ قهری ملتهای ستمدیده در چهارچوب دولت خودی است. در این صورت ما توافق کامل و اصولی خود را با این حزب اعلام می کنیم. در این صورت چسبیدن به کلمه خودمختاری کار بیهوده ای خواهد بود، و چنانچه در حزب ما کسانی یافت شوند که بخواهند با چنین روحیه ای کلمات و فرمولبندی پاراگراف ٩ برنامه ما را تغییر بدهند، در این صورت ما اختلاف نظرمان با این رفقا را به عنوان اختلاف نظر اصولی تلقی نخواهیم کرد. تنها چیزی که اهمیت دارد شفافیت سیاسی و بلوغ تئوریک در شعارهای ماست.

در طی بحثهای شفاهی پیرامون این مسئله- که هیچکس اهمیت آنرا بخصوص در حال حاضر که ایام جنگ است نفی نمی کند- استدلال زیر را (که موفق به کشف آن در مطبوعات نشدیم) مطرح ساختیم: اعتراض بر ضد یک درد معین اجباراٌ به معنی پذیرش یک استنباط مثبت که نافی این درد است نمی باشد. واضح است که استدلال مزبور هیچ قوامی ندارد و لابد به این جهت در هیچ یک از مطبوعات نقل نشده است. چنانچه یک حزب سوسیالیستی اعلام نماید که «مخالف حفظ قهری یک ملت ستمدیده در چارچوب مرزهای دولتی که آنرا به خود الحاق نموده» می باشد، این حزب ضمناٌ بدینوسیله متعهد می شود که پس از کسب قدرت از حفظ قهری آن، امتناع ورزد.

ما یک لحظه تردید نداریم چنانچه فردا، هیدنبورگ یک نیمه پیروزی بر روسیه کسب نماید به نحوی که (در نتیجه خواست انگلستان و فرانسه مبنی بر تضعیف مختصر تزاریسم) به تشکیل یک دولت لهستانی منجر شود – از نقطه نظر قوانین اقتصادی سرمایه داری و امپریالیسم این امر کاملاٌ «تحقق پذیر» می باشد- و چنانچه در پی آن – پس فردا- انقلاب سوسیالیستی در پتروگراد، برلن و ورشو ه پیروزی برسد، در اینصورت دولت سوسیالیستی لهستان، همانند دولتهای سوسیالیستی روس و آلمانی در حفظ قهری مثلاٌ آلمانی اوکراینی ها، «در محدوده مرزهای دولت لهستان» صرفنظر خواهد کرد. چنانچه اعضای هیئت یحریریه «گازتا روبوتنیکزا» عضو این دولت باشند، آنها بدون شک تزهای خود را قربانی نمودەاند و از این طریق تئوری «حق خودمختاری تنهە برای یک جامعه سوسیالیستی قابل پیاده شدن است» را نیز مردود خواهند شمرد.

اگر قرار بود طور دیگری فکر کنیم، در دستور کار خود به جای یک مباحثه دوستانه با سوسیال دمکراتهای لهستانی، یک مبارزه انعطاف ناپذیر علیه آنها به مثابه افراد شوونیست به راه می انداختیم.

شما فرض کنید که من در حال عبور از کوچه های یکی از شهرهای اروپایی، یک اعتراض عمومی که بعداٌ انعکاس خود را در مطبوعات پیدا کند، نسبت به این مسئله که چرا یک انسان را مانند یک غلام خریداری کنم، بلند نمایم. هیچ تردیدی نیست که به درستی مرا به عنوان یک بردەدار، بمثابه یک هوادار اصل یا نظام – هر طور که می پسندید – بردەداری ارزیابی خواهند کرد. علایق من به بردەداری هرچند شکل منفی یک اعتراض را به خود گرفته باشد، به جای شکل مثبت « من طرفدار بردەداری هستم»، هیچکسی را فریب نخواهد داد. یک اعتراض سیاسی مطلقاٌ مساوی با یک برنامه سیاسی است. این امر تا به آن درجه واضح است که به نظر میرسد شرح آن کمی دشوار باشد. در هر حال ما اطمینان قاطع داریم که لااقل در میان زیمروالدی های چپ – درباره همه زیمروالدی ها صحبت نمی کنم زیرا ماتتف ها و کائوتسکیست های دیگری در صفوفشان هستند – هیچکس اعتراض نخواهد کرد اگر بگوییم که در انترناسیونال سوم برای افرادی که قادر به تفکیک یک اعتراض سیاسی از یک برنامه سیاسی نبوده و آنها را مقابل هم قرار بدهند و ... جایی نخواهد بود.

ما نمیخواهیم بیهوده بر سر کلمات به مجادله بپردازیم. از این جهت به خود اجازه دادیم شدیداٌ اظهار امیدواری کنیم که سوسیال دمکراتهای لهستانی به زودی و رسماٌ سعی خواهند کرد اقدام به فرمولبندی پیشنهاد حذف پاراگراف ٩ هم از برنامه حزبمان (که برنامه حزب آنها نیز هست) و هم از برنامه انترناسیونال (قطعنامه کنگره لندن ١٨٩٦) را بنمایند و از طرف دیگر نقطه نظر سیاسی خودشان درباره مناطق الحاق شده قدیم و جدید و نیز حفظ قهری یک ملت ستمدیده در چارچوب مرزهای دولتی که آنرا به خود الحاق نموده، تعریف نمایند. به مسئله بعدی بپردازیم.

٤- موافق یا مخالف الحاق
رفقای لهستانی در پاراگراف ٣ از فصل ١ تزهایشان صراحتاٌ مخالفت خود را با هرگونه الحاقی ابراز می دارند. اما متاسفانه احکامی در پاراگراف ٤ همان فصل، به چشم می خورد که باید آنها را الحاق طلبانه نامید. این پاراگراف، برای آنکه حسن تعبیری به کار بردە باشیم.. با این جمله عجیب آغاز می شود:

«نقطه حرکت مبارزه سوسیال دمکراسی علیه الحاق و بر ضد حفظ قهری ملتهای تحت ستم در درون مرزهای دولت الحاق گر، به معنی عدم قبول دفاع از میهن تحت هر شکل می باشد، (تاکید از نویسندگان)، و در عصر امپریالیسم این امر عبارت است از دفاع از حقوق بورژوازی خودی برای اعمال ستم و غارت خلقهای بیگانه...»
چه شد؟ یعنی چه؟
«نقطه حرکت مبارزه علیه الحاق یعنی عدم قبول دفاع از میهن تحت هر شکل».. اما تا کنون همه متفق القول معتقد بودند که می توان هر گونه جنگ ملی یا قیام ملی را «دفاع از میهن» خواند! با الحاق مخالفیم، اما.. درک ما از این عبارت این است که با جنگ الحاق شده ها، برای رهایی از یوغ الحاق گران مخالفیم. با قیام الحاق شده ها که می خواهند خود را یوغ الحاق گران آزاد سازند مخالفیم! آیا این یک حکم الحاق طلبانه نیست؟!

نویسندگان تزهای مزبور، حکم عجیبشان را چنین توجیه می کنند که «در عصر امپریالیسم» دفاع از میهن، یعنی دفاع از حقوق بورژوازی خودی برای اعمال ستم بر خلقهای بیگانه. ولی این ادعا صرفاٌ درباره یک جنگ امپریالیستی صادق است. یعنی جنگی که بین قدرتها و گروه بندیهایی از قدرتهای امپریالیستی درگیر شود، هنگامی که طرفین بر ستمگری بر خلقهای بیگانه اکتفا نکرده دست به جنگی زدەاند با این انگیزه که کدامیک از دیگری بیشتر ستم اعمال می کنند!

علی الظاهر نحوه طرح مسئله دفاع از میهن از جانب نویسندگان فوق با شیوه طرح آن از جانب حزب ما، کاملاٌ تفاوت دارد. ما «دفاع از میهن» در جنگ امپریالیستی را مطرود می دانیم. این مسئله به روشنترین وجه ممکن در بیانیه کمیته مرکزی حزبمان و در قطعنامه های برن (لنین، آثار کامل، ج٢١) که در بروشور «سوسیالیسم و جنگ» منعکس شده (به فرانسه و آلمانی چاپ شده) انتشار یافته است. ما همچنین دو بار در تزهایمان بر روی این امر تاکید ورزیدیم (تذکرات پاراگرافهای ٤ و ٦- لنین، آثار کامل، ج٢٢، ص ٥٠-١٤٩) به نظر می رسد، نویسندگان تزهای لهستانی با تز دفاع از میهن به طور عام، یعنی حتی با جنگهای ملی مخالفند، شاید بر اساس این ارزیابی که چنین جنگهایی در «عصر امپریالیسم» غیرممکن می باشد. می گوییم «شاید»، زیرا که این نظریه در تزهای رفقای لهستانی تشریح نشده است.

در عوض، این نقطه نظر، به وضوح در تزهای گروه آلمانی «انترناسیونال» و در بروشور ژونیوس که مقاله ویژە ای به آن اختصاص داده ایم (لنین، آثار کامل، ج٢٢، ص ١٩-٣٠٥) بیان گشته است. برای تکمیل مطالبی که در آنجا گفته شده باید تاکید کنیم که به خوبی میتوان قیام ملی یک نقطه، یا یک کشور الحاق شده بر ضد دولتی که آب را به خود ملحق نموده را یک قیام، به جای یک جنگ خواند. (ما چنین اعتراضی را شنیده بودیم و از این جهت است که آنرا ذکر می کنیم، هرچند یک بحث لغوی است و نباید آنرا چندان جدی تلقی کرد.) به هر حال احتمال پیدا شدن کسی که منکر شود بلژیک، صربستان، گالیسی و ارمنستان الحاق شده قیام خود را بر ضد کشورهای الحاق گر، به نحوی معقولانه دفاع از میهن بخوانند، بسیار کم است. پس روشن می شود که رفقای لهستانی، به این بهانه با چنین قیامی مخالف هستند که در کشورهای الحاق شده مزبور نیز یک بورژوازی وجود دارد که این بورژوازی نیا به خلقهای بیگانه ستم اعمال می کند یا بهتر بگوییم ممکن است اعمال کند. زیرا مسئله فقط بر سر «حق اعمال ستم او » است. از ‌قرار، آنها محتوای اجتماعی واقعی آن قیام (مبارزه رهایی بخش یک ملت ستمدیده بر ضد ستم) را نادیده گرفته، احتمال اعمال حق ستم یک بورژوازی، که در حال حاضر خود نیز نحت ستم است، را مد نظر دارند. مثالی بزنیم: چنانچه در سال ١٩١٧ آلمان بلژیک را به خود الحاق کند و در سال ١٩١٨ بلژیک برای رهایی خود دست به قیام بزند، رفقای لهستانی به این بهانه که بورژوازی بلژیک «حق اعمال ستم بر خلقهای بیگانه » را دارد، با این قیام مخالفت خواهد کرد.

در این استدلدل حتی یک ذره از مارکسیسم یا به طور کلی از روحیه انقلابی پیدا نمی شود. اگر نمی خواهیم به سوسیالیسم خیانت کردە باشیم، باید از هرگونه قیام بر علیه دشمن اصلیمان (بورژوازی دولتهای بزرگ) حمایت کنیم. البته به این شرط که قیام طبقه ارتجاعی نباشد. در صورت عدم حمایت از مناطق الحاق شده، از نظر عینی، به افراد الحاق طلب تبدیل گشته ایم. دقیقاٌ در عصر امپریالیسم یا عصر انقلاب اجتماعی نوظهور امروزی است که پرولتاریا با انرژی خاصی از قیام مناطق الحاق شده دفاع خواهد کرد تا فردا یا در همان زمان بورژوازی قدرت بزرگ را که به وسیله قیام تضعیف شده، مورد یورش قرار دهد.

اما الحاق طلبی رفقای لهستانی از این هم بالاتر میرود. آنها نه تنها با قیام مناطق الحاق شده مخالفند، بلکه با هرگونه اعاده استقلال، حتی از طرق صلح آمیز، مخالفت میورزند. بهتر است از زبان خودشان بشنوید:

«سوسیال دمکراسیی که هرگونه مسئولیتی درباره نتایج سیست ستم امپریالیستی را از خود سلب و با نهایت انرژی علیه اثرات آن مبارزه کرده، به هیچ وجه به نفع ایجاد خطوط مرزی جدید در اروپا و بازسازی آنهایی که امپریالیسم برانداخته، اعلام موضع نمی کنند.»

در حال حاضر امپریالیسم، خطەط مرزی بین آلمان و بلژیک و بین روسیه و گالیسی را برانداخته است. پس می بینید که سوسیال دمکراسی می باید به طور کلی مخالف استقرار مجدد آنها، به هر شکل باشد. در ١٩٠٥، در عصر امپریالیسم، هنگامی که دیت (مجلس) خودمختار نروژ جدایی خود را از سوئد اعلام کرد و جنگی که مرتجعین سوئد قصد داشتند برعلیه نروژ به راه بیندازند، هم به علت مقاومت کارگران سوئدی و هم به خاطر وضعیت بین المللی امپریالیسم انجام نشد، سوسیال دمکراسی می بایست با جدا شدن نروژ مخالف بوده باشد چرا که این جدایی به طرز انکارناپذیری به معنی «استقرار خطوط مرزی جدید در اروپا» بود.

این دیگر الحاق طلبی آشکار و بدون حاشا است. هیچ احتیاجی به رد کردن آن نیست زیرا خودش خود را محکوم می کند. هیچ حزب سوسیالیستی جرات اتخاذ موضع زیر را نخواهد داشت: «ما به طور کلی با الحاق مخالفیم، اما در اروپا همینکه الحاق ها به امر انجام شده تبدیل شدند، ما بر آنها صحه می گذاریم و یا به نوعی با آنها کنار می آییم.»

ما فقط اندکی بر روی ریشه های تئوریک اشتباهی که رفقای لهستانی ما را بر چنین.. «امکان ناپذیری» آشکاری کشانده، مکث خواهیم کرد. ما کمی دورتر نشان خواهیم داد که تا چه اندازه جدا کردن خرج اروپا، بی پایه و اساس است. دو جمله زیر از تزهای مزبور افشاگر ریشه های دیگری از انحراف در میان خیل اشتباهات می باشد:
«... آنجا که چرخ امپریالیسم عبور کرده و یک دەلت سرمایەداری قبلاٌ شکل گرفته را خرد کرده، در همانجا یک تمرکز سیاسی و اقتصادی تحت سکل وحشیانه ستم امپریالیستی، تکوین می یابد که تدارکی برای سوسیالیسم می باشد ..»

این شیوەای برای توجیه الحاق ها و استروویسم است نه مارکسیسم. سوسیال دمکراتهای روس که روسیه سالهای ١٨٩٠ را به خاطر دارند با این شیوه تحریف مارکسیسم که وجه مشترک استرووه ها، کانوها، لگین ها و شرکاء است، به خوبی آشنایی دارند. ازقضا درباره استروویستهای آلمانی که به آنها سوسیال امپریالیست گفته می شود، عبارت زیر را در یکی دیگراز تزهای رفقای لهستانی میخوانیم (فصل ٣، پاراگراف ٢):

(شعار حق ملل در تعیین سرنوشت خویش)«به سوسیال امپریالیستها این امکان را می دهد که با اثبات خصلت توهم انگیز این شعار، مبارزه ای را که ما علیه ستم ملی به پیش می بریم ناشی از برخورد احساساتی، که از نظر تاریخی توجیه ناپذیر است معرفی نماید و به این ترتیب اعتماد پرولتاریا را نسبت به صحت برنامه سوسیال دمکراسی سلب نماید... »

معنی این جمله این است که نویسندگان، موضع استروویستهای آلمانی را «علمی» ارزیابی می کنند! مبارک باشد!

اما تذکر یک نکته کوچک کافی است تا این دلیل عجیب که با اثبات حقانیت لنچ ها، کانوها و پاروس ها برضد ما همراه است و بدینوسیله ما را مورد تهدید قرار می دهد نقش بر آب شود. نکته این است که لنچ ها در نوع خود افراد پیگیری هستند. لنچ در شماره ٨٠٩ نشریه آلمانی شوونیست «ناقوس» (این شماره را عمداٌ در تزهایمان ذکر می کنیم) بطور همزمان «فقدان پایه علمی» برای شعار خودمختاری (مشهود است که سوسیال دمکراتهای لهستانی، این استدلدل لنچ را غیر قابل رد تلقی کرده اند. از استدلالی که از تزهای آنها به عاریت گرفته و ذکر کردە ایم، چنین استنباط می شود.) و «فقدان پایه علمی» برای شعار مخالفت با الحاق را اثبات می کند.

زیرا لنچ یک حقیقت ابتدایی را به خوبی درک کرد است. حقیقتی که ما به هم قطاران لهستانی خود متذکر شدیم و آنها حاضر نشدند به آن پاسخ بگویند و آن این است که هیچگونه تفاوتی – نه از لحاظ اقتصادی و نه از لحاظ سیاسی و نه بطور کلی از لحاظ منطقی- بین شناسایی خودمختاری و اعتراض برعلیه الحاق وجود ندارد. چنانچه رفقای لهستانی معتقد به غیر قابل کردن دلایل لنچ بر ضد خودمختاری هستند باید به همین نحو این امر را بپذیرند که، امثال لنچ تمامی این دلیل ها را در مبارزه علیه الحاق نیز به کار می برند.

این اشتباهات تئوریک که کنه استدلالات همقطاران لهستانی ما را تشکیل میدهد، باعث تبدیل آنها به «الحاق طلبان ناپیگیر» شده است.

٥- چرا سوسیال دمکراسی با الحاق مخالف است؟
از نظر ما پاسخ روشن است. به این خاطر که الحاق، حق ملل در تعیین سرنوشت خویش را نقض میکند، یا به عبارت دیگر از این جهت که الحاق یکی از اشکال ستم ملی است.

از نظر سوسیال دمکراتهای لهستانی، ارائه توضیحات ویژه ضروری احساس شده و ناشرین این توضیحات (فصل ٣ ، پاراگراف یک از تزها) بطور اجتناب ناپذیری در یک سلسله تناقضات جدید فرو رفته اند.

آنها برای توجیه این امر که ما (علیرغم استدلال های از نظر علمی اثبات شده لنچ ها) مخالف الحاق هستیم دو دلیل را مطرح می سازند.

دلیل اول:
«... در مقابل این حکم که الحاق در اروپا برای محافظت نظامی دولت امپریالیستی پیروزمند ضروری می باشد، سوسیال دمکراسی این موضوع را قرار می دهد که تنها نتیجه الحاق تشدید انتاگونیسم ها و به تبع آن حدت یافتن خطر جنگ می باشد.»...

برای لنچ ها این پاسخ کافی نیست زیرا دلیل اصلی آن ضرورت نظامی نیست، بلکه خصلت از نظر اقتصادی مترقی الحاق ها است که باعث تمرکز در عصر امپریالیسم می شود. کجای این استدلال منطقی است، اگر سوسیال دمکراتهای لهستانی در آن واحد هم خصلت مترقی برای چنین تمرکزی قائل باشند، درحالیکه با کشیدن مجدد خطوط مرزی که توسط امپریالیسم پاک شده مخالف هستند و از طرف دیگر با الحاق ها به مخالفت برمی خیزند؟

ادامه دهیم. الحاق ها باعث افزایش چه نوع جنگهایی می شوند؟ خطر جنگ امپریالیستی نخاهد بود زیرا علتهای دیگری باعث بروز چنین جنگهایی می شود. در جنگ امپریالیستی کنونی، انتاگونیسم های اصلی بدون شک آنهایی هستند که انگلستان را مقابل آلمان از طرفی و روسیه را در مقابل آلمان از طرف دیگر قرار می دهند. قابل توجه اینکه الحاقی در کار نبوده و نیست. آن خطری که افزایشش گوشزد شده خطر جنگهای ملی و قیامهای ملی است. اما چگونه می شود از سویی جنگهای ملی در عصر امپریالیسم را غیرممکن اعلام کرد و از سوی دیگر از خطر جنگهای ملی دم زد؟ اصلاٌ منطقی نیست.

دلیل دوم:
الحاق ها «دره عمیقی بین پرولتاریای ملت مسلط و پرولتاریای ملت تحت سلطه حفر می کنند»... «پرولتاریای ملت تحت ستم با بورژوازی خودی متحد شده و پرولتاریای ملت مسلط را دشمن خود تلقی خواهد کرد. به جای مبارزه طبقاتی بین المللی پرولتاریا برعلیه بورژوازی بین المللی، انشعاب پرولتاریا و فساد ایدئولوژیک او جایگزین خواهد شد»

ما با این دلایل کاملاٌ موافقیم ولی آیا منطقی است که درباره یک و همان یک مسئله دلایلی را بیاوریم که نافی یکدیگر هستند؟ در پاراگراف ٣ از فصل یک از تزها، همان دلایلی را که فوقاٌ ذکر شده پیدا می کنیم، مبنی بر اینکه نتیجه الحاق ها انشعاب پرولتاریاست و همانجا در پاراگراف ٤ به ما می گویند که باید در اروپا با لغو الحاق هایی که تاکنون انجام پذیرفته مخالف بود. باید طرفدار آموزش تودەهای کارگری ملتهای تحت ستم و ملتهای ستمگر برای ایجاد مبارزه یکپارچه بود. اگر الغای الحاقیات ناشی از احساسات درونی ارتجاعی است، ممکن نیست که بتوان ادعا کرد که الحاق ها باعث حفر یک دره در درون پرولتاریا و عامل انشعاب در صفوف آن باشد. بالعکس الحاق ها باید به ما امکان دهد که شرط نزدیک شدن پرولتاریای ملتهای مختلف را از طریق آن تشخیص دهیم.

ما می گوییم کارگران برای اینکه قادر به انجام انقلاب سوسیالیستی و سرنگونی بورژوازی باشند باید پیوند فشردەای بین خود برقرار کنند و مبارزه برای حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، یعنی مبارزه برعلیه الحاق ها، زمینه مساعدی برای این وحدت فشرده فراهم می کند. ما در موقع خود پیگیر می مانیم. اما درست برعکس، رفقای لهستانی که الحاقها را در اروپا «تغییرناپذیر» و جنگهای ملی را «غیرممکن» می دانند، هنگامیکه به عنوان دلیل اتفاقاٌ به جنگهای ملی توسل جسته و به مخالفت با الحاق ها برمی خیزند، خودشان را خدشه دار می سازند! این دلایل نشان می دهد که الحاقها باعث ایجاد مانع در راه نزدیکی و یگانگی کارگران مختلف می شود!

به عبارت دیگر سوسیال دمکراتهای لهستانی برای اینکه با الحاقها مخالفت کنند، مجبورند دلایل خود را در بساط تئوریکی جستجو کنند که خودشان اصول آنرا مردود می شمارند. این امر درباره مستعمرات با وضوح بازهم بیشتری آشکار می شود.

٦- آیا می توان در این مورد مستعمرات را در مقابل اروپا قرار داد؟
در تزهایماب آمده است که خواست آزادی فوری مستعمرات به همان اندازه در نظام سرمایەداری تحقق ناپذیر است (یعنی بدون انجام پذیرفتن یک سری انقلابات تحقق ناپذیر بوده و بدون سوسیالیسم بی ثبات می باشد) که حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، انتخاب کارمندان توسط مردم، جمهوری دمکراتیک و غیره. از طرف دیگر این مطالبه چیزی نیست مگر «شناختن حق ملل در تعیین سرنوشت خویش».

رفقای لهستانی به هیچکدام از این مباحث پاسخی نداده اند. آنها سعی داشتند بین اروپا و مستعمرات تفکیک قائل شوند. آنها فقط در آنجا که مسئله به اروپا مربوط می شود به العاق گران ناپیگیر تبدیل میشوند و حاضر نیستند الحاق ها را از آن لحظه که صورت می پذیرد، ملغی سازند. لیکن درباره مستعمرات آنها خواست اکیدی را مطرح می سازند: «از مستعمرات بیرون بروید!»

سوسیالیستهای روس باید خواستار خروج از ترکستان، خیوه، بخارا و غیره شوند اما ملتفت هستید که آنها دچار تخیل یا احساسات غیر علمی خواهند شد، چنانچه به دنبال آن طالب همان آزادی جدایی برای لهستان، فنلاند، اوکراین و غیره بشوند؟ سوسیالیستهای انگلیسی باید این شعارها را بدهند: «خروج از آفریقا، هندوستان، استرالیا»، اما شعار خروج از «ایرلند» هرگز! چه دلیل تئوریکی می تواند توجیه گر چنین تفکیکی باشد، درحالیکه غلط بودن آن به وضوح به جسم می خورد؟ این سوالی است که قابل توضیح نمی باشد.

برهان کوبنده مخالفان دمکراسی این است که آنرا تحقق ناپذیر میدانند. ارجاع به تمرکز اقتصادی و سیاسی از همان اندیشه، با کمی سایه روشن، نشات گرفته است.

روشن است که تمرکز از طریق الحاق مستعمرات نیز تحقق می یابد. در گذشته تفاوت اقتصادی بین مستعمرات و خلقهای اروپایی (دستکم اکثرشان) در این بود که مستعمرات در مبادله کالا سهیم بودند، ولی هنوز نقشی در تولید سرمایەداری نداشتند. امپریالیسم این اوضاع را کاملاٌ تغییر داده است. از جمله مشخصات امپریالیسم تولیس سرمایه است. تولید سرمایەداری با سرعت هر چه سریعتر در مستعمرات استقرار می یابد به نحوی که خارج ساختن این مستعمرات از زیر سلطه سرمایەداری اروپایی غیرممکن می شود. قاعده عمومی این است که جدایی مستعمرات، چه از نظر نظامی و چه از نظر ترقی (Expansion)، تنها به وسیله سوسیالیسم قابل تحقق است. این امر تحت نظام سرمایەداری، تنها در یک حالت استثنایی قابل وقوع است و یا به قیمت یک سلسله انقلابها و قیامها چه در مستعمرات و چه در متروپول.

در اروپا اکثر ملل وابسته، از نظر سرمایەداری، پیشرفته تا از مستعمرات هستند (البته نه همه، نظیر آلبانی ها و بسیاری از مردم غیر روسی در روسیه). دقیقاٌ همین مسئله است که مقاومت سرسختانه تری در برابر ستم ملی و الحاق ها ایجاد می نماید. دقیقاٌ به همین علت است که رشد سرمایەداری در اروپا نسبت به مستعمرات تحت هر شرایط سیاسی، از جمله جدا شدن مناطق الحاق شده، از تضمین بیشتری برخوردار است. رفقای لهستانی منگام صحبت در مورد مستعمرات (فصل ١، پاراگراف ٤) اصرار می ورزیدند که: «در آنجا سرمایەداری هنوز وظیفه تضمین رشد مستقل نیروهای مولده را باید به عهده بگیرد.» در اروپا این امر باز هم چشمگیرتر است. شکی نیست که در لهستان، فنلاند، اوکراین و آلزاس، سرمایەداری نیروهای مولده را با قدرت، سرعت و استقلال باز هم بیشتری رشد می دهد تا در هندوستان، ترکستان، مصر و سایر مناطقی که صرفاٌ مستعمراتی هستند. در جامعه ای که هنوز تولید کالایی حاکم است، هیچ توسعه مستقل یا بطور کلی هیچگونه رشدی بدون سرمایه ممکن نیست. در اروپا ملتهای وابسته در آن واحد هم سرمایەداری خودی دارند و هم تسهیلات زیادی برای تهیه سرمایه تحت شرایط بسیار متنوعی برایشان موجود است، اما مستعمرات، سرمایه خودی یا نداشته یا ندارند. آنها می توانند تحت نظام سرمایه مالی تنها در صورتی این سرمایه را به دست آورند که به انقیاد سیاسی خود تن در دهند. با این وضع مطالبه آزادی فوری و بی ‌قید و شرط مستعمرات چه مفهومی می تواند داشته باشد؟ آیا روشن نمی شود که به خصوص درباره این خواسته است که می توانیم درباره «تخیل» صحبت کنیم. آن هم با مفهوم عامیانه ای که مورد استفاده استرووه ها، لنج ها، کانوها و متاسفانه رفقای لهستانی که قدم در جای پای آنان گذاشته اند به شکل مسخره ای به کار میرود؟ از دید نهایی آنها به هر چه از نظر یک فرد تنگ نظر و عامی غیرعادی است، حتی به چیزهای انقلابی برچسب «تخیل» می زنند. لیکن جنبشهای انقلابی تحت کلیه اشکالش، از جمله جنبشهای ملی، در اروپا محتمل تر، تحقق پذیرتر، سرسختانه تر، شگفت ناپذیر هستند تا در مستعمرات. رفقای لهستانی اعلام می کنند (فصل ١، پاراگراف ٣) که سوسیالیسم «قادر خواهد شد برای خلقهای عقب مانده مستعمرات، کمک فرهنگی بدون سودجویی و سلطه گری، تضمین نماید». کاملاٌ صحیح است. اما به چه حقی می توانیم تصور کنیم که یک ملت بزرگ، یک دولت بزرگ که گذار به سوسیالیسم را تحقق بخشیده نخواهد توانست یک ملت ستمدیده اروپایی را توسط یک کمک فرهنگی بدون سودجویی و سلطه گری به سوی خود جلب نماید؟ این دقیقاٌ آزادی جدا شدن که سوسیال دمکراتهای لهستانی به مستعمرات اعطا می کنند، است که ملتهای اروپایی تحت ستم که کوچک اما با فرهنگ و از لحاظ سیاسی پرتوقع هستند را تشویق به اتحاد با دولتهای بزرگ سوسیالیستی خواهد کرد. چرا که تحت رژیم سوسیالیستی مفهوم دولت بزرگ عبارت خواهد بود از اینکه: فلان قدر ساعت کار روزانه کمتر و فلان فلان قدر روزمزد بیشتر.

توده های رنجبر با رها شدن از یوغ بورژوازی با تمام نیرو به وحدت و ادغام با ملتهای بزرگ سوسیالیستی پیشرفته برای دریافت این کمک فرهنگی تمایل پیدا خواهند کرد، تنها به این شرط که ستمگران دیروزی احساس دمکراتیک تکامل یافته غرور و سربلندی ملتی را که مدتها تحت ستم بوده جریحه دار نسازند. تنها به این شرط که برابری در تمامی زمینه ها، ازجمله در سازندگی دولت متبوعش و در کوشش های او برای ساختمان دولت خودش تضمین شده باشد. در رژیم سرمایەداری این کوشش ها به معنی جنگ، انفراد، در خود فرورفتن، خودخواهی تنگ نظرانه ملتهای ممتاز کوچک (هلند و سوئیس) است. در رژیم سوسیالیستی خود توده های زحمتکش، به خاطر دلایل صرفاٌ اقتصادی که در فوق ذکر شد خواستار انفراد در هیچ کجا، نخواهد شد. به علاوه، تنوع در اشکال سیاسی، آزادی جدا شدن، کوشش هایی که در زمینه ساختمان دولت انجام می شود، تمام این امور (قبل از آنکه هرگونه دولتی به طور کلی محو شود) اساس یک حیات فرهنگی غنی و ضامن حرکت شتابنده ملتها در جهت نزدیکی و ادغام آزادانه و از روی میل آنها خواهد بود.

رفقای لهستانی با جدا کردن حساب مستعمرات و قرار دادن آنها در مقابل اروپا به تناقضی دچار که یک ضربه کافی است تا تمامی استدلال های اشتباه انگیزشان متلاشی شود.

٧- مارکسیسم یا پرودونیسم؟
رجوعی که ما به نقطه نظر مارکس درباره تجزیه ایرلند دادە ایم باعث شد رفقای لهستانی برای یک بار هم که شده، پاسخی نه به طور ضمنی که مستقیم ارائه بدهند. آنها به چه چیزی ایراد می گیرند؟ آنها معتقدند که رجوع دادن به برخورد مارکس در طول سالهای ١٨٧١-١٨٤٨ «فاقد هرگونه اعتباری است».

این اعلام موضع که از شدت خاصی برخوردار است و به خاطر مرور زمان مواضع مارکس را باطل اعلام می دارد، ناشی از این انگیزه می باشد که مارکس به طور همزمان، علیه استقلال خواهی «چک ها و اسلاوهای جنوب و غیره»٦ موضع گیری نموده است.

اگر این توجیه از شدت خاصی برخوردار است، به این دلیل نیز هست که به طرز خاصی فاقد انسجام می باشد. مارکسیستهای لهستانی ادعا می کنند که مارکس فقط یک آدم مغشوش بوده که همزمان چیزهای متناقض را حکم میداده است! مطلقاٌ هیچکدام از این ادعاها نه درست و نه مارکسیسیتی است. تحلیل مشخصی که رفقای لهستانی طلب می کنند، بدون اینکه حتی آنرا در عمل پیاده کرده باشند، این وظیفه را در مقابل ما قرار می دهد که بررسی کنیم و ببینیم که آیا موضع گیریهای متفاوت مارکس نسبت به جنبشهای ملی مشخص و متفاوت ناشی از همان جهان بینی واحد سوسیالیستی بوده است یا نه.

همانطور که می دانیم مارکس هوادار استقلال لهستان از نقطه نظر منافع دمکراسی اروپایی در مبارزه بر ضد نیرو و نفوذ تزاریسم، یا می توانیم بگوییم علیه قدرقدرتی و نفوذ اجتماعی سلطه تزاریسم ، بود. این نقطه نظر در سال ١٨٤٩ هنگامیکه ارتش فئودالی روس، قیام دمکراتیک و انقلابی مجارستان را که برای رهایی ملی صورت می گرفت، سرکوب کرد، به درخشانترین و مشخصترین وجهی، درستی خود را اثبات نمود. از آن لحظه تا زمان مرگ مارکس و حتی پس از آن تا سال ١٨٩٠ که تهدید آغاز یک جنگ ارتجاعی از طرف تزاریسم که با فرانسه علیه آلمان متحد شده بود، وجود داشت. آلمانی که هنوز امپریالیست نبوده بلکه از نظر ملی، مستقل بود. انگلس قبل از هر چیز و بیش از هر چیز دیگر طرفدار مبارزه علیه تزاریسم بود. از این جهت و صرفاٌ از این جهت است که مارکس و انگلس مخالف جنبش ملی چکها و اسلاوهای جنوب بودند. برای تمام علاقەمندان به مارکسیسم بجز آنهایی که فقط به منظور رد نمودنش به آن رجوع می کنند، کافی است به آنچه که مارکس و انگلس در ١٨٤٩-١٨٤٨ نوشته اند مراجعه کنند تا متقاعد شوند که آنها (مارکس و انگلس) با وضوح تمام و با دقت بسیار «خلقهای مرتجع در مجموع» که «مقدمه الجیش روسیه» در اروپا بودند را در مقابل خلقهای انقلابی قرار می دادەاند، یعنی آلمانی ها، لهستانی ها و مجارها.

این یک واقعیت است و درستی این واقعیت در آن زمان انکارناپذیر بود. در سال ١٨٤٨ ملتهای انقلابی، به خاطر کسب آزادی که دشمن عمده آن تزاریسم بود، می جنگیدند. درحالیکه چکها و امثال آن عملاٌ خلقهای ارتجاعی و پیشقراولان تزاریسم بودند.

برای وفاداری به مارکسیسم از این مثال مشخص باید تحلیل مشخص کرد. این مثال چه چیزی را به ما نشان میدهد؟ فقط اینکه: ١) رهایی ملتهای بزرگ و بسیار بزرگ اروپایی دارای نفع برتری است تا جنبش آزادیبخش ملل کوچک. ٢) خواست دمکراسی باید در مقیاس کل اروپا در نظر گرفته شود (امروزه باید گفت در مقیاس جهانی) و نه به طور منفرد و مجزا.

جوهر مطلب این است. این مسئله به هیچوجه نافی این اصل ابتدایی سوسیالیستی که لهستانی ها به فراموشی سپرده اند اما مارکس همیشه نسبت به آن وفادار باقی مانده است، نمی باشد: خلقی که بر خلق دیگری ستم کند نمی تواند آزاد باشد. چنانچه آن وضع مشخص دوران مارکس که دورام تسلط نفوذ تزاریسم بر سیاست بین المللی بود بار دیگر تکرار شود، مثلاٌ به این شکل که چندین جلق درگیر انقلاب سوسیالیستی بشوند (همانطور که ١٨٤٨ در اروپا درگیر انقلاب بورژوایی شدند) و چنانچه خلقهای دیگری ارکان ارتجاع بورژوایی باشند، صرفنظر از جنبشهایی که درون آن برخاسته باشد در آن موقع، ما نیز می بایست از یک جنگ انقلابی علیه این خلقها و برای انهدامشان اعلام پشتیبانی کنیم تا تمامی این مقدمه الجیش ها نابود شوند. درنتیجه به جای دور افکندن نمونه های تاکتیک مارکسی که منجر به تبلیغ مارکسیسم در حرف و بریدن از آن در عمل می شود، ما می باید از طریق تحلیل مشخص از آن، درسهای گرانقدری برای آینده بیاموزیم. تمام مطابات گوناگون دمکراسی و از جمله حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، یک امر مطلق نیست بلکه جزئی از مجموعه جنبش دمکراتیک (امروزه سوسیالیستی) جهانی. ممکن است در برخی موارد مشخص جزء با کل در تضاد قرار بگیرد. در این صورت باید از آن صرفنظر کرد. ممکن است وضعی پیش بیابد که جنبش جمهوریخواهانه یک کشور به ابزاری در خدمت دسیسه چینی روحانیت، محافل مالی یا سلطلنت طلب کشورهای دیگری قرار بگیرد. در این صورت وظیفه داریم از این جنبش مشخص و معین حمایت نکنیم. اما مسخره خواهد بود چنانچه به این بهانه، شعار جمهوری را بخواهیم از برنامه سوسیال دمکراسی بین المللی حذف نماییم.

اما ببینیم در فاصله سالهای ١٨٧١-١٨٤٨ تا ١٩١٦-١٨٩٨ (یعنی مراحل امپریالیسم از دوران جنگ اسپانیا-آمریکا تا جنگ امپریالیستی در اروپا) چه دگرگونیهایی در اوضاع مشخص رخ داده است؟ تزاریسم به نحو چشم گیر و غیرقابل انکاری از موقعیتی که به عنوان عمده ترین سنگر ارتجاع داشت ساقط شدە است. اولاٌ به این علت که مورد حمایت سرمایه مالی بین المللی به ویژه فرانسه قرار گرفته است و بعد به خاطر انقلاب ١٩٠٥ روسیه. در آن دوران نظام دولتهای بزرگ ملی-دمکراسیهای اروپایی- دمکراسی و سوسیالیسم (١) را علیرغم استهزاء تزاریسم، برای جهان به ارمغان می آورد. عمر مارکس و انگلس تا عصر امپریالیسم دوام نکرد. در حال حاضر نظامی به وجود آمده که شامل یک مشت (٥ تا ٦) قدرت معظم امپریالیستی می باشد و آنها هر کدام بر ملتهای بیگانه اعمال ستم می کنند. این ستم یکی از عواملی است که به طور مصنوعی سقوط سرمایه داری را به تاخیر می اندازد و به طرز مصنوعی اپورتونیسم و سوسیال شوونیسم را در ملتهای امپریالیستی که حاکم بر سرنوشت جهانند، حفظ میکند. در آن زمان دمکراسی اروپای غربی که بزرگترین ملتها را رها می ساخت، مخالف تزاریسمی بود که برای مقاصد ارتجاعی خود از چند جنبش ملی پراکنده بهرەبرداری می کرد. امروزه اتحاد امپریالیسم تزاری با امپریالیسم سرمایەداری پیشرفته اروپا که بر اساس ستم مشترک بر یک رشته از ملتها قرار گرفته، در برابر پرولتاریای سوسیالیست که به یک پرولتاریای شوونیست «سوسیال-امپریالیست» و یک پرولتاریای انقلابی تجزیه شده، قد راست کرده است.

این همان تغییر مشخصی است که در اوضاع پدید آمده و سوسیال دمکراتهای لهستانی علیرغم اینکه قول داده اند به آن برخورد مشخص بکنند، هیچ توجهی به این موضوع نمی کنند! تغییر مشخص در چگونگی پیاده کردن آن اصول سوسیالیستی از همینجا ناشی می شود.

در آن زمان ما قبل از هر چیز علیه تزاریسم بودیم (و علیه چند جنبش معین ملتهای کوچک که تزاریسم از آنها در یک جهت ضد دمکراتیک، سوءاستفاده می کرد) و طرفدار ملتهای بزرگ انقلابی غرب. اکنون ما علیه جبهه متحد شده قدرتهای امپریالیستی، بورژوازی امپریالیستی و سوسیال امپریالیستها بوده و موافق با استفاده از کلیه جنبشهای ملی که ستمگری ضد امپریالیستی دارند به نفع انقلاب سوسیالیستی، می باشیم. هرچه مبارزه پرولتاریا بر ضد جبهه عمومی امپریالیستی خالص تر باشد، طبعاٌ به همان نسبت این اصل انترناسیونالیستی که: «خلقی که بر خلق دیگری ستم اعمال کند نمی تواند آزاد باشد»، از اهمیت بیشتری بخوردار خواهد شد.

طرفداران پرودون، تحت عنوان انقلاب اجتماعی، با درک جزمی خود از این انقلاب، نقش لهستان در سطح بین المللی را اصلاٌ به حساب نیاورده، با جنبشهای ملی بیگانه بودند. سوسیال دمکراتهای لهستانی دقیقاٌ مطابق همین سبک جزمی گرایانه برخورد نموده، جبهه بین المللی مبارزه علیه سوسیال امپریالیستها را متلاشی کرده و به واسطه تزلزل نشان دادن های خود درباره مسئله الحاق ها، به آنها (از نظر عینی) یاری می رسانند.

این دقیقاٌ همان جبهه مبارزه پرولتری است که بر حسب اوضاع مشخصی که ملتهای کوچک در آن قرار دارند، تحول یافته است. در گذشته (١٨٧١-١٨٤٨) ملتهای کوچک به مثابه متحدین اجتماعی «دمکراسی غربی» و خلقهای انقلابی، یا به مثابه متحدین تزاریسم، دارای وزنه محسوسی بودند. امروزه (١٩١٤-١٨٩٨) آنها این اهمیت را از دست داده اند. از این پس آنها به یکی از مجاری تغذیه طفیلی گری و در نتیجه سوسیال امپریالیسم در «ملتهای بزرگ مسلط» تبدیل شده اند.

آنچه اهمیت داررد این نیست که بدانیم آیا یک پنجاهم یا یکصدم ملتهای کوچک قبل از انقلاب سوسیالیستی آزادی را به دست خواهند آورد یا نه. آنچه مهم است این است که در عصر امپریالیسم، پرولتاریا به خاطر شرایط عینی به اردوگاه بین المللی تبدیل گشته است. یکی توسط ته مانده هایی از سفره بورژوازی ملت مسلط به زمین میریزد (از جمله به خاطراستثمار پضاعف و سه لایه ملتهای کوچک) به فساد کشیده شده، درحالیکه دیگری قادر به رهانیدن خود نیست، مگر از طریق آزاد ساختن ملتهای کوچک و آموزش توده ها با روحیه ضد شوونیستی، یعنی در ضدیت با الحاق گری، یعنی در موافقت با خودمختاری.

این جنبه حیاتی مسئله از نظر رفقای لهستانی ناشناخته باقی مانده است. آنها اوضاع را از زاویه ای که در عصر امپریالیسم اساسی گشته، یعنی با حرکت از وجود دو اردوگاه در بطن پرولتاریای بین المللی مورد بررسی قرار نمیدهند.

به چند نمونه برجسته دیگر از پرودونیسم آنها اشاره می کنیم:
١) برخورد آنها به قیام ١٩١٦ ایرلند. کمی پایینتر این مسئله را مورد ارزیابی قرار خواهیم داد.

٢) بیانیه ای که در تزهایشان آمده (فصل ٢، بخش ٣، پایان پاراگراف ٣) مبنی بر اینکه شعار انقلاب سوسیالیستی توسط هیچ چیز دیگری نباید مستور شود. این فکر کاملاٌ ضد مارکسیستی است اگر تصور کنیم میشود شعار انقلاب سوسیالیستی را از طریق پیوند دادن آن با یک موضع انقلابی پیگیر درباره هر مسئله ای، از جمله مسئله ملی مستور ساخت.

از نظر سوسیال دمکراتهای لهستانی برنامه ما «ناسیونال رفرمیستی» است.

این دو پیشنهاد عملی را با هم مقایسه کنید:

١) برای خودمختاری. (تزهای لهستانی، بخش ٣، فصل ٤)
٢) برای آزادی جدا شدن.

تفاوتی که بین برنامه های ما وجود دارد دقیقاٌ و صرفاٌ بر سر همین مسئله است!
آیا روشن نیست که برنامه اول رفرمیستی است و همین نکته آن را از برنامه دوم متمایز می سازد؟
آن تحولی رفرمیستی است که پایه های حکومت طبقه مسلط را به لرزه درنیاورده بلکه بمثابه یک امتیاز، سلطه آن را مصون نگه دارد. یک تغییر انقلابی قدرت را از ریشه دگرگون می سازد. یک رفرمیست در برنامه ملی خود کلیه امتیازات ملت مسلط را ملغی نمی سازد. او بر ایشان برابری کامل حقوق را مستقر نمی کند. او کلیه اشکال ستم ملی را حذف نمی نماید. یک ملت خودمختار (اوتونوم) با یک ملت حاکم دارای حقوق برابر نیست.

رفقای لهستانی چنانچه نظیر اکونومیستهای قدیمی خودمان، برای عدم شناخت نسبت به چگونگی تحلیل از مفاهیم و مقوله های سیاسی اینقدر اصرار نمی ورزیدند، مسلماٌ متوجه این مسئله می شدند. نروژ اوتونوم (خودمختار) تا ١٩٠٥، بمثابه بخشی از سوئد، از خودمخاتری گسترده ای برخوردار بود، اما دارای حقوق مساوی با سوئد نبود. فقط از طریق جدایی آزادانه خود بود که او عملاٌ نشان داد و ثابت کرد که در حقوق برابر است. (میان کلام باید اضافه کرد، همین آزادی جدا شدن بود که زمینه نزدیکی فشرده تا و دمکراتیک تر بر اساس برابری حقوق را به وجود آورد). تا زمانی که نروژ فقط خودمختار بود، آریستوکراسی سوئد از یک امتیاز بیشتر برخوردار بود و این امتیاز تخفیف پیدا نکرد (جوهر رفرمیسم، تخفیف درد است، نه از بین بردن آن) بلکه از طریق جدا شدن (این اصلی ترین نشانه خصلت انقلابی یک برنامه)، به طور کامل ملغی شد.

در ضمن بگوییم بین اوتونومی به مثابه یک رفرم و آزادی جدا شدن به مثابه یک اقدام انقلابی، یک تفاوت اصولی وجود دارد. این امرغیر قابل انکار است. اما همانطور که همه میدانند، یک رفرم عموماٌ از نظر عملی فقط یک قدم در جهت انقلاب است. برای ملتی که از طریق قهر در چهارچوب مرزهای یک دولت معین محبوس شده، دقیقاٌ اوتونومی است که اجازه میدهد به تکمیل کالبد ملی خود در شکل نهایی، تحقق بخشد و نیروهای خود را جمع آوری کرده، برای شناخت و سازماندهی قوایش آموزش ببیند و مساعدترین لحظه را برای بیان این موضوع به سبک نروژی انتخاب کند: ما مجلس خودمختار فلان ملت یا فلان سرزمین تزار، کلیه بلاد روسیه را از سلطنت بر لهستان و غیره خلع شده اعلام میکنیم. معمولاٌ ایراد می گیرند که این مسائل از طریق جنگ و نه صدور بیانیه حل و فصل می شوند. درست است در اکثریت عظیم موارد، حلال مشکلات جنگ است (همانهگنه که در اغلب موارد، مسائل مربوط به اشکال حکومتی دولتهای بزرگ تنها از طریق جنگها یا انقلابها قابل حل می باشند). اما باید از خود پرسید آیا چنین ایرادی نسبت به برنامه سیاسی یک حزب سیاسی منطقی است؟ آیا ما با جنگها و انقلابهایی که به خاطر عدالت و به خاطر سعادت پرولتاریا، به دمکراسی و به خاطر سوسیالیسم صورت می پذیرد مخالفیم؟

«ما به هیچ وجه نمی توانیم بخاطر رهایی مسئله برانگیز یک ملت کوچک که شاید دارای ١٠-٢٠ میلیون نفوس است، خواستار درگیری جنگ بین ملل بزرگ که به نابودی ٢٠ میلیون انسان منجر شود، باشیم.»! مسلماٌ دلیلش این نیست که تساوی کامل ملتها را از برنامه خود حذف نموده ایم، بلکه به این خاطر است که می باید منافع دمکراسی در یک کشور را تابع منافع دمکراسی در چند کشور یا در کلیه کشورها قرار داد. فرض کنیم بین دو حکومت سلطنتی مقتدر یک حکومت پادشاهی کوچک قرار گرفته باشد که شاه آن به علت قرابتهای خانوادگی یا به دلایل دیگر، با پادشاهان دو کشور همسایه پیوند داشته باشد. سپس فرض کنید که اعلام جمهوری در این کشور و خلع پادشاه آن کشور، عملاٌ به مفهوم امر افروختن جنگ بین دو کشور مقتدر همسایه باشد و هر کدام سعی کنند فلان یا بهمان شاه را به کشور کوچک تحمیل نمایند. جای شک نیست که سوسیال دمکراسی بین المللی در مجموع و نیز آن بخش واقعاٌ انترناسیونالیست سوسیال دمکراسی در این کشور کوچک، در این حالت خاص، مخالف جانشینی جمهوری به جای سلطنت خواهد بود. جایگزینی جمهوری به جای سلطنت یک امر مطلق نیست بلکه یک خواست دمکراتیک است که باید تابعی از دمکراسی در کل (و طبعاٌ به طریق اولی تابعی از منافع پرولتاریای سوسیالیست) باشد. مطمئناٌ چنانچه حالتی نظیر آنچه گفته شد بوقوع بپیوندد، حتی سایه ای از اختلاف نظر در بین صفوف سوسیال دکراتهای هیچیک از کشورها پیدا نخواهد شد. اما چنانچه یک سوسیال دمکرات بخواهد، به بهانه این مثال، پیشنهاد حذف شعار جمهوری به طور کلی از برنامه سوسیال دمکراسی بین المللی را بنماید، حتماٌ او را یک دیوانه خطاب خواهند کرد و به او خواهند گفت: ضرورت ابتدایی منطقی تمایز گذاری بین جزء و کل را نباید فراموش کرد.

از طریق این مثال و با طی یک مسیر غیر مستقیم می رسیم به مسئله تربیت انترناسیونالیستی طبقه کارگر. آیا این تربیت و آموزش که ضرورت و اهمیت درجه اول آن هیچگونه اختلاف نظری را در بین زیمروالدی های چپ برنمی انگیزد، برای ملتهای بزرگ ستمگر و ملتهای کوچک تحت ستم، می تواند مشخصاٌ یکسان باشد؟ به هیچ وجه!

طبیعی است که در اینجا صف راهپیمایی به طرف یک هدف واحد یعنی، برابری حقوق، ایجاد فشرده ترین پیوندها، در آینده ادغام کلیه ملتها باید از مسیرهای ویژه و متفاوتی عبور کند. همانطور که مثلاٌ برای رسیدن به نقطه ای در وسط یک صفحه کاغذ، راهی که باید طی شود از حاشیه سمت چپ به طرف راست و از حاشیه سمت راست به طرف چپ است.

چنانچه یک سوسیال دمکرات متعلق به یک ملت بزرگ ستمگر و الحاق گر، ضمن تبلیغ عام برای ادغام ملتها یک لحظه فراموش کند که نیکلای دوم او، ویلهلم او، جرج او، پوانکاره او و ... همه آنها نیز طرفدار ادغام با ملتهای کوچک ،از طریق الحاق هستند (نیکلای دوم طرفدار ادغام با «گالیسی»، ویلهلم دوم طرفدار ادغام با «بلژیک» و ...)، این چنین سوسیال دمکراتی، در زمینه تئوری یک مکتب پرست مضحک و در عمل یک همدست برای امپریالیسم خواهد بود.

آموزش انترناسیونالیستی کارگران در کشورهای ستمگر باید الزاماٌ و در درجه اول عبارت باشد از تبلیغ و دفاع از اصل آزادی جدا شدن کشورهای تحت ستم. در إیر اینصورت انترناسیونالیسم در کار نیست. ما حق داریم و وظیفه داریم هر سوسیال دمکرات از ملت ستمگر را، چنانچه دست به چنین ترویجی نزند، امپریالیست و قالتاق بنامیم. این خواسته را باید مطلقاٌ و بدون هیچگونه ملاحظه ای بیان کرد، حتی اگر احتمال جدا شدن قبل از رسیدن به سوسیالیسم فقط یک در هزار مطرح و قابل تحقق باشد.

ما وظیفه داریم در بین کارگران، بی تفاوتی نسبت به تمایزات ملی را اشاعه دهیم، جای انکار نیست. اما نه آم بی تفاوتی که الحاق گران موعظه می کنند. هر فرد از ملت ستمگر باید نسبت به این مسئله که ملتهای کوچک بر حسب تمایلات خود بخشی از دولت خودی هستند یا بخشی از یک دولت همسایه و یا مستقل هستند، «بی تفاوت» باشد. بدون یک چنین بی تفاوتی ای، او یک سوسیال دمکرات نیست. برای اینکه سوسیال دمکرتهای انترناسیونالیست باشیم، باید نه تنها به ملت خود فکر کنیم، بلکه باید منافع مجموع ملتها را، آزادی و برابری حقوق همه آنها را، ماورای آن قرار دهیم. از نظر تئوری همگی بر سر این مسئله توافق دارند اما در عمل یک لاقیدی که ویژه الحاق گران است، تظاهر می یابد. ریشه درد همینجاست.

از طرف دیگر سوسیال دمکرات متعلق به یک ملت کوچک باید مرکز ثقل خود را بر روی اولین کلمه از فرمول عمومی خودمان متمرکز نماید: «اتحاد آزادانه و خواسته شده ملتها». او می تواند بدون آنکه وظایف انترناسیونالیستی خود را زیر پا گذاشته باشد، در آن واحد هم طرفدار استقلال سیاسی ملت خود و هم طرفدار ادغام آن با دولت همسایه الف، ب یا جیم .. باشد. اما در هر حال او باید علیه طرز تفکر تنگ نظرانه ملت کوچک و گرایش و گرایش انزوا جویانه و درخود فرو رفتن مبارزه کند و کی و عام را در نظر بگیرد و نفع جزء را تابعی از منافع کل نماید.

از نظر کسانی که مسئله را عمیقاٌ نشکافته اند، اصرار سوسیال دمکراتهای ملتهای ستمگر بر اصل «آزادی جدا شدن» و اصرار سوسیال دمکراتهای ملتهای تحت ستم بر اصل «آزادی وحدت»، متضاد تلقی می شود. اما اندکی تعمق نشان می دهد که برای رسیدن به انترناسیونالیسم و ادغام ملتها با توجه به اوضاع کنونی، راه دیگری موجود نبوده و نمی تواند وجود داشته باشد. در اینجا به وضع خاص سوسیال دمکراسی هلند و لهستان می رسیم.

٨- خاص و عام در موضع گیری سوسیال دمکراتهای انترناسیونالیست هلند و لهستان.
هیچ جای شبهه نیست که انترناسیونالیستهای هلندی و لهستانی که با خودمختاری مخالفند در شمار بهترین عناصر انقلابی و انترناسیونالیست در صفوف سوسیال دمکراسی بین المللی هستند. پس چگونه می شود که استدلال های تئوریک آنها، همانطور که مشاهده کردیم یکپارچه اشتباه از آب درمی آید؟ در مباحث آنها حتی یک استدلال درست ساده که از حدود اکونومیسم امپریالیسم خارج باشد پیدا نمی شود!

این امر به هیچوجه به نقایص ذهنی که از خصوصیات رفقای هلندی و لهستانی باشد، مربوط نیست بلکه به شرایط عینی ویژه کشورشان مربوط است.

این دو کشور ١) کوچک بوده و در سیستم کنونی قدرتهای بزرگ ناتوان می باشند. ٢)از نظر موقیت جغرافیایی، هر دوی این کشورها بین امپریالیستهای آزمند و حریص که از قدرت اعجاب آوری برخوردار بوده و با حدت خاصی با هم رقابت می کنند (انگلستان با آلمان و آلمان با روسیه)، قرار گرفته اند. ٣) هر دو از دوران گذشته که خودشان «قدرتهای بزرگ» بودند، دارای خاطرات و سنتهای بسیار زنده ای هستند. هلند یک قدرت بزرگ استعماری حتی نیرومندتر از انگلستان بود و لهستان یک قدرت بزرگ متمدن تر و نیرومند تر از روسیه و پروس بود. ٤) تاکنون هردوی آنها امتیاز ستمگری بر خلقهای خارجی را حفظ کرده اند. بورژوازی هلند سرزمینهای پر ثروت هندهای هلند را تصاحب کرده است. مالک اراضی لهستانی بر رعیتهای اوکراینی و بیلوروسی ستم می کند. بورژوازی لهستانی بر یهودی فشار می آورد و غیره.. .

این ویژگی که از تجمع چهار شرط خاص به وجود آمده در اوضاع ایرلند، پرتغال (که برای مدتی توسط اسپانیا الحاق شد)، آلزانس، نروژ، فنلاند، اوکراین، سرزمینهای لتونی، بیلوروسی و بسیاری از ملل دیگر به چشم نمی خورد. و دقیقاٌ همین ویژگی است که عمق مسئله را ایجاد کرده است! زمانی که سوسیال دمکراتهای هلندی و لهستانی، با ذکر دلایل کلی یعنی مربوط به امپریالیسم در کل، سوسیالیسم در کل، دمکراسی در کل، ستم ملی در کل ، علیه خودمختاری موضع گیری می کنند، آنوقت می توانیم بگوییم که آنها اشتباه پشت اشتباه انبار می کنند. لکن کافی است این پوشش استدلال های عام و به وضوح نادرست را دور بیندازیم و با حرکت از ویژگی شرایط خاص هلند و لهستان به عمق مسئله دقت کنیم تا موضع گیری ویژه آنها قابل فهم و کاملاٌ معقول شود. بدون ترس از تناقض می توانیم ادعا کنیم، هنگامیکه مارکسیستهای هلندی و لهستانی، کف بر دهان علیه خودمختاری قیام میکنند، دقیقاٌ آنچه را که می خواهند به زبان بیاورند بیان نمی کنند و یا به عبارت دیگر، آنها نمی خواهند حرفی را که دارند دقیقاٌ بیان کنند. (٢)

در این باره یک نمونه در تزهایمان (لنین، آثار، ج٢٢، ص١٥٠) ارائه داده ایم. «گورتر» با خودمختاری کشور خود مخالف اما با خودمختاری هندهای هلند که به وسیله ملت «او» تحت ستم اند، موافق است! آیا جای تعجب است اگر ما او را یک انترناسیونالیست صادق تر و یک همفکر به ما نزدیکتر از آنهایی بدانیم که خوادموتاری را به شکلی آنچنان صوری و آنچنان سالوسانه نظیر کائوتسکی از میان آلمانیها و مارتوف از میان خودمان، می پذیرند؟ جای تردید نیست که از اصول عام و اساسی مارکسیسم، وظیفه مبارزه برای آزادی جدا شدن ملتهایی که به وسیله ملت من تحت ستمند ناشی می شود، اما این نتیجه ابداٌ حاصل نمی شود که می بایست استقلال لهستان، کشوری که بخصوص از انزوای تنگ، بخیلانه، قشر گرفته و تحمیق کننده خود رنج می برد را باید در مقام اول قرار دهم. بگذار دنیا در آتش بسوزد، چه باک، برای ما غنایم باقیمانده و ثروتهای ته مانده اش، یعنی هندها کافی است. «ما» دیگر هیچ چیزی نمی خواهیم بدانیم.

یک مثال دیگر، کارل رادک، این سوسیال دمکرات لهستانی که افتخار مبارزه قاطعانه، از همان اوان جنگ به نفع انترنسیونالیسم در درون سوسیال دمکراسی آلمان را داشت، در مقاله اش، «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» (Lichtstrahkn ٧ ماهنامه رادیکالهای چپ که توسط سانسور پروس ممنوع شده و راداکتور آن J.Borchardt است ١٩١٥، ٥ دسامبر، سال سوم، شماره ٣) با لحن شدیدی به مقابله علیه حق ملل در تعیین سرنوشت خویش بر می خیزد و جالب اینکه به عنوان ماخذ فقط به نظرات نویسندگان هلندی و لهستانی که به نفع او مطلب نوشته اند رجوع می دهد. یکی از استدلال های او این است که، حق ملل در تعیین سرنوشت این ایده را تغذیه میکند که سوسیال دمکراسی این وظیفه را دارد که از هرگونه مبارزه به خاطر اسیقلال حمایت نماید.

رک و مستقیم بگوییم از نقطه نظر تئوری عام، این استدلال مفتضحانه است. زیرا به طرز بارزی از منطق عاری است. اولاٌ: حتی یک خواسته مشخص دمکراسی طلبانه نمی توان دوجود داشته باشد که درصورت عدم تبعیت خاص از عام به اغراق منجر نشود. ما نه مجبوریم از هرگونه مبارزه استقلال طلبانه دفاع کنیم و نه مجبوریم از هرگونه جنبش جمهوریخواهانه یا ضد روحانیت حمایت نماییم. دوماٌ: هیچ فرمول مبارزه علیه ستم ملی که از همین نقیصه رنج نبرد وجود نداشته و نمی تواند وجود داشته باشد.

رادک شخصاٌ در برنر تاگواخت (Berner Tagwacht) شماره ٢٣٥- ١٩١٥، از این فرمول استفاده کرده است: «مقابله با الحاق های کهنه و نو». هر ناسیونالیست لهستانی را که در نظر بگیرید، محقانه نتیجه گیری خواهد کرد که «لهستان یک سرزمین الحاق شده است. من با الحاق مخالفم، پس من طرفدار استقلال لهستان هستم». اگر حافظەام درست یاری کند، روزا لوکزامبورگ در مقاله ای در سال ١٩٠٨ ٨ این نظر را ابراز می داشت که ذکر این فرمول کافی است: «مقابله با ستم ملی». اما در اینصورت هر ناسیونالیست لهستانی کاملاٌ حق خواهد داشت که بگوید، الحاق یکی از اشکال ستم ملی است، پس بنابراین ... الی آخر.

اما بیایید به جای این استدلالات کلی، شرایط ویژه لهستان را در نظر بگیرید. استقلال این کشور در حال حاضر بدون جنگها و انقلابات، تحقق ناپذیر است. فقط برای احیای استقلال لهستان طرفدار درگیری یک جنگ عمومی در اروپا بودن تبلور بدترین نوع ناسیونالیسم و اولویت دادن به منافع معدودی از لهستانی ها بر منافع صدها میلیون انسان که قربانیان چنین جنگی میشوند خواهد بود. اتفاقاٌ این همان نظریه فراک ها (جناح راست حزب سوسیالیست لهستان)٩ است. آنها فقط در حرف سوسیالیستند و سوسیال دمکراتهای لهستانی هزار بار حق دارند با آنها مخالفت کنند. طرح شعار استقلال لهستان، در حال حاضر، در شرایط توازن قوای کنونی، بین قدرتهای امپریالیستی همسایه، فی الواقع خیالبافی و به دام یک ناسیونالیسم تنگ نظرانه افتادن و فراموش کردن یک امر مقدماتی ضروری، یعنی انقلاب عمومی در اروپا، یا لااقل در روسیه و آلمان، می باشد. به همین ترتیب در روسیه ١٩١٤-١٩٠٨ طرح شعار آزادی ائتلاف بمثابه یک شعار مستقل، به مفهوم خیالبافی و از نظر عینی کمک به حزب کارگری استولیپین Stolypine (امروز حزب پوترسف Potressov و گوزدف Gvozdev، بیان کلام این را هم بگوییم که علی السویه است) بود. اما در آن شرایط نشانی از دیوانگی می بود، چنانچه خواست آزادی ائتلاف به طور کلی، از برنامه حزب حذف می گردید.

سومین مسئله، که شاید از همه مهمتر باشد. در تزهای لهستانی (فصل ٣، پاراگراف ٢) با نظریه مربوط به ایجاد یک دولت مستقل لهستانی که نقش سپر بلا در برابر ضربات را بازی کند مخالفت شده است با این استدلال که چنین اندیشه ای «یک خیالبافی بی ثبات در ذهن گروهکهای ناتوان است و چنانچه این ایده صورت تحقق پذیرد، به ایجاد یک خرده دولت لهستانی منجر خواهد شد که به مستعمره نظامی این یا آن گروه بندی قدرتهای بزرگ تبدیل شده و به بازیچه مطامع اقتصادی و نظامی و میدان استثمار برای سرمایه خارجی و میدان رزمی برای جنگهای آتی مبدل خواهد شد.» تمام این استدلالات دقیقاٌ علیه شعار استقلال لهستان در حال حاضر، به کار برده می شود. به این علت که حتی اگر یک انقلاب، فقط در لهستان صورت پذیرد، تغییری در اوضاع پدید نیاورده و توجه توده های مردم لهستان از آنچه که اساسی است منحرف خواهد شد. پیوندی که مبارزه آنها را با مبارزه پرولتاریای روس و آلمان متصل می سازد. این یک پارادوکس نیست بلکه یک واقعیت است که پرولتاریای لهستان به مثابه آنچه که هست، قادر نیست در حال حاضر به آرمان سوسیالیسم و آزادی، ازجمله به آزادی لهستان، هیچگونه کمکی برساند مگر از طریق مبارزه مشترک با پرولترهای کشورهای همسایه، علیه ناسیونالیستهای لهستانی تنگ نظر. ما نمی توانیم منکر آن افتخارات تاریخی باشیم که سوسیال دمکراتهای لهستانی در مبارزه علیه گروه مزبور به پیش بردە اند.

اما از نقطه نظر شرایط ویژه لهستان امروزی، همین استدلالات به آن شکل کلی که ارائه شده اند، به نحو آشکاری غلط است. تا زمانیکه جنگها وجود دارند، لهستان نیز همواره در منازعات بین آلمان و روسیه به عنوان میدان جنگ مورد استفاده قرار خواهد گرفت. این یک استدلال علیه آزادی سیسی بیشتر (و در نتیجه علیه استقلال سیاسی) در فاصله بین جنگها نیست. همین مسئله در مورد استدلال مربوط به استثمار سرمایه خارجی و نقش لهستان به مثابه بازیچه منافع خارجی مطرح می باشد. سوسیال دمکراتهای لهستانی در حال حاضر نمی توانند شعار استقلال لهستان را مطرح سازند، زیرا آنها به مثابه پرولترهای انترناسیونالیست قادر نیستند در این زمینه هیچگونه اقدامی به پیش ببرند بدون اینکه نظیر فراک ها به عبودیت مخفیانه ای نسبت به یکی از نظامهای سلطنتی امپریالیستی سقوط کنند. اما برای کارگران روس و آلمان دانستن این مسئله علی السویه نیست که آیا آنها در الحاق لهستان شرکت خواهند کرد (این حالت به مفهوم تربیت کارگران و دهقانان آلمانی و روسی با رذیلانه ترین روحیه دغلکاری و قبولاندن ایفای نقش جلاد خلقهای بیگانه به آنها خواهد بود) یا اینکه لهستان به استقلال دست خواهد یافت.

جای بحث نیست که اوضاع بسیار بغرنج است، اما راه خروجی نیز وجود دارد که به کلیه شرکت کنندگان امکان می دهد، انترناسیونالیست باقی بمانند: سوسیال دمکراتهای روسی و آلمانی باید بدون قید و شرط «آزادی جدا شدن» لهستان را تقاضا کنند. سوسیال دمکراتهای لهستانی باید در جهت تحقق بخشیدن به وحدت مبارزات پرولتری کشور کوچک با کشورهای بزرگ تلاش کنند بدون اینکه فعلاً شعار استقلال لهستان را به میان بکشند.

٩- نامه انگلس به کائوتسکی
کائوتسکی در بروشور خود، «سوسیالیسم و سیاست استعماری» (برلن ١٩٠٧)، یعنی زمانیکه هنوز یک مارکسیست به شمار می آمد نامەای را که انگلس در تاریخ ١٢ سپتامبر ١٨٨٢ برایش ارسال داشته بود، منتشر ساخت. این نامه در رابطه با مسئله ای که ما را به خود مشغول کرده از اهمیت بسیاری برخوردار است. مهمترین بخش آنرا در زیر نقل می کنیم:

«... از نظر من مستعمرات، به مفهوم اخص کلمه، یعنی سرزمینهایی که توسط ساکنین اروپا به تصرف درآمده اند، کانادا، دماغه و استرالیا همگی مستقل خواهند شد. در عوض در ارتباط با سرزمینهایی که فقط تحت انقیاد درآمده و ساکنین آنها اهالی مومی هستند نظیر هندوستان، الجزایر، تصرفات هلند، پرتغال و اسپانیا، پرولتاریا میباید موقتاٌ این بار را بر دوش گرفته و آنها را هرچه سریعتر تا کسب استقلال هدایت نماید.

توضیح روند تکاملی آنها امر مشکلی است. شاید و حتی به احتمال زیاد هندوستان انقلاب خواهد کرد و از آنجا که پرولتاریایی که برای آزادی به پا خاسته نمی تواند جنگهای استعماری را به پیش ببرد، لذا در مسیر خود به پیش می رود. طبیعی است که تحقق این امر بدون همه نوع خرابی ممکن نیست. اما این خرابیها با همه این انقلابات همراه هستند. در سایر مناطق نیز ممکن است اوضاع به همین روال پیش برود. مثلاٌ در الجزایر یا در مصر، و این بهترین اتفاقی است که می تواند برای ما پیش بیاید.

به اندازه کافی گرفتاریهای خانگی داریم. همین که اروپا و آمریکای شمالی تجدید سازمان یافتند، آنچنان نیروی غول آسا و چنان نمونه درخشانی ایجاد خواهد شد که کشورهای نیمه متمدن خود به خود از ما پیروی خواهند کرد. ضروریات اقتصادی برای سوق دادن آنها به این سمت کافی خواهد بود.

اما در مورد مراحل اجتماعی و سیاسی که این کشورها باید قبل از رسیدن به یک سازماندهی سوسیالیستی از آنها عبور کنند، فکر نکنم قادر باشیم در این باره به جز نوصیه های باطل چیز دیگری فرمولبندی کنیم. تنها یک چیز مسلم است و آن اینکه پرولتاریای پیروزمند نمی تواند هیچ سعادتی را به هیچ خلق خارجی تحمیل کند مگر آنکه از این راه پیروزی خود را به خطر بیاندازد. طبعاٌ این مسئله به هیچ وجه جنگهای تدافعی با ماهیتهای گوناگون را منتفی نمی سازد. ...»

انگلس به هیچ وجه اعتقاد ندارد که عامل اقتصادی، به طور خودبخودی و مستقیم، از پس کلیه مشکلات برخواهد آمد. انقلاب اقتصادی باعث می شود کلیه خلقها به سوی سوسیالیسم سمتگیری نمایند ولی در عین حال انقلابات و حتی جنگهایی علیه دولت سوسیالیستی نیز امکانپذیر است. تطبیق سیاست با اقتصاد اجتناب ناپذیر است ولی نه به یکباره و بدون تصادم، نه به سادگی و نه از طریق مستقیم، قطعی از نظر انگلس فقط اصل زیر است، اصلی که تماماٌ انترناسیونالیستی بوده و در مورد کلیه خلقهای خارجی، یئنی نه فقط خلقهای مستعمرات بکار می گیرد: تحمیل سعادت به آنها باعث به خطر انداختن پیروزی پرولتاریا خواهد شد.

اجرای انقلاب اجتماعی به دست پرولتاریا، او را مقدس نساخته و از گزند اشتباهات و ضعفها مصون نخواهد داشت. اما اشتباهات اجتماعی (و منافع خودخواهانه ای که وی را به سوار شدن بر دوش دیگران می کشانند) به طرز اجتناب ناپذیری او را وادار به وقوف خواهد کرد.

ما- زیمروالدی های چپ- اطمینان راسخ داریم، همان اطمینانی که مثلاٌ کائوتسکی قبل از چرخش خود در ١٩١٤ که او را از مارکسیسم به حامی شوونیسم مبدل کرد داشت، که انقلاب اجتمناعی در آینده بسیار نزدیک، امروز و فردا به قول همین کائوتسکی، کاملاٌ مقدور می باشد. خصومتهای ملی به این زودیها از میان بداشته نخواهد شد. کینه ملت تحت ستم ، که از حقانیت نیز برخوردار است، نسبت به هر ملتی که بر او ستم می کند، برای مدتی باقی خواهد ماند و تنها پس از پیروزی سوسیالیسم و پس از استقرار دائمی مناسبات کاملاٌ دمکراتیک بین ملل محو خواهد شد.

اگر می جواهیم به سوسیالیسم وفادار باشیم می باید از هم اکنون به پرورش انترنسیونالیستی تودوها بپردازیم و این امر در میان ملل ستمگر، بدون تاکید ورزیدن به آزادی جدا شدن برای ملل ستمدیده غیرممکن است.

١٠- قیام ١٩١٦ در ایرلند
تزهایمان قبل از وقوع این قیام به رشته تحریر در آمده اند. قیامی که باید به مثابه یک ابزار برای آزمایش نظرات تئوریکمان مورد استفاده قرار گیرد.

عقاید مخالفین خودمختاری به این نتیجه می رسد که دوران حیات ملتهای تحت ستم امپریالیسم از هم اکنون به پایان رسیده و آنها دیگر هیچ نقشی در مبارزه ضد امپریالیستی ندارند. با حمایت از خواسته های صرفاٌ ملی آنها، هیچ نتیجه ای عاید نخواهد شد و غیره.

تجربه جنگ امپریالیستی ١٩١٦-١٩١٤ این نوع نتیجه گیریها را به طرز خیلی مشخص رد می کند. جنگ دورانی بحرانی برای ملتهای اروپای غربی و برای امپریالیسم در مجموع به حساب می آید. همه بحرانها آنجه را که قراردادی است به دور افکنده، پرده های خارجی را دریده، هر آنچه را هک کهنه شده جاروب کرده و نیروها و محرکهای عمیقتر را عریان می سازد. این بحران از نقطه نظر جنبش ملتهای ستمدیده چه چیزی را آشکار ساخته است؟ چند تلاش برای قیام در مستعمرات که طبیعتاٌ ملتهای ستمگر به کمک سانسور جنگ، سعی نمودند به هر وسیلو ای که شده آن را خفه کنند. معذلک آگاه هستیم که انگلیسیها در سنگاپور شورش سربازان هندی خود را وحشیانه سرکوب کرده اند، در آنام فرانسوی (ر.ک. به Nache Slovo) و در کامرون آلمانی (ر.ک. به جزوه یونیوس) قیامهای نافرجام صورت گرفته، در اروپا قیامی در ایرلند به پا شده و انگلیسی های شیفته صلح که جرات نکرده بودند خدمت سربازی اجباری را به ایرلندیها تحمیل کنند، از طریق اعمال مجازات اعدام، صلح را مجدداٌ برقرار کرده اند. از طرف دیگر دولت اتریش نمایندگان مجلس چک را به جرم خیانت به مرگ محکوم کرده و به خاطر همین جنایت مجموعه افراد چندین هنگ چک را تیرباران کرده است.

این لیست بدون شک بسیار ناقض است. لیکن نشان میدهد که کانونهای آتش قیامهای ملی، در ارتباط با بحران امپریالیسم، به طور همزمان در مستعمرات و در اروپا شعله ور گشته و علایق و خصومتهای ملی، علیرغم تهدیدات و اقدامهای سرکوبگرانه خشونتبار تظاهر پیدا کرده اند. معهذا هنوز راه زیادی باقی ماند تا بحران امپریالیسم به اوج خود برسد. قدرت بورژوازی امپریالیستی هنوز به لرزه نیفتاده بود (جنگ فرسایشی ممکن است به این نتیجه منجر شود، ولی هنوز به این مرحله نرسیده ایم) و جنبشهای پرولتری در بطن قدرتهای امپریالیستی هنوز بسیار ضعیفند. زمانی که جنگ به تحلیل کامل قوا منجر شود یا زمانی که لااقل از درون یکی از قدرتها حکومت بورژوازی تحت ضربات مبارزات پرولتری، مانند حکومت تزاریسم در ١٩٠٥، به لرزه درافتد، چه پیش خواهد آمد؟

روزنامه برنر تاگواشت Berner Tagwacht، ارگان زیمروالدی ها که از ڤمله برخی عناضر جپ را در بر می گیرد، در ٩ مه ١٩١٥ مقاله ویژه ای درباره قیام ایرلند، به امضای ک.ر. ١٠ ، تحت عنوان «پایان غزل خوانی»منتشر ساخته است. در این مقاله از قیام ایرلند به عنون کودتا، کمتر و نه بیشتر اسم برده شده است، چرا که به قول مقاله ،مسئله ایرلند، مسئلەای ارضی است. دهقانان به وسیله رفرم آرام گرفته بودند و از آن پس دیگر جنبش ملی، یک جنبش صرفاٌ شهری، خورده بورژوایی بود که علیرغم تمام جنجالی بودنش از نظر اجتماعی چیز قابل ملاحظه ای را نمایندگی نمی کرد.

جای تعجب نیست که یک چنین ارزیابی از جانب یک مکتب پرست، با آن فضل فروشی مبتذلش، با ارزیابی یک ناسیونال- لیبرال روس، یک کادت، آقای ا.کولیجر A.Koullichr، (ر.ج. Recht١١ ، شماره ١٠٢، ١٥ آوریل ١٩١٦) که او نیز از قیام به عنوان کودتای دوبلین یاد کرده بود، مصادف شده باشد. می توان امیدوار بود بسیاری از رفقایی که متوجه نبودند هنگام مخالفت با خودمختاری و با دیده تحقیر نگریستن به جنبشهای ملی ملتهای کوچک در چه لجنزاری فرو می رفتند، به قول ضرب المثل: از اتفاق ناگوار باید پند گرفت. با مشاهده این تطابق اتفاقی بین ارزیابیهای یک نماینده بوراژوازی امپریالیستی و یک سوسیال دمکرات باید چشمهایشان گشاده شود.

ما تنها زمانی میتوانیم از کودتا به مفهوم علمی کلمه صحبت به میان آوریم که تلاش برای قیام چیزی آشکار نسازد مگر محفلی از دسیسه چینان یا دیوانگان احمق و همچنین این تلاش هیچ همدردیی در میان توده ها برنیانگیخته باشد. جنبش ملی ایرلند قرن ها سابقه دارد و از مراحل مختلف و ترکیبات منافع طبقاتی گوناگونی گذشته است. ازجمله تشکیل یک کنگه ملی ایرلندی توده ای که در آمریکا برگزار شد (وروارتس Vorwarts، ٢٠ مارس ١٩١٦). این کنگره به طرفداری از استقلال لهستان اعلام موضع کرد. جنبش مذکور شکل زدوخوردهای خیابانی به خود گرفت که در آن بخشی از خورد بورژوازی شهرنشین و نیز بخشی از کارگران به دنبال کار ترویج طولانی در میان توده ها، در تظاهرات متعدد پس توقیف روزنامه ها و غیره، شرکت کردند. هر کس چنین قیامی را کودتا بخواند یا پست ترین مرتجعین است یا یک مکتب گرای جزمی است که به هیچوجه قادر نیست انقلاب اجتماعی را به مثابه یک پدیده زنده برای خود تجسم کند. این باور که انقلاب اجتماعی بدون قیامهایی از جانب ملتهای کوچک در مستعمرات و در اروپا، و بدون انفجارات انقلابی از جانب بخشی از خورده بورژوازی با تمام پیش داوریهایش، بدون حرکت توده های پرولتری و نیمه پرولتری که از نظر سیاسی نسبت به یوغ اربابی، روحانیت، سلطنت و ملی و غیره ناآگاهند، می تواند قابل تصور باشد به معنی صرفنظر کردن از انقلاب اجتماعی است. تصور کردن این است که یک ارتش در محل معینی موضع گرفته و اعلام خواهد کرد: «ما هوادار سوسیالیسم هستیم» و ارتش دیگر در محل معین دیگری موضع گرفته خواهد گفت: «ما هوادار امپریالیسم هستیم» و سپس انقلاب اجتماعی می شود! تنها با حرکت از چنین بینش سطحی و مسخره ای است که می توان با لحن پرخاشگرانه قیام ایرلند را کودتا توصیف کرد. هر کس انتظار وقوع یک انقلاب اجتماعی خالص را می کشد، هرگز به اندازه کافی عمر نخواهد کرد تا این انقلاب را به چشم ببیند. او فقط در حرف انقلابی است و هیچ چیز از یک انقلاب واقعی نفهمیده است.

انقلاب ١٩٠٥ روس یک انقلاب دمکراتیک بورژوایی بود و ترکیبی بود از یک سری منازعات که بین کلیه طبقات، گروهها و عناصر ناراضی جمعیت درگیر می شد. در میان آنها توده هایی بودند با عقب مانده تری پیشداوری ها که به خاطر مبهم ترین و اعجاب انگیزترین هدفها مبارزه می نمودند. گروهکهایی وجود داشت که از ژاپن پول میگرفتند، سوداگران و ماجراجویان و امثال آنها وجود داشتند. جنبش توده ها از نظر عینی تزاریسم را به لرزه انداخته و راه را برای دمکراسی باز می نمود و به همین جهت بود که کارگران آگاه در راس آن قرار گرفته بودند.

انقلاب سوسیالیستی در اروپا چیز دیگری نمیتواند باشد مگر انفجار مبارزه توده های ستمدیده و ناراضی، از همه رقم. عناصری از خورده بورژوازی و از کارگران عقب مانده ناگزیر در آن شرکت خواهند کرد. بدون چنین شرکتی، مبارزه توده ای ممکن نیست. هیج انقلابی ممکن نیست. آنها با همان ناگزیری پیشداوری ها، فانتزیهای ارتجاعی، ضعفها و اشتباهات خود را نیز همراهشان به درون جنبش حمل خواهند کرد. اما آنها از نظر عینی به سرمایه هجوم خواهند برد و پرولتاریای پیشرو، این پیشقراول آگاه انقلاب که این حقیقت عینی یک مبارزه توده ای پراکنده، ناهماهنگ، رنگارنگ و در اولین نگاه بدون وحدت را بیان کرده، قادر خواهد شد آن را متحد و هدایت نموده، قدرت را به دست آورده، بر بانکها مسلط شده، تراستهایی که منفور همگی هستند (هر چند با نگیزه های مختلف) را سلب مالکیت نموده اقدامات دیکتاتورمآبانه دیگری تحقق بخشد که در مجموع منجر به سرنگونی بورژوازی و پیروزی سوسیالیسم خواهد شد. سوسیالیسمی که بلافاصله، و این امر کاملاٌ طبیعی است ، از آلودگیهای خرده بورژوایی تصفیه نخواهد شد.

در تزهای لهستانی (فصل١، بخش ٤)، میخونیم که سوسیال دمکراسی باید از مبارزه ای که بورژوازی جوان مستعمراتی بر ضد امپریالیسم اروپایی به پیش می برد، به منضور تشدید بحران انقلابی در اروپا استفاده کند.

آیا واضح نیست که حق نداریم در این زمینه کمتر از هر زمینه دیگری اروپا را در مقابل مستعمرات قرار دهیم؟ مبارزه ملتهای ستمدیده در اروپا که تا حد قیامها و نبردهای خیابانی، نقض انضباط آهنین در ارتش و استقرار حکومت نظامی می تواند کشیده شود، بی نهایت بیشتر از یک قیام در مستعمره ای دور افتاده، هرچند در ابعاد گسترده تر، بحران انقلابی در اروپا را تشدید خواهد کرد. در ازای نیروی مساوی اهمیت سیاسی ضربه ای که به وسیله قیام ایرلند بر بورژوازی امپریالیستی انگلیس وارد می شود، صد بار بیشتر از همان ضربه، در صورتی که در آسیا یا آفریقا وارد میشد، می باشد.

اخیراٌ مطبوعات شوونیستی فرانسه انتشار هشتادمین شماره نشریه غیرقانونی «بلژیک آزاد»١٢ را اعلام کرده اند. درست است که مطبوعات شوونیستی فرانسه عموماٌ دروغ می گویند، اما چنیج به نظر می رسد که این خبر صحت داشته باشد. در زمان که سوسیال دمکراسی سوونیستی و کائوتسکیستی آلمان، در این دو سال جنگ اخیر، مطبوعات آزاد ایجاد نکرده و بنده وار یوغ سانسور نظامی را تحمل می کند (فقط عناصر رادیکال چپ هستند که جزوات و بیانیه هایی را بدون گذراندن از زیر دستگاه سانسور به چاپ رسانده اند و این باعث افتخار آنهاست) یک ملت ستمدیده و با فرهنگ از طریق ایجاد یک ارگان اعتراضی انقلابی به فجایع باورنکردنی اختناق نظامی پاسخ می گوید! این دیالکتیک تاریخ است که ملتهای کوچک، علیرغم ضعفشان به مثابه عامل مستقل در مبارزه ضد امپریالیستی، نقش یک مخمر یا باسیل را بازی کند که امکان می دهد آن نیرویی وارد صحنه بشود که واقعاٌ قادر به پیشبرد مبارزه ضد امپریالیستی است، یعنی پرولتاریای سوسیالیست.

در جنگ کنونی ستادهای کل به دقت سعی می کنند از هر جنبش ملی انقلابی که در اردوگاه رقیب برپا می شود بهره برداری کنند: آلمانیها از قیام ایرلند، فرانسویها از جنبش چکها و غیره. از زاویه خودشان که نگاه کنیم، کاملاٌ حق دارند. برخورد جدی به یک جنگ جدی نکرده ایم چنانچه از کوچکترین ضعف دشمن بهره برداری نکرده و از جزئی ترین شانس ممکن استفاده ننموده باشیم، به خصوص قادر نیستیم پیش بینی کنیم در کدم لحظه مشخص و با چه نیروی مشخصی، در کدام نقطه، این یا آن انبار باروت منفجرخواهد شد.

ما انقلابیون مبتذل خواهیم بود چنانچه در جنگ رهایی بخش پرولتاریا برای رسیدن به سوسیالیسم، ندانیم چگونه از هر جنبش تودەایی که علیه فلان یا بهمان آفت امپریالیسم متوجه است بهره برداری نموده بحران را عمق بخشیم. چنانچه ما ازطرفی با لحنهای مختلف بگوییم و تکرار کنیم که با هرگونه ستم ملی مخالف هستیم، اما طرف دیگر قیام قهرمانانه فعالترین و روشن بین ترین بخش بعضی از طبقات یک ملت ستمدیده علیه ستمگرانش را کودتا توصیف کنیم، در این صورت خود را به بلاهتی در سطح کائوتسکیستها تنزل داده ایم.

بدبختی ایرلندی ها در این است که در یک لحظه نامناسب دست به قیام زدە اند، یعنی زمانیکه قیام پرولتاریای اروپا هنوز بارور نبود. کاپیتالیسم تا آن درجه تنظیم شده نیست که سرچشمه های مختلف قیام بتوانند بدون برخورد با موانع و شکست، به طور خودبخود و در یک لحظه، در هم ادغام شوند. بعکس، اتفاقاٌ همین تنوع در زمان، در اشکال و در مکان این قیامها است که بهترین تضمین گسترش و عمق جنبش عمومی می باشد. توده ها تنها از طریق تجربه ای که در جریان جنبشهای انقلابی غیرمنتظره، منفرد، پراکنده و از این نظر محکوم به شکست کسب کرده اند کار آزموده شده، آموزش دیده، قوایشان را جمع آوری کرده، رهبران واقیشان یعنی پرولترهای سوسیالیست را شناسایی و از این طریق هجوم عمومی را تدارک خواهند دید. همانگونه که اعتصابات جداگانه، تظاهرات شهر به شهر یا سراسری، شورش های سربازان، قیامهای دهقانی و غیره حمله عمومی ١٩٠٥ را تدارک چیده بودند.

١١- نتیجه
برخلاف حکم غلطی که سوسیال دمکراتهای لهستانی صادر کرده اند خواسست حق ملل در تعیین سرنوشت خویش در تبلیغات حزبی ما دارای نقشی به همان اندازه مهم است که مثلاٌ شعارهای تسلیح خلق، جدایی کلیسا از دولت، انتخاب کارمندان به وسیله مردم و سایر نکانی که کند ذهن ها تخیلی توصیف می کردند. بعکس اوج گیری مجدد جنبشهای ملی (پس از ١٩٠٥) باعث شد که تبلیغات ما به طور طبیعی، دوباره رونق بگیرد. سری مقالات ١٩١٣-١٩١٢ و قطعنامه ١٩١٣ حزبمان که تعریف دقیق و «ضد کائوتسکیستی» (یعنی بی رحم نسبت به شناسایی صرفاٌ لفظی) درباره عمق مسئله (٣) ارائه داد.

مسئلە ای از همان موقع آشکار گردید که سرپوش گذاشتن بر آن مجاز نیست: اپورتونیستهای ملتهای مختلف یورکویچ Iourkevitch اوکراینی، لیبمن Libmann، بوندیست و زمکفسکی Semkouski، این خدمه روسی وفادار به پوترسف و دارودسته اش، به حمایت از دلایل روزا لوکزامبورگ علیه حق ملل در تعیین سرنوشت اعلام موضع کرده اند!

آنچه از نظر سوسیال دمکراسی لهستان فقط یک تعمیم تئوریک اشتباه آمیز از شرایط خاص جنبش در لهستان به نظر آمده بود، در ابعاد گسترده تر نه در شرایط یک کشور کوچک بلکه درباره یک کشور بزرگ در مقیاس بین المللی و نه در تنگنای لهستان، عملاٌ خیلی سریع، به مثابه نماینده عینی یک حمایت اپورتونیستی از امپریالیسم بزرگ روس آشکار شد. تاریخ جریانهای اندیشه سیاسی (باید با نقطه نظرات شخصی تمایز گذاشت) صحت برنامه ما را به اثبات رسانده است.

اکنون سوسیال امپریالیستهای تثبیت شده ای از قماش لنچ، آشکارا با همان صراحت که الحاقها را مطرود می دانند علیه خودمختاری موضع گیری می کنند. اما کائوتسکیستها ریاکارانه خودمختاری را می پذیرند. این همان راهی است که در کشورمان روسیه به وسیل تروتسکی و مارتف دنبال می شود. هر دوی آنها در حرف طرفدار خودمختاری هستند مانند کائوتسکی. اما در واقع آنچه به تروتسکی مربوط می شود، اگر شما در مقاله هایش - «ملت و اقتصاد» که در ناشه سلوو Nachesloreo چاپ شده را بررسی کنید، التقاط همیشگی او را بازخواهید یافت. از یک طرف اقتصاد باعث ادغام ملتها می شود، از سوی دیگر ستم ملی آنها را از هم جدا می سازد. نتیجه؟ نتیجه اینکه ریاکاری بدون کیفر به حیات خود ادامه می دهد. تبلیغات زنده نیست زیرا آنچه که اساسی، عمده و به جوهر مربوط است، آنچه که به پراتیک ختم میشود ملموس نیست، یعنی چگونگی برخورد به ملتی که توسط ملت من تحت ستم قرار گرفته است، مارتف و سایر دبیران اجرایی در خارج ترجیح داده اند خیلی صاف و ساده (چه بیهوشی به موقعی!)، مبارزه همکار و همقطار خود، زمکفسکی علیه خودمختاری را به فراموشی بسپارند. مارتف در مطبوعات علنی هواداران گوزدف Gvozdev (ناش گولوس Nachgoloss) در موافقت با خودمختاری اعلام موضع کرده و سعی کرده این حقیقت انکار ناپذیر را به اثبات برساند که شناسایی خودمختاری الزاماٌ به مفهوم شرکت در جنگ امپریالیستی نیست. اما او از پرداختن به جوهر مسئله طفره رفته است (همانطور که در مطبوعات آزاد زیرزمینی طفره می رود). یعنی این موضوع که روسیه در همان زمان صلح هم به حنوان یک امپریالیسم خشن تر، قرون وسطایی، از لحاظ اقتصادی عقب مانده، نظامی و بوروکراتیک، رکورد جهانی را در مورد ستم ملی شکسته است. آن سوسیال دمکرات روس که حق ملل در تعیین سرنوشت خویش را تقریباٌ به همان نحو آقایان پلخانف، پوترسف و شرکاء به رسمیت می شناسند، یعنی بدون مبارزه برای کسب آزادی جدا شدن برای ملتهایی که تحت ستم تزاریسم هستند، در عمل یک امپریالیست و یک نوکر تزاریسم می باشد.

حسن نیتهای ذهنی تروتسکی و مارتف هر چه می خواهد باشد، آنها از نظر عینی با آن موضع سربالای خود از سوسیال امپریالیسم روس حمایت می کنند. عصر امپریالیسم کلیه قدرتهای بزرگ را به ستمگری بر یک سلسله ملتها کشانده است و تکامل امپریالیسم، ناگزیر تقسیم بندی هر چه شفافتری بین جریانات مختلف که بر سر این مسئله از جمله در درون سوسیال دمکراسی بین المللی پیدا شده اند بوجود خواهد آورد.

مجموعه آثار جلد ٢٢
جولای ١٩١٦

پاورقی ها
١) ریازانف Riazanov در آرشیوهای تاریخ سوسیالیسم گرونبرگ Grunberg (١٩١٦- جلد ١) مقاله بسیار جالبی از انگلس، درباره مسئله لهستان، که در سال ١٨٦٦ نوسته شده، به چاپ رسانده است. در این مقاله، انگلس تاکید میورزد که پرولتاریا لازم است استقلال سیاسی و حق تعیین سرنوشت ملتهای بزرگ و قدرتمند اروپا را به رسمیت بشناسد. او در عین حال احمقانه بودن «اصل ملتها» به خصوص با تفسیر بناپارتیستی آن، که بدون تمایز، هر ملت کوچکی را مه سطح ملتهای بزرگ قرار می دهد، برجسته می سازد. انگلس می گوید: «روسیه املاک غصبی قابل ملاحظه ای در تصاحب دارد(یعنی ملتهای تحت ستم) بالاخره می باید آنها را در روز تسویه حساب مسترد دارد١٣ . بناپارتیسم و تزاریسم مانند یکدیگر از جنبشهای ملتهای کوچک به سود خودشان و علیه دمکراسی اروپایی استفاده می کنند.»
٢) یادآور می شویم که کلیه سوسیال دمکراتهای لهستانی در بیانیه زیمروالدشان خودمختاری را به طور عام با کمی تفاوت در شکل به رسمیت شناخته اند.
٣) لنین، آثار کامل، جلد ١. قطعنامه کمیته مرکزی ح.ک.س.د. روسیه با شرکت فعالین در تابستان ١٩١٣. قطعنامه درباره مسئله ملی.
یادداشت ها
١. تزهایی درباره امپریالیسم و ستم ملی، از هیئت تحریریه گازتاروبوت نیکزا، منتشره در مجموعه سوسیال دمکرات، شماره ١، اکتبر ١٩١٦.
٢. به ارزیابی لنین درباره این سه نکته در مورد استقلال لهستان در مقاله «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» مراجعه کنید.
٣. لنین به مباحثه سال ١٩٠٣ درباره تدوین برنامه حزب کارگری سوسیال دمکرات روسیه که در دومین کنگره حزب به تصویب رسید، اشاره می کند. (رجاع کنید به لنین، «ابزاری برای تدوین برنامه ح.ک.س.د.ر»، «مانیفیست سوسیال دمکراتهای ارمنی»، «آیا پرولتاریای یهود به حزب سیاسی مستقل احتیاج دارد؟»، «مسئله ملی در برنامه ما»، آثار کامل ، جلد ٦)
و نیز به مباحثه سال ١٩١٣ بین بلشویکها از سویی، انحلال طلبان، تروتسکیست و بوندیست هااز سوی دیگر، درباره «اتونومی ملی - فرهنگی» رجوع کنید به لنین، «درباره برنامه ملی ح.ک.س.د.ر» آثار کامل، جلد ١٠ و ٢٠.
٤. ک.مارکس و ف.انگلس، نقد برنامه های گوتا و ارفورت.
٥. رجوع کنید به ف.انگلس، بروشور رودخانه های پو و راین، فصل ٤.
٦. ف.انگلس، پان اسلاویسم دمکراتیک، منتشره در نویه رایینیش زایتونک، شماره های ٢٢٢ و ٢٢٣ – ١٥ و ١٦ فوریه ١٨٤٩.
٧. لیشت اشتراهلن Lichtstrahlen (اشعه نور). ماهنامه، ارگان گروه سوسیال دمکراتهای چپ آلمان، نشر زیر نظر ژ.بورشاردت J.Borchardt ، چاپ نامنظم در برلن از ١٩١٣ تا ١٩٢١.
٨. اشاره به مقاله ر. لوگزامبورگ «مسئله ملی و خودمختاری» که در شماره های ٦، ٧، ٨، ٩، ١٠، ١٢، ١٤ و ١٥ نشریه سوسیال دمکرات (Przegled Socialdemocratyczny) در ١٩٠٨ و ١٩٠٩ منتشر شد.
٩. «فرک ها» جناح راست حزب سوسیالیست لهستان. حزب ناسیونالیستی خرده بورژوا که در سال ١٨٩٢ تاسیس شد. این حزب اساس برنامه خود را رسیدن به لهستانی مستقل قرار داده، در میان کارگران لهستانی دست به ترویج تجزیه طلبانه و ناسیونالیستی زده و سعی می کرد آنان را از مبارزه مشترک همدوش کارگران روسی با اتوکراسی و سرمایه داری منحرف سازد. این حزب تحت تاثیر اولین انقلاب روسیه در سال ١٩٠٦ به دو جناح شقه شد: لویتسا Levitsa یا چپ حزب سوسیالیست لهستان و پراویت Provitsa یا راست حزب (فراک ها). هنگام اولین جنگ امپریالیستی جهانی (١٩١٨-١٩١٤)، بخش بزرگی از لویت، موضع انترناسیونالیستی اتخاذ کرده و به سوسیال دمکراسی لهستان و لیتوانی نزدیک شد و در دسامبر ١٩١٨ همراه با آنها حزب کارگری کمونیست لهستان (حزب کمونیست لهستان تا سال ١٩٢٥ به همین نام فعالیت می کرد) را بنا نهاد.
«پراویت» سیاست ناسیونال شوونیستی خود را در جریان جنگ جهانی اول ادامه داد و لژیونهای لهستانی به وجود آورد که دوش به دوش امپریالیسم اتریش- آلمان مبارزه کردند.
پس از تشکیل دولت لهستان پراویت دوباره نام حزن سوسیالیست لهستان را برگزید. این حزب که به حزب دولتی تبدیل شده بود، قدرت را به بورژوازی لهستان واگذار کرد و به طرز سیستماتیک یک سیاست ضد شوروی و ضد کمونیستی تعقیب نمود. از سیاست تجاوز بر ضد کشور شوراها و سیاست کشورگشایی و ستم استعماری نسبت به اوکراین و بیلو روس غربی حمایت کرد. پس از کودتای پیلسودسکی Pilsudski (مه ١٩٢٦)، حزب در اپوزسیون قرار گرفت اما عملاٌ با فاشیستها همکاری داشت و به تبلیغات ضد شوروی ادامه می داد.
در طی جنگ دوم جهانی، حزب سوسیالیست لهستان به دو گروه شقه شد. بخش ارتجاعی و شووین آن، تحت لوای «آزادی، برابری، استقلال» که به علامت اختصاری حزب اضافه کرده بود، با فاشیستها همکاری کرد و در دولت ارتجاعی مهاجران لهستانی لندن شرکت نمود. بخش دیگر چپ حزب که نام «حزب کارگری سوسیالیستهای لهستان » را برگزید، همدوش حزب کارگری لهستان که در سال ١٩٤٢ در جریان مبارزه علیه مهاجمین هیتلری برای رهایی لهستان از یوغ بردگی فاشیستی به وجود آمده بود، مبارزه کرد و مناسبات دوستانه ای با شوروی برقرار نمود.
در سال ١٩٤٤، پس از رهایی قسمت شرقی لهستان از اشغال آلمان و تشکیل کمیته لهستانی برای رهایی ملی، حزب کارگری سوسیالیستهای لهستان، مجدداٌ نام حزب سوسیالیسیت لهستان را انتخاب کرد و با حزب کارگری لهستان، مشترکاٌ به ساختمان لهستان دمکراتیک و تودەای پرداخت.
در دسامبر ١٩٤٨، حزب کارگری لهستان و حزب سوسیالیست لهستان وحدت نموده، حزب کارگری متحد لهستان را ایجاد کردند.
١٠. ک.ر.کارل رادک.
١١. «رچ» (سخن) یومیه ارگان مرکزی حزب کادت ها. از فوریه ١٩٠٦ در پترزبورگ منتشر شد و در ٢٦ اکتبر (٨ نوامبر) ١٩١٧، توسط کمیته نظامی انقلابی شورای پتروگراد ممنوع گشت. تا اوت ١٩١٨ به نامهای مختلف به انتشار ادامه داد.
١٢. «بلژیک آزاد» نشریه زیرزمینی حزب کارگری بلژیک، بروکسل (١٩١٨-١٩١٥)
١٣. مقاله ف.انگلس «طبقه کارگر با لهستان چکار دارد؟»، فصل ٢ ، منتشره در کامنولث Commonwelth، ٢٤ و ٣١ مارس و ٥ مه ١٨٦٦.