شمارە ٢٢ مبارزە طبقاتی

آرشیو نشریه مبارزه طبقاتی

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

امر کمونیسم رفع ستم و استثمار و تبعیض است ! کمونیسم یعنی محو طبقات و ایجاد جامعه ای بی طبقه !

نویسنده: بهروز ناصری
3 فوریه 2010


کلیات رفیق سیاوش دانشور در پاسخ به نظرات انتقادی من در مورد شعار " آزادی، برابری، حکومت کارگری" بطور نسبتا پیگیری به دفاع ازاین شعار پرداخته و سپس کمونیسم را از زاویه ای برابری طلبانه مدافعه می نمایند. تردیدی نیست که اکثرا این گفته را از مردم شنیده اند که میگویند « شما کمونیستها حرفهای زیبای میزنید، ولی عملی نیستند. حرفهای شما قشنگ است ولی قابل پیاده کردن نیستند.».

در این سخن عامیانه ای که گاه و بیگاه می شنویم، حقایقی وجود دارد. حقایقی که خود کمونیستها در شکل دادن و ترویج آن بی تقصیر نیستند. حقایقی که نشان میدهند بخش قابل ملاحظه ای از کمونیستهای ایرانی طی پروسه ای تاریخی و قابل توضیح یاد گرفته اند که چنان منزه و پاک جلوه گر شوند، چنان صحبتهای قشنگ بزنند که به کلی رابطه اشان را با دنیای واقعی، با کار و زندگی کارگرانی که اتفاقا مستقیما موضوع کار کمونیستی هستند، قطع کنند و بار مسافرت از این کره خاکی را بسوی دنیای دیگر که دنیای ایده ها و تصورات است، ببندند. همین است که کمک میکند تا این نظریه میان توده ها جا انداخته شود که می پندارند کمونیستها تنها حرفهای قشنگ و زیبا میزنند، که عملی نیستند. و این خود این خطر را بوجود آورده که کمونیستها را عملا به موجوداتی بی آزار برای این سیستم استثمارگر وستمگر سرمایه داری تبدیل نمایند. طیف وسیعی از کمونیستها به ارائه دهندگان صحبتهای کلی و زیبا تیدیل شده اند، تا آن حد که از آن وظایف اصلی شان که در رابطه با تغییرات اجتماعی تعریف میشوند، عملا باز می مانند. نمونه این بازماندنها فراوان است، به مشکلات جنبش کارگری در رابطه با تشکیل تشکلهای کارگری ، به مسئله اتحاد صفوف طبقه و ... نگاهی بیندازید. همین بازماندنها در عمل موجب جابجایهای تئوریک را هم فراهم آورده است. اینجاست نظریه حزب جای طبقه را میگیرد و انواع نظریات در گیومه مجال ظهور می یابند. پس در ورای این همه پاکیزه گی و منزه طلبی که طیفی از کمونیستهای ایرانی دارند، در ورای این همه درجا زدنها در رابطه معضلات طبقه کارگر، آیا رد پای مصلحت اندیشی ها و منافع طبقات غیر کارگر و اقشار متوسط در پوشش کمونیسم دیده نمیشود؟

بنظر من علل اینکه مردمی که می پندارند کمونیستها حرفهای قشنگ اما غیر عملی میزنند عمدتا دو چیز است. علت اول تبلیغات زهرآگین سرمایه داران و ایدئولوگهای بورژوا و دولتهای آنان علیه کمونیسم و بکار بستن ماشین سرکوب علیه کمونیستها و مبارزات کارگری است، ولی علت دوم را میتوان در ناتوانی پاسخگویی خود کمونیستها نسبت به مسائل و معضلاتی که جنبش طبقه کارگر در کار و زندگی اش با آن دست به گریبان است و موقعیت عینی که طیف وسیعی از کمونیستها در آن قرار گرفته اند جستجو کرد. در بطن این ناتوانی برای پاسخگوی به نیازهای کارگران در عرصه های متفاوت، سماجت و پافشاری در کلی گویی و همچنین خودمحوری و بزرگ بینی بیش از گذشته به چشم میخورد. یعنی اینکه این بخش از کمونیستها با فشاری بر کلی گویی و ... در واقع ضعفهای خود را در زمینه چگونگی متحقق شدن آلترناتیو مورد نظرشان را می پوشانند. بی دلیل نیست که در پروسه ای حداقل دو دهه ای، این طیف از کمونیستها بدون اینکه در بررسی و ارزیابی از سیاستها ، شعارها و نتایج اینها صریح و بی پرده باشند، اکثرا بطور خزنده سیاستهایشان را عوض کرده اند و اتخاذ سیاستهای متفاوت را در ادامه همان سیاست قبلی تلقی نموده اند. این واقعی نیست. اکثر کمونیستهای امروز ( توجه شود که من در مورد فعالین کمونیست- آدمها- حرف میزنم و نه کمونیسم) هنوز در مورد چگونگی به پراتیک درآوردن و ارائه راه کار عملی در رابطه با پاسخگویی به نیازهای مبارزه طبقاتی و نیازهای کارگران در مورد سازمانیابی سراسری ناتوان هستند. این انتظار وجود دارد که کارگران خود با کسب تجربه در این اوضاع سرکوب اقدام به تشکیل تشکلات کارگری نمایند. کمونیستهای مورد بحث نیامدند برای کمک به جنبش و فعالین کارگری در ایران پروژه های مختلف را در دستور کار خود دهند. فی المثل در زمینه تجارب بین المللی. تجارب جنبش کارگری در سطح بین الملل در رابطه با سازمانیابی کارگران در کشوری که دستگاه سرکوب دولتی هر حرکت اعتراضی کارگران را سرکوب میکنند، چیست؟ کارگران در یک کشور اختناق زده چگونه میتوانند خود را سازمان دهند و در مقابل سرمایه داران و دولت مبارزه برای کسب حقوق خویش مبارزه موثر داشته باشند؟ بحث من این نیست که کمونیستها بجای کارگران تشکل سازی کنند، زیرا این امر خود کارگران در محل است. ولی کمونیستها میتوانند در این پروسه دخالتگر باشند. این دخالتگری و این کمک رسانی تا کنون چه بوده است؟ ... شاید تصور شود که این نگرشی اراده گرایانه در پروسه سازمانیابی کارگران است. دقیقا برای درنغلطیدن به ولونتاریسم است که سوالات فوق مطرح هستند که تاکنون نوع همکاری کمونیستهای مورد نظر با طبقه کارگر ایران چگونه و در چه سطحی بوده است؟ آیا فعالین کارگری در ایران بر تجارب بین المللی یا شرایط مشابهه در کشورهای دیگر و نوع فعالیتها و.... اشراف دارند؟ اگر نه چرا؟ و وظیفه کمونیستها چیست؟...

یا موقعیت عینی که کمونیستها در آن قرار دارند قابل بحث است. از آن تاریخ که جمهوری اسلامی پایه های حاکمیت خود را تثبیت کرد و دستاوردهای انقلاب 57 را باز پس گرفت و سپس قلع و قمع سازمانها و احزاب و تشکلهای کارگری راه انداخت، کمونیستها بالاجبار مجبور به ترک ایران شدند. ( اینجا بازگو کردن آن واقع منظور این نوشته نیست، در این میان منظور تنها برجسته کردن نکته ای اساسی است) . به این معنی کمونیستها از موضوع کار مستقیم خود دور شدند. دوری از محل کار و زیست، درجه تاثیر گذاری بر پروسه مبارزاتی را بمرور کاهش داده و این دوری به همان اندازه که طولانی تر شده، دخالتگری کمونیستها در جنبش کارگری هم با کاهش روبرو شده است. سه دهه مدت زمان کمی نیست. من از لحاظ سیاسی بر انترناسیوسیولیسم کارگری بعنوان یکی از خصلتهای مبارزه سوسیالیستی کاملا وافقم. ولی در شرایطی که فعالین کمونیست ایرانی از موضوع مستقیم کار خود، یعنی محل کار و زیست کارگران ایران دور شده اند، به عبارت دیگر این دور شدن و بلااجبار فاصله گرفتن به آنها تحمیل شده است، تا این حد که نتوانند در مبارزات جاری مستقیما دخالتگر باشند، موضوع انترناسیونالیسم سوسیالیستی هم با مشکل روبرو میشود.

امروزه سازمان حزب خیلی از احزاب در خارج کشور قرار گرفته است. در بهترین حالت نسبت به اتفاقاتی که در جنبش کارگری ایران می افتد، به موضع گیری ، آنهم از دور اکتفا میشود. در سالهای گذشته بعضا کمپینهای در حمایت از مبارزات کارگری یا برای آزادی فعالین کارگری راه می افتاد که اکنون آنهم به حداقل رسیده است.

من منکرتاثیر حتی هر تک فعالیتی که صدای مبارزاتی کارگران ایران را به گوش اتحادیه ها و جوامع غربی برساند نیستم، ولی این به دو دلیل عمده هنوز با آن انترناسیوناسیونالیسم سوسیالیستی مورد نظر فاصله زیادی دارد. اولین دلیل را بحث کردم: نقل مکان اجباری کمونیستها از ایران به خارج کشور، به این اعتبار کنده شدن از محل کار و زیست ، و دومین دلیل در بطن شرایط فوق، اینست که در سطح بین المللی هم این گرایش محافظه کارانه سوسیال دمکرات بوده که اکثریت قاطع اتحادیه های کارگری را احاطه نموده است. اتحادیه های کارگری که اکثرا حساب شده و بشیوه ای که منافع احزاب مادر سوسیال دمکرات( که در این عصر خود احزاب سوسیال دمکرات به احزاب دست راستی بورژا امپریالیستی تبدیل شده و در خیلی از کشورهای اروپای یا در حاکمیتند و یا جزو احزاب قدرتمند آن کشورها محسوب می شوند) لطمه نبیند، موضع گیری کجدار و مریضی در حمایت از کارگران یا برای آزادی فعالین کارگری دستگیر شده ، نموده اند. بنظر من تا جای که به همبستگی بین المللی کارگران برمیگردد، حمایت و پشتیبانی طبقه کارگر کشورهای دیگر از مبارزات کارگران ایران بی نهایت ناچیز بوده است. آنچه بوده تنها در شکل اعتراض نامه محدود مانده است. اینکه فعالین کارگری در کشورهای روشهای عملی دیگری اتخاذ کنند مشاهده نمیشود. علت این مسئله نه « ندانم کاری» ، بلکه کاملا سیاسی و طبقاتی بوده و با روش و سیاستهای مسلط بر احزاب سوسیال دمکراسی در قدرت رابطه مستقیمی دارد.

با این احوال، اگر رودروئیهای اصلی آینده بین جنبشهای اجتماعی پیشرو و جنبش کارگری علیه جمهوری اسلامی باشد، نقش و دخالتگری کمونیستهای ایرانی و در راس آن حزب کمونیست ایران در جنبش کارگری، برای کمک در آن تقابل طبقاتی، چگونه و تا چه اندازه خواهد بود؟ اینها سوالات مهمی هستند که قاعدتا باید ذهن هر کمونیستی رابخود مشغول دارد.

اما چرا طرح این کلیات ضروری است؟ و چه ربطی به بحث مشخص در رابطه با شعار آزادی، برابری ، حکومت کارگری و بطور ویژه تر به برابری دارد؟

رابطه طرح این کلیات با موضوع مشخص مورد مجادله در این است که گفته شود، نقل مکان و انتقال انجام گرفته از سوی کمونیستهای ایرانی نه تنها جغرافیای، بلکه فکری و طبقاتی هم بوده است. بخشی از کمونیستهای امروز ایرانی از آنجاییکه در رابطه با ارائه راه حل پیشنهادی مهمترین معضلات و مشکلات طبقه کارگر ایران ناتوانند، در صدد این بر می آیند تا خود را پشت مقولات و مفاهیم کلی و صرفا ذهنی قایم کنند و به کلی گویی های خرده بورژوائی اکتفا نمایند.

بحث من این است که زمان دارد میگذرد، و هر روز بر فقر و فلاکت طبقه کارگر در عرصه های مختلف افزوده میشود و این بخش از کمونیستهای ایرانی هم با کلی گویی دل خود را خوش میکنند بدون اینکه وارد محتوا ومضمون مشکلات شوند و راه حل عملی پیشنهادی خود را ارائه دهند... .

با این کلیات به جوابیه های سیاوش دانشور بپردازم. من همین جا اینرا بگویم که سعی کرده ام نکاتی که بنظرم مهمند را انتخاب کرده و تلاش نمایم این مقاله مختصر باشد. علت این اختصار زمانی است که من برای مشغله های دیگر به آن نیاز دارم میباشد.

امر کمونیسم رفع ستم و استثمار و تبعیض است !
کمونیسم یعنی محو طبقات و ایجاد جامعه ای بی طبقه !

در مورد بخش اول پاسخ سیاوش دانشور ریتوریک مقاله ی سیاوش دانشور بویژه شروع آن بسیار قوی تر از محتوای آنست. ایشان هدف کمونیسم را برابری میدانند. برابری آن جایگاهی نزد سیاوش دارد که مسائلی چون ستم، استثمار، طبقات و مبارزه طبقاتی و.... بکلی چنان به حاشیه رانده میشوند که انسان از این نوع نگرش کمونیسم کارگری متعجب میشود. این نگرش ویژه از لحاظ متدیک « یا این است یا آن» . بزعم ایشان امر کمونیسم برابری انسانها است و اگر کسی مثل من آمد و روی همین نکته مکث کرد، آنرا چنین تفسیر می نمایند که پس : « کمونیسم جنبشی بر علیه برابری انسانها است، جنبشی برای نابرابری اقتصادی و اجتماعی است، جنبشی علیه برابری زن و مرد است، و اساسا جنبشی است برای ابدی کردن نابرابری...» . بله هدف این ریتوریک سیاوش دانشور دقیقا استفاده از احساساتی است که بوسیله آن بتواند انسانهای جستجوگر و متفکر را از تحقیق و مطالعه در مورد مضمون برابری باز دارند و چنان جوی بوجود بیاورند که نقد برابری را به یک تابو تبدیل نماید. اگر سیاوش دانشور به هر درجه بتوانند بعضی ها را مقهور این نوع ریتوریکها نماید، اما اینجا بی تاثیر است. پاسخهای سیاوش دانشور به نقد من از برابری نشان میدهد که متدولوژی ایشان همان سیاه و سفید دیدن انسان، زندگی و دنیا است، متدولوژی که در آن کمونیسم به « این یا آن» تنزل می یابد. مشکل اساسی نگرش سیاوش دانشور این است که میخواهد همه چیز را از زاویه و با برابری توضیح دهند و فکر میکنند که نابرابری به معنی ستم و استثمار و وجود طبقات است. من در نوشته های قبلی توضیح داده بودم که « از هرکس به اندازه توانش و به هرکس به اندازه نیازش» در جامعه کمونیستی به معنی برابری انسانها نیست. مشخصه اصلی یک جامعه کمونیستی اینست که طبقات و اختلاف طبقاتی موجود نیست و در آن شرایط، انسان میتواند خود را متحقق کند. شرایطی که در آن تقسیم کار دستی و فکری از بین رفته است و شرایط مادی برای این متحقق شدن، برای افراد جامعه بطور یکسانی وجود دارد. وجود شرایط مادی یکسان برای افراد به معنی برابری نیست. این همین اشتباهی است که سیاوش دانشور مرتکب میشود. به همین دلیل ایشان نسبت به نظر من می نویسند که « بنظر من بحث شما از یک سوء تعبیر در مورد مقوله برابری و مترادف دیدن آن با یکسان بودن و تساوی عددی ناشی میشود» . خوب، بنظر سیاوش دانشور برابری با یکسان بودن و تساوی عددی مترادف نیست. مثلا ایشان نمیگویند که تفاوت تساوی عددی با برابری چیست؟ چرا تساوی عددی همان برابری نیست؟ و اگر نیست پس چگونه برابری است؟ یعنی با منطق سیاوش دانشور ما اگر عدد دو را بعلاوه دو نماییم و برای اینکه مقوله برابری با تساوی عددی اشتباه نگردد پس ما پاسخ پنج و یا عددی بیشتر از پنج تحویل دهیم. با این منطق سیاوش دانشور در دنیای سیاست انواع مانورها و زیگزاگها میتوان زد بدون اینکه خم به ابرو آورد. بیایید و با پیروی از منطق سیاوش دانشور با هم بگوییم 2+2 نمیشود 4 ، تا برابری با تساوی یکی تلقی نگردد.

واقعیت اینست که برابری و یکسان بودن، دارای یک معنی مشترک هستند. آنچه که متفاوت است همان شرایط یکسان یا فرصتهای برابر است. شرایط یکسان یعنی چه؟ شرایط یکسان یعنی آماده و مهیا بودن امکانات مساوی برای افراد جامعه. و این هم باز یعنی همه افراد جامعه باید ازامکان برخورداری و استفاده از امکانات اجتماعی بطور یکسانی برخوردار باشند و برای استفاده امکانات اجتماعی کمترین تبعیضی وجود نداشته باشد. یعنی امکان تحصیل در هر سطحی برای همه افراد جامعه بطور رایگان به یک اندازه وجود داشته باشد. همه افراد جامعه ضمانت شوند که به اسانی صاحب مسکن خواهند شد، یعنی از نظر اقتصادی جامعه صاحب ابزار تولید بوده و تولید نه برای کسب سود عده قلیلی ، بلکه برای زندگی بهتر، برای رفاه و اسایش انسانها انجام خواهد شد. در آن شرایط طبیعی است که همه انسانها به یک اندازه کار نکنند. در همین جا بگویم که آن فرمول مبنی بر برابری اجتماعی و اقتصادی، بغیر از یک نظریه پوچ و توخالی چیزی بیش نیست. جای تاسف عمیق است که همین فرمول برابری اجتماعی و اقتصادی ، که تمام عیار یک اتوپی و نظریه فریبکارانه و خرده بورژوائی است، جزو نظریه غالب پذیرفته شده در بین بخشی از کمونیستهای ایرانی و از جمله حزب ما است. درست و این یکی از آن نکاتی است که از نظر تئوریک و سیاسی مانع آنست که یک حزب تا آن حد خلاق و دخالتگر باشد تا بتواند به سهم خود به نیازهای طبقه کارگر و مبارزه برای سوسیالیسم پاسخگو باشد. در جامعه سرمایه داری قرن بیست و یکم ، اگر قرار باشد جامعه تغییرات اساسی در عرصه های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی بخود ببیند ، این در مرحله اول در گرو سازمانیابی طبقه کارگر علیه سرمایه و سرمایه داری است. هسته اصلی مبارزه علیه نظام سرمایه داری، مبارزه علیه ستم، تبعیض، بی حقوقی و استثمار انسان کارگر توسط سرمایه داران و دولت است. مبارزه علیه ستم و استثمار و مبارزه علیه مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و کارمزدی، در یک جمله مبارزه علیه نظام سرکوبگر و استثمارگرانه سرمایه داری ، هسته اصلی یک مبارزه سوسیالیستی را تشکیل میدهد.

بوجود آمدن شرایطی که افراد جامعه از آزادی و کلیه امکانات مادی امور زندگی برخوردار باشند، به معنی برابری نیست. اشتباهی که میشود اینست که بوجود آمدن فرصتها و شرایط مادی ، همان برابری تلقی میشود.

برابری ، مقوله ای است که هم لیبرالیستها و هم آنارشیستها در مورد آن متفق القولند، اما هر کدام به شیوه خاص خود.

لیبرالیسم و برابری

امروزه لیبرالها هم برابری طلب شده اند. لیبرالهای برابری طلب لیبرالهای کلاسیک را در همین زمینه مورد نقد قرار میدهند که آنان به مسئله عدالت بی توجهی کرده و برابری را یکی از شروط دمکراسی می پندارند.

علی کشتگر در مقاله ای تحت عنوان « خاستگاه فتحنامه لیبرال دمکراسی برابری انسانهاست، نگاهی به قطعنامه کنفرانس حزب مشروطه ایران» می نویسند: « ...همانگونه که همایون ( داریوش) خود بارها تکیه کرده است، پایه و اساس دمکراسی لیبرال در پهنه اعلامیه جهانی حقوق بشر برابری انسانها می باشد. انسانها برابر زاده میشوند و از حق برابر برخوردار هستند و هیچ گروه و دسته ای نمی تواند این اصل جوهری و پایه ای را پایمال و یا در آن استثنا وارد کند. « هیچ کس بنا به طبیعت، حق نابرابر ندارد» و در یک نظام دمکراتیک تعهد بر حقوق بشر اصل می باشد و « همه افراد جامعه، همه کسانیکه در یک « قرار داد اجتماعی» نانوشته آن نظام را برقرار می دارند، در تعهد به حقوق بشر، حقوق جدا نشدنی فرد انسانی که او را هم ارز هر فرد دیگری میسازد، همداستان» می باشند. در چنین بستر و پهنه ای و در راستای اندیشه لیبرال دمکراسی و در یک نظام دمکراتیک در چهارچوب حقوق بشر نمیتوان بر مبنای همان تعهد هیچگونه تبعیض و حق ویژه و استثنائی را برای هیچ دسته و گروه و مقامی به رای گذاشت. در غیر اینصورت به « دمکراسی بی حقوق بشر» یا دمکراسی بدون لیبرالیسم می رسیم. ... »

در عصر کنونی به روز شدن یا به بیانی دیگر با شرایط امروزین خود را تطبیق دادن به مد روز تبدیل شده است، لیبرالها هم یاد گرفته اند تا خود را به روز کنند . مقولات کلیدی در نقل قول بالا اینها هستند: دمکراسی، لیبرال، اعلامیه جهانی حقوق بشر، برابری انسانها ، انسانها برابر زاده میشوند، حق برابر ، در یک نظام دمکراتیک تعهد بر حقوق بشر اصل می باشد، « قرار داد اجتماعی»، اندیشه لیبرال دمکراسی، هستند. مضمون نظریه لیبرالی با توجه به تفکرات نظریه پردازان جدید لیبرالیسم در شرایط جدید دمکراسی بورژوایی بعنوان یکی از اشکال سیاسی حکومتی سرمایه داری توام با برابری افراد در چهارچوب یک سیستم معین اقتصادی مبتنی بر شیوه تولید سرمایه دارانه است. حال این برابری که مورد تازه ای نیست همان برابری در مقابل قانون در جامعه ای مدنی است.

در وبلاگ فریاد بی صدا متعلق به اصلاح طلبان حکومتی ( سبزها) در بند 6 اصول لیبرالیسم نیز در توصیف برابری چنین می خوانیم که : «... 6- برابری: تساوی در مقابل قانون، دادگاهها و محاکم، برابری امکانات و فرصتها، آنچه در لیبرالیسم کلاسیک به عبارت های بالا تعریف برابری بود، در لیبرالیسم امروزی پیشرفته تر و کاملتر شده است. متفکران لیبرالی چون راولز، رورتی، پاتنام و دورکین با طرح عدالت هم چون انصاف به شکل تازه ای از برابری ( خاصه برابری در حوزه اقتصادی) دفاع میکنند و آنرا هم ارز آزادی پیش می کشند. لیبرالیسم امروزی مفهوم برابری را به معنایی جدید پیش می کشد...»

در این روایت لیبرالی از برابری به امکانات و فرصتهای برابر و برابری در حوزه اقتصادی نیز اشاره شده است. از زاویه لیبرالیسم در شرایط جدید آزادی و برابری تقریبا هم ارز یکدیگرند با محفوظ ماندن این نکته که منظور لیبرالیستها از آزادی ، آزادی فردی، و این کماکان از وزن سنگین تری نسبت به برابری برخوردار است.

آزادی و برابری در جامعه ی بر اساس شیوه تولید سرمایه دارانه که در آن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید در دست سرمایه داران و دولت و کار مزدی نرم آن جامعه است، طبیعی است که ستم، استثمار و تبعیض سیمای آن جامعه را بسازد.

در نتیجه ، در یک دمکراسی بورژوائی متکی بر جامعه مدنی، بر فرض وجود آزادی و برابری، استثمار سرمایه داری از بین نمیرود و هیچ یک از نظریه پردازان لیبرالیسم مدرن و کلاسیک هم در این چهارچوب کاری به موضوعات ستم و استثمار و شیوه تولید وغیره نداشته اند... .

ما در جستجوی ادبیات لیبرالیستی به وفور به چنین مواردی برمیخوریم که : « .... آزادی، برابری، فردیت، حوزه خصوصی، بازار آزاد و رقابتی، برابری فرصتها، توسعه، حکومت قانون، قوه قضائیه مستقل و دادگستر، ازادی بیان، دمکراسی پارلمانی، انتخابات ازاد و ادواری، نقد قدرت، دولت پاسخگو، تفکیک قوا، ازادی احزاب و انجمنها، آزادی برگزاری تجمعات، آزادی تشکیل سندیکاهای صنفی و کارگری، حق اعتراض و اعتصاب، حقوق زنان، نفی نژاد پرستی و آپارتاید، آزادی عقیده و مذهب، تسامح و تساهل، پلورالیسم، نفی خشونت و....» برمیخوریم .

بحث من این است که آزادی و برابری مرز مشخصی بین سوسیالیسم و لیبرالیسم نمی کشد. اصولا این مقولات بورژوائی هستند و به هیچ رو اهداف کمونیسم را تشکیل نمیدهند همچنانکه اشاره کردم امر کمونیسم رفع انواع ستم و استثمار و تبعیض است ! کمونیسم یعنی محو طبقات و ایجاد جامعه ای بی طبقه ، ایجاد جامعه ای که در آن انسان بتواند خود را به معنای واقعی متحقق کند. و از آنجاییکه انسان موجودی زنده با توانائیها و نیازهای متنوع و مختلف است، « برابری» بین انسانها واقعی نیست. بعنوان تکرار متذکر میشوم که مفهوم « برابری» با « فراهم بودن شرایط مادی یکسان و اینکه افراد جامعه از امکانات لازمه برخوردار باشند» کاملا متفاوت است و ایندو یکی نیستند... .

حال با این تفاسیر مختصر سیاوش دانشور و برابری طلبان نمیتوانند ادعا کنند که برابری مقوله ای کمونیستی و هدف کمونیسم هم متحقق کردن برابری میباشد.... .

آنارشیسم و برابری در ایران گرایش آنارشیستی به نسبت سایر گرایشات چپ و راست ضعیفتر یا کم فعالتر بوده است. تصور کلی که بطور عام از آنارشیسم بدست داده شده است، این بوده که آنارشیسم را با هرج و مرج طلبی تداعی کرده اند و به همین دلیل آنارشیسم از یک بار منفی برخوردار شده که رغبت چندانی برای مطالعه این گرایش به نسبت سایر گرایشات بوجود نیاورده است.

با این حال ، بی مناسبت نیست که در رابطه با بحث فعلی در مورد برابری و اهداف ناظر بر آنارشیستها آنطور که خود بیان میکنند، نگاهی هم به این طیف بیفکنیم.

در صدر شعارهای که آنارشیستها امروز علم میکنند، زنده باد آزادی، برابری و تعاون – زنده باد انقلاب جهانی – مرگ بر دولت ، سرمایه داری، بنیادگرایی، صهیونیسم، ناسیونالیسم و مارکسیسم – لنینیسم قرار دارد. در تقابل با آن درک قدیمی که آنارشیسم را به هرج و مرج طلبی معرفی میکرد، آلکساندر برکمان( چهره مشهور روسی در ابتدای فرن بیستم) در مورد آنچه آنارشیسم نیست، مینویسد: « آنارشیسم چه چیزی نیست: آنارشیسم بمب ها، بی انظباطی یا هرج و مرج نیست، جنایت و قتل نیست . این جنگ همه علیه همدیگر نیست. این برگشت به دوران بربریت و عصر سنگی نیست. آنارشیسم علیه همه اینها هست...» .

من مجبور به آوردن چند نقل قول از آنارشیستها هستم تا بعدا تشابهات گرایشات گوناگون بورژوائی را بهتر نشان دهم. «... آنارشیسم یک تئوری سیاسی است که هدفش ایجاد جامعه ای است که در آن افراد آزاد بعنوان انسانهای برابر در همکاری با هم بسر می برند. آنارشیسم علیه همه اشکال کنترل هرمی است- کنترل هرمی که میتواند از سوی دولت یا سرمایه داران اعمال شود و برای فرد و فردیت مصدوم کننده باشد. ما نظم از پایین به بالا را میخواهیم و نه نظمی که از بالا به پایین یا از سوی اتوریته ها تحمیل شده باشد...» « آنارشیسم یعنی بدون رهبری. وشرایطی است که مردم در جامعه خود زندگی کرده و خود را هدایت میکنند. بدون اینکه سازمانهای سیاسی و اقتصادی هرمی از بالای سر آنها رهبری و هداین کنند...»

« ... برابری یعنی اینکه 1- همه رئیس خود هستند، که رهبری، مسائل کاری، اختیارات و مسئولیت برابر را دارا هستند تا تنهای مسائل فردی را ترتیب دهند و به همان اندازه در مسائل مشترک و عمومی شرکت دارند، 2- در ارتباط با این، همه از پاداش بالا برای تلاششان برخوردار خواهند بود...» « هدف آنارشیستها دورانداختن یا از بین بردن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است. خصلت مشخصه «مالکیت» « حکومت بر دیگران» است، یعنی یک یا اشکالی از تسلط، بعنوان مثال مالک بودن یک سالن آرایشگری با چندین مستخدم. که آنارشیستها میخواهند بجای مالک بودن، تصرف را به انجام برسانند. صفت مشخصه تصرف ، در سطح فردی یا اجتماعی « ارباب خود بودن » است....»

«... اگر آزادی برای بزرگترین رشد و تکامل فردیت مهم است، برابری مهم است تا ازادی اصیل بتواند وجود داشته باشد. آزادی اصیل در یک جامعه ی هرمی که به طبقات تقسیم شده است، بزرگترین نابرابریها در قدرت ، ثروت و امتیازدهی ها وجود دارند، نمی تواند وجود داشته باشد...» «... به این ترتیب آزادی بدون برابری یک تصویر وارونه خواهد بود...»

نوام چامسکی در مصاحبه ای که وبلاگ آنارشیسم آنرا منعکس کرده به نکات قابل تاملی اشاره میکند. او بعنوان یک چهره شناخته شده و آنارشیست می نویسد که آنارشیسم در روشنگری و لیبرالیسم کلاسیک ریشه داشته باشد و آنرا به انقلاب علمی سده هفدهم مرتبط میکند. وی در پاسخ به سوال سوم به جامعه تساوی گرا میپردازد.

« سوال سوم:
آنارشیسم بر مبنای چه نوع تصویری از طبیعت انسان اندیشیده شده؟ آیا مردم در جامعه تساوی گرا انگیزه ی کمتری برای کار خواهد داشت؟ آیا نبود حکومت این فرصت را به قدرتمند تر ها نمیدهد که ضعیفان را استقمار کنند؟ آیا تصمیم گیری دمکراتیک باعث بروز درگیری های زیاد و ناتوانی در تصمیم گیری نمی شوند؟ چامسکی: « آنارشیسم » آنطور که من به آن معتقدم، بر این امید مستقر شده ( با ضعفی که دانش مان دارد، نمیتوانیم از آن فراتر برویم، و فقط باید از امیدها صحبت کنیم) که عناصر اصلی ی طبیعت انسان چیزهای از قبیل حس همدردی، همکاری متقابل، اتحاد، نگرانی برای دیگران و امثال اینها را در خود دارد. آیا مردم در جامعه تساوی گرا کمتر کار خواهند کرد؟ تا وقتی با نیاز معاش به کار وادار میشوند، یا به امید پاداش مادی کار میکنند، بلی، اگر آزادشان گذارید کمتر کار خواهند کرد. فکر میکنم باید آسیب شناسانه با این مطلب برخورد کرد، مثل وضعیت افرادی که از شکنجه دیگران لذت می برند...» ( برای مطالعه متن مصاحبه میتوانید به آدرس زیر مراجعه نمایید : http://anti-state.blogspirit.com/ )

بنا بر این می بینیم که خواست « برابری» تنها مختص به طیفی از کمونیستهای ایرانی نیست، بلکه این نقطه تلاقی بین گرایشات مختلف بورژوائی لیبرالیسم، آنارشیسم و طیفی از رفقای کمونیست ایرانی هم هست. و این مسئله اصلا جای تعجب ندارد. چون ظرفیت « برابری» همین است: پوششی است برای مخفی کردن اصل مطلب، یعنی دور کردن نوک پیکان مبارزه سوسیالیستی علیه ستم، استثمار و مناسبات سرمایه دارانه... .

برابری از نگاه انگلس در اینجا برای سهولت بیشتر برای دریافت موضوع، یکراست به سراغ نگاه انگلس در مورد برابری که در کتاب آنتی دورینگ درج شده رفته و آنرا به این قسمت اضافه میکنم. این نقل قول هر چند طولانی است، اما چاره ای جز یادآوری و در معرض دید همگان قرار دادن این قسمت ندارم.

« 10 - اخلاق و حقوق – مساوات ... از اینرو آقای دورینگ جامعه را به عناصر ساده اش تجزیه میکند و در می یابد که ساده ترین اجتماع حداقل از دو انسان تشکیل شده است. اکنون بصورت حکم با این دو انسان به بررسی می پردازد. و بلاقاصله آزادانه به حکم اساسی اخلاقی زیر میرسد : « اراده دو انسان، فی نفسه کاملا یکسان اند، و مقدمتا یکی از اینها نمیتواند هیچ چیز مشخصی را بر دیگری تحمیل کند» و بدین ترتیب « شکل اساسی عدالت اخلاقی مشخص میشود» و همچنین شکل قضائی اش زیرا « برای تکوین مفاهیم اساس حقوقی فقط به رابطه ساده و اولیه دو انسان نیازمندیم» اینکه دو انسان و یا خواسته های دو انسان کاملا شبیه بیکدیگرند، نه تنها حکم نیست بلکه حتی اغراق بیش از حد است. مقدمتا دو انسان بمثابه دو انسان میتوانند از نظر جنسی غیر مساوی باشند و از این واقعیت ساده فورا چنین نتیجه میشود که ساده ترین عناصر اجتماع- اگر بخواهیم برای یک لحظه هم که شده باین بچه بازی تن در دهیم- دو مرد نبوده بلکه یک زن و یک مرد است که خانواده ای را بوجود می آورند که اولین و ساده ترین تشکل اجتماعی جهت تولید است. ولی اینهم بهیچوجه در تصویر آقای دورینگ نمی گنجد. چه اولا باید هر دو موسسین خانواده را حتی المقدور همجنس در نظر بگیرد و ثانیا قادر نخواهد بود که از درون خانواده اولیه، تساوی حقوقی، اخلاقی زن و مرد را استنتاج کند. بنابراین یکی از این دو حالت وجود خواهد داشت: یا اینکه ملکول اجتماعی که دورینگ ساخته ملکولی که در اثر تکثیرش باید اجتماع بوجود آید، از ابتدا به نیستی محکوم است، چون دو مرد هرگز به تولید مثل بچه ای موفق نخواهند شد و یا اینکه این دو مرد را باید بمثابه روسای دو خانواده در نظر بگیریم و در این حالت هم تمام شمای اصلی به عکس خود تبدیل میشود: بجای تساوی انسانها، تساوی روسای دو خانواده را ثابت کرده است و علاوه بر این از آنجا که زنان این خانواده دخالت داده نشده اند، زیردستی زنان را هم ثابت کرده است. ما باید در اینجا این خبر ناگوار را به خواننده بدهیم که از اکنون ببعد تا مدت مدیدی از چنگ این دو مرد معروف خلاصی نمی یابد. این دو مرد در زمینه روابط اجتماعی همان نقشی را دارند که تا بحال ساکنان دیگر کرات آسمانی داشته اند، که امیدورام از دست اینان خلاصی یافته باشیم. مثلا اگر موضوعی در مورد اقتصاد و سیاست و غیره پیش آید فورا این دو مرد بحرکت درآمده و در یک آن قضیه را فیصله می بخشند. و این کشف باعظمت، خلاق و سامان بخش فیلسوف واقع گرای ماست. ولی اگر بخواهیم جانب حقیقت را رعایت کرده باشیم، متاسفانه، این دو مرد را ایشان اختراع نکرده اند، آنها در تمام طول قرن هیجدهم حی و حاضراند. ما آنها را حتی در بررسی های روسو در سال 1754 در مورد بیعدالتی مییابیم، که در آنجا خلاف ادعای دورینگ را حکما ثابت میکنند. این دو مرد نزد اقتصاددانان سیاسی از آدام اسمیت تا ریکاردو هم نقش اول را بازی میکنند، ولی در آنجا لااقل در این مورد نامساوی اند که هر کدام شغل مختلفی دارند- معمولا شکارچی و ماهیگیر- که محصولاتشان را با یکدیگر مبادله میکنند. همچنین این دو مرد در طول قرن هجده برای روشن شدن بیشتر مسائل بعنوان مثال گرفته میشوند، و اصالت آقای دورینگ در این نهفته است که این متد تمثیلی را به متد اصلی علم الاجتماع و به معیار تشکل تاریخ مبدل میسازد. بهرحال بهتر از این نمیتوان « درک کاملا علمی از انسان و اشیاء» را چنین ساده نمود.

برای اینکه این حکم اساسی را بوجود آوریم که دو انسان و خواسته های این دو انسان کاملا مساوی یکدیگرند و یکی از آنها هم نمیتواند بدیگری فرمان دهد، برای این منظور بهیچ وجه دو فرد دلخواه بکارمان نمی آید. آنها باید دو فرد انسانی باشند که آنچنان از واقعیت از قید همه روابط ملی، اقتصادی، سیاسی، مذهبی موجود روی زمین و همچنین از واقعیت کلیه ویژگیهای شخصی و جنسی آزاد باشند، که از هیچیک از دو، چیزی بجز مفهوم انسان باقی نماند و تنها در این حالت است که « کاملا مساوی» هستند. بنابراین آنها دو شبح کامل اند که آقای دورینگ آنها را احضار کرده، آقائی که در همه جا اشباح جسته و آنها را افشاء میکند. مسلما این دو شبح فقط باید کارهائی را که احضار کننده آنها طلب میکند انجام دهند، و از اینروست که همه هنرنمائیهای آنها برای بقیه جهان کاملا بی تفاوت است.

مع الوصف حکم آقای دورینگ را دنبال میکنیم. هیچیک از این دو اراده نمیتواند چیز مشخصی بدیگری تحمیل کند. ولی اگر یکی از آنها چنین کرد و نظرش را با قهر بر دیگری تحمیل نمود. وضعیت ناعادلانه ای پیش میآید و توسط این شما است که اقای دورینگ، بیعدالتی، تجاوز، بردگی و بالاخره تمامی تاریخ سرزنش آمیزی بشری را توضیح میدهد. اما خیلی پیش از روسو در نوشته ای که ذکرش رفت، توسط ایندو مرد عکس این مطلب را آنهم بصورت حکم ثابت میکند، آنهم بدین ترتیب که از ایندو نفر A نمیتواند B را با توسل به قهر به بردگی بکشاند، بلکه فقط از اینطریق که A ، B را در شرایطی قرار میدهد که در تحت چنین شرایطی B نمیتواند از Aصرفنظر کند، امری که بهرحال برای آقای دورینگ خیلی ماتریالیستی بنظر میرسد. همین موضوع را بطریق دیگری در نظر بگیریم. دو نفر که کشتی شان غرق شده در جزیره ای تنها هستند و جامعه ای را تشکیل میدهند. خواسته های این دو ظاهرا بطور کامل یکسان است و این امر از جانب هر دو نیز برسمیت شناخته میشود. ولی از نظر مادی نابرابری عظیمی موجود است. A مصمم و فعال و B بی اراده و تنبل است. A هوشیار و B کودن است. چه مدت زمان طول میکشد تا A خواسته اش را ابتدا از طریق اقناع و سپس منظما بر حسب عادت ولی همواره تحت ظاهر داوطلبانه به B تحمیل کند. بردگی، بردگی است، خواه شکل داوطلبانه اش حفظ و یا حذف شود. ورود داوطلبانه به بردگی در تمامی قرون وسطی، در آلمان حتی تا پس از جنگهای سی ساله، دیده میشود. هنگامیکه در پروس پس از شکست سالهای 1806 و 1807 بردگی لغو شد و بدین ترتیب مسئولیت اشراف محترم هم برای رسیدگی به فقر و بیماری و کهولت زیردستانشان از بین رفت، دهقانان از شاه استدعا میکردند که آنها را در حالت بردگی نگهدارند – آخر به هنگام فلاکت چه کسی باید به آنها کمک کند؟ - بنابراین شمای این دو مرد همانقدر بر عدم تساوی و زیردستی بنا شده که به تساوی و تعاون متقابل و از آنجا که ما برای جلوگیری از مقطوع النسل شدن این دو نفر باید آنها را بعنوان رئیس دو خانواده فرض کنیم، بنابراین بردگی مورثی هم از همان ابتدا در آن ملحوظ شده است. ولی برای یک لحظه این ایرادات را بحال خود باقی میگذاریم. فرض کنیم که حکم اقای دورینگ ما را قانع ساخت و ما از تساوی کامل خواسته های این دو انسان و بخاطر « استقلال عمومی انسان» و « استقلال خود» غرق در خوشحالی هستیم – چه لغات زیبائی که در مقایسه با آن کتاب « یگانه و مالکیت آن » اثر stirner حقیر جلوه میکند – یا اینکه stirner هم حق دارد سهم خود را بخواهد. بهرحال، بنابراین ما همگی کاملا یکسان و مستقل هستیم. همه؟ ولی همگی نه :

« وابستگی های مجاز هم وجود دارد، ولی این وابستگی ها را نمیتوان از علل فعالیت این دو خواسته توضیح داد. بلکه باید آنرا در جای دیگر سراغ گرفت. مثلا وابستگی اطفال را باید در عدم کفایت ایشان در تعیین سرنوشت خویش جستجو کرد.» در واقع ! علت وابستگی را نباید در عملکرد این دو اراده جستجو نمود ! مسلما که نباید چنین کرد، زیرا که از فعالیت یکی از اراده ها جلوگیری شده است! باید در جای دیگری جستجو کرد! و آن زمینه دیگر کجاست؟ فیلسوف واقع گرای ما بحدی خود را از واقعیت دور ساخته که در مقایسه با شیوه بیان انتزاعی و بی محتوایش، محتوی واقعی یعنی خصوصیت اصلی این اراده بعنوان زمینه دیگری بنظرش میرسد. بهرحال ما باید تبین کنیم که تساوی حقوق استثناء پذیر است. این تساوی حقوق در مورد خواسته ای که کفایت تصمیم گیری ندارد صدق نمیکند. عقب گرد

شماره یک. کمی بعد تر: « در جائیکه حیوان و انسان در یک فرد بهم آمیخته شده، در چنین حالتی میتوان بنام یک موجود کاملا انسانی سوال کرد که آیا شیوه رفتار این دو فرد چنان میبود که گوئی دو فرد باصطلاح انسانی در برابر یکدیگرند. بنابراین پیش شرط ما دو انسان است که از نظر اخلاقی نابرابرند، که یکی از آنها بنحوی واجد خصوصیات حیوانی است و این چهره واقعی و نمونه وار روابطی است که بر اساس این اختلافات در انسانها و گروههای انسانی ... مشاهده میشود.» حال امیدواریم که خواننده خود دست و پازدنهای آقای دورینگ را برای یافتن راه فرار و گله های عالمانه ایشان ملاحظه کرده باشد که همچون ملای یسوعی سعی میکند تعیین کند که استثنانا انسان انسانی تا چه حد اجازه دارد، علیه انسان حیوانی وارد عمل شود، و تا کجا این انسان انسانی حق دارد عدم اعتماد، مانور و اغوای تروریستی بکار برد، بدون آنکه علیه اخلاق غیر قابل تغییر عمل کرده باشد.

بنابراین هنگامیکه دو نفر از نظر « اخلاقی نابرابر» باشند، دیگر تساوی وجود ندارد. بنابراین دیگر به زحمتش نمی ارزد که دو مرد کاملا مساوی را احضار کنیم، چونکه دو انسان که از نظر اخلاقی کاملا مساوی باشند وجود ندارد. ولی عدم تساوی در این نهفته است که یکی باید فردی انسانی باشد و دیگری تکه ای از خصوصیت حیوانی در خود داشته باشد. ولی اینهم در منشاء حیوانی انسان نهفته است، که انسان هیچگاه از چنگال حیوان خلاصی نمی یابد، بطوریکه همیشه مسئله بر سر شدت و ضعف و تفاوت درجه حیوانیت، و یا انسانیت خواهد بود. یک چنین سیستم بندی که انسان را به دو گروه کاملا متمایز انسانی و حیوانی، خوب و بد، گرگ و گوسفند تجزیه میکند، بجز در فلسفه واقع گرا، در مسیحیت هم دیده میشود، که اینجا ضرورتا و منطقا داور جهانی هم دارد که این تفکیک را انجام میدهد. ولی در فلسفه واقع گرا چه کسی باید داور جهانی باشد؟ فلسفه واقع گرا هم باید به جستجو بپردازد و همچون مسیحیت داوری جهانی پیدا کند، آنجا کهه بره متدین خود علیه قوچ همنوعش با موفقیت کذائی بر مسند قضاوت می نشیند. فرق پیر و فلسفه واقع گرا، چنانچه اصولا چنین فرقی بوجود آیند، در هیچ زمینه ای تسلیم پرهیزکاران مملکت نخواهد شد. ولی بهرحال همه اینها برای ما بی تفاوت است، آنچه که مورد توجه ماست، این اعتراف است، که بعلت عدم تساوی اخلاقی انسانها، دیگر تساوی از بین میرود. عقب گرد شماره دو.

« چنانچه یکی از آنها بر اساس علم و حقیقت و دیگری بر اساس خرافات و پیش داوری عمل کند... در چنین حالتی معمولا باید جریانات مخالف یکدیگر بوجود آیند... و در مرحله معینی از بی لیاقتی، ناپختگی و شرارت باید تصادماتی رخ دهد... این تنها بچه ها و دیوانگان نیستند که قهر، آخرین حربه علیه آنهاست. خصوصیت دستجات طبیعی و یک طبقه متمدن انسانها میتواند برای تحمیل خواسته خصمانه و نابجای خود، تبدیل این خواسته به حلقه ای از رابطه اجتماعی را به ضرورتی اجتناب ناپذیر مبدل سازد. اراده بیگانه هم هنوز در اینجا اراده متساوی الحقوق است، ولی بعلت نابجا بودن این خواست و عملکرد خصمانه و مضرانه اش، ایجاد فعالیت برای برقراری تعادل را موجب میشود، و اگر در اثر اعمال قهر متحمل رنج شود، در چنین حالتی تنها ثمره بیعدالتی اش است که حاصلش میگردد.» « تساوی کامل» این دو اراده را از بین برده و اخلاقی بوجود آورد که مطابق آن همه جنایت های دولتهای غارتگر متمدن علیه خلقهای عقب مانده و حتی عملیات مشمئز کننده روسها در ترکستان توجیه پذیر باشد. هنگامیکه ژنرال کاف من ( Kaufmann ) در تابستان 1873 بر قبیله جمود از قبایل تاتار شبیخون زد، چادرهایشان را سوزاند و زنان و کودکان را بنحو « مرسوم قفقازی» آنگونه که دستور بود قطعه قطعه کرد، مدعی شد که بعلت خواست نابجا و خصمانه جمودها و بخاطر تبدیل این خواست به حلقه ای از روابط اجتماعی، همه این اعمال ضرورتی اجتناب ناپذیر و وسائل بکار برده شده هدفمند بوده، و کسانیکه هدف را میخواهد باید وسیله را هم بخواهد. ولی او دیگر اینهمه بیرحم نبود که جمودها را مسخره کرده و بگوید که حال که او برای ایجاد تعادل مرتکب چنین جنایاتی شده، در عین حال بنظر او خواست جمودها بحق است. و اکنون این دیگر برپزیدگان و کسانیکه ظاهرا فقط مطابق علم و حقیقت عمل میکنند، یعنی فلاسفه واقع گرا هستند که تعیین خواهند کرد که چه چیز پیش داوری، خرافات، ناپختگی و شرورانه است و چه زمانی فهر و ستم برای ایجاد تعادل ضروری است. عقب گرد شماره سه، که در اینجا دیگر بصورت فراری مفتضح درمی آید.

بطور ضمنی باید گفت این یاوه که اراده بیگانه در ایجاد تعادل توسط قهر بعنوان خواستی متساوی الحقوق در نظر گرفته میشود، شکل دیگری از تئوری هگل است که بر اساس آن مجازات حق جانی است.

« با در نظر گرفتن مجازات بعنوان حق فرد تبهکار، وی بمثابه شخصی معقول مفتخر میشود.» ( فلسفه حقوق، ماده 110، یادداشت) و در همینجا میتوانیم رشته سخن را قطع کنیم. دیگر لازم نیست که آقای دورینگ را در تخریب تدریجی احکام مساوات اش، استقلال عمومی انسان و غیره دنبال کنیم و ببینیم که چگونه ابتدا جامعه را با دو مرد میسازد و بعدا برای ساختن دولت به مرد سومی احتیاج دارد، زیرا که – بطور خلاصه- بدون این مرد سوم نمیتواند مصوبات اکثریت بوجود آید و بدن چنین مصوباتی هم حکومت اکثریت بر اقلیت، دولتی وجود نخواهد داشت، و بعد ملاحظه کنیم که آرام آرام در جریان ساختمان دولت اجتماعی آینده اش قرار میگیرد، جاییکه ما در یک صبح زیبا مفتخر به زیارتشان خواهیم شد. ما بخوبی دیدیم که تساوی کامل دو خواسته هنگامی میسر است که این دو خواسته چیزی نخواهند، و دیدیم که هنگامی این دو، دیگر خواسته انتزاعی بطور عام نباشند و بخواسته واقعی و فردی دو انسان واقعی تبدیل شوند، دیگر تساوی وجود نخواهد داشت و دیدیم که در یک طرف طفولیت، دیوانگی، باصطلاح بقایای حیوانی، ظاهرا خرافات، پیش داوری ها و بی لیاقتی و در طرف دیگر انسانیت متصور، اطلاع به علم و حقیقت است و دیدیم که هرگونه اختلافی در کیفیت خواسته ها و شعوری که با آنها ملازم اند، نوعی بیعدالتی را توجیه پذیر میسازد، که میتواند تا حد مطیع ساختن دیگران پیشروی کند، حال که آقای دورینگ ساختمان مساواتش را چنین از پایه و اساس ویران میسازد، دیگر بیش از این چه میخواهیم؟ اگر چه ما با تصورات سطحی و ناشیانه آقای دورینگ در مورد مساوات دیگر کاری نداریم، ولی هنوز به خود این تصورات در کل، آنگونه که مشخصا در نزد روسو نقش تئوری انقلاب و از زمان انقلاب کبیر تا بامروز نقش سیاسی و عملی و هنوز در جنبشهای سوسیالیستی تقریبا تمام کشورها، نقش مهم تبلیغاتی ایفاء میکند. فیصله نبخشیده ایم. تعیین میزان محتوی عملی این تصورات ارزش تبلیغاتی اش را برای پرولتاریا نیز معین میسازد.

مسلما این تصور که همه انسانها بعنوان انسان دارای چیزی مشترک هستند و تا حدی که این اشتراک وجود دارد مساوی هستند، خود تصوری بسیار قدیمی است. ولی این خود با ادعای مدرن مساوات کاملا متفاوت است. این ادعا در این است که از خصوصیات مشترک انسان بودن، از تساوی انسان بعنوان انسان، تساوی ارزش سیاسی اجتماعی همه انسانها را و یا لااقل تساوی شهروندان یک دولت و یا اعضاء یک جامعه را استنتاج میکند. برای اینکه از تساوی نسبی اولیه، استنتاج تساوی حقوق، در مقابل دولت و جامعه بعمل آید و حتی برای اینکه بتولند این استنتاج بعنوان امری طبیعی و واضح جلوه کند. میبایستی هزاران سال سپری میشد و هزاران سال هم سپری گشته است. در قدیمی ترین جامعه اولیه میتوان حداکثر از متساوی الحقوق بودن اعضاء یک همپائی سخن گفت، زنان، بردگان و بیگانگان بخودی خود بیرون از محدوده این تساوی قرار داشتند. برعکس نزد رومیها و یونانیها، عدم تساوی انسانها خود نوعی تساوی محسوب میشد. اینکه یونانیها و بربرها آزادگان و بردگان، شهروندان و تحت الحمایگان شهروندان روسی و زیردستان – برای اینکه اصطلاحات کلی بکار برده باشیم- همگی باید دارای حقوق سیاسی یکسان باشند، امری بود که ضرورتا بنظر قدیمی ها احمقانه می آمد. در زمان امپراتوری روم همه این تفاوتها باستثنای تفاوت آزادگان و بردگان رفته رفته از بین رفت، و چنین شد که لااقل تساوی آزادگان بصورت تساوی افراد عادی در آمد که مطابق آن حقوق رومی تکوین یافت، حقوقی که تا آنجا که ما اطلاع داریم، کاملترین حقوق شکل یافته متکی بر مالکیت خصوصی است. و تا زمانی که تضاد میان بردگان و آزادگان وجود داشت نمیتوانست از تساوی عمومی انسانی بر اساس استنتاج حقوقی سخن در میان باشد، و این واقعیت را همین اواخر نیز در دولتهای برده داری اتحادیه آمریکای شمالی دیدیم.

مسیحیت هم فقط یک نوع تساوی میان انسانها میشناخت، آنهم تساوی معصیت موروثی که با خصوصیت مسیحیت بعنوان مذهب بردگان و ستمکشان تطابق داشت. علاوه بر آن تساوی برگزیدگان را هم میشناخت، که آنهم فقط در اوایل بدان اشاره میشد. آن نشانه هائی هم که در ابتدای مذاهب جدید، در مورد اشتراک مال مشاهده میشود، بیشتر به همبستگی تحت تعقیب قرار گرفتگان مربوط میشود، تا به تصورات واقعی در مورد تساوی. دیری نگذشت که تثبیت تضاد روحانی و عوام به کوششهای اولیه این تساوی مسیحی هم خاتمه بخشید: سرازیر شدن ژرمن ها به اروپای غربی و ایجاد تدریجی نوعی طبقه بندی اجتماعی سیاسی پیچیده ای که تا آن زمان در هیچ کجای اروپا دیده نشده بود، هرگونه تصوری در باره مساوات را از بین برو، ولی در عین حال اروپای غربی و مرکزی را بحرکت تاریخی کشاند و برای اولین مرتبه سرزمین فرهنگی یکپارچه ای بوجود آمد و در این سرزمین برای اولین بار سیستمی از مجموعه دولتهای ملی تشکیل شد که یکدیگر را متقابلا تحت نفوذ و مخمصه قرار میدادند. و بدینترتیب زمینه ای فراهم آورد که بر اساس آن بعدها میتوانست سخنی از ارزش واحد و حقوق انسانی در میان باشد.

علاوه بر این قرون وسطای فئودالی در دامان خود آن طبقه ای را پرورش داد که ماموریت داشت تا در تشکل آتی خود حامل تساوی خواهی مدرن باشد: بورژوازی. در آغاز حتی خود طبقه ( stand ) فئودال، بورژوازی و صنایعی را که غالبا دستی بودند و مبادله محصولات در درون جامعه فئودالی را بدرجه ای نسبتا پیشرفته تکامل داد، و تا اینکه در پایان قرن نوزدهم کشفیات بزرگ دریایی زمینه پیشرفت کاملی را برایش فراهم آورد. تجارت خارجی اروپا که تا آن زمان به مبادله ایتالیا با سواحل شرقی دریای مدیترانه محدود میشد تا هندوستان و آمریکا بسط یافت و چنان پیشرفتی کرد که مبادله میان کشورهای اروپائی و مراوده درونی کشورها را تحت الشعاع خود قرار داد. طلا و نقره آمریکا به اروپا سرازیر شد و همچون ماده تجزیه کننده ای در تمامی شکافها، منافذ و سوراخهای جامعه فئودال نفوذ کرد. دیگر کارگاههای صنایع دستی برای احتیاجات قزاینده کافی نبود، در صنایع مهم کشورهای پیشرفته مانوفاکتور بوجود آمد.

در عین حال بهیچوجه بلافاصله متعاقب چنین جهش عظیمی در شرایط زندگی اقتصادی جامعه تغییر مراتب سیاسی مناسب آن بوجود نیامد. نظام دولتی فئودال باقی ماند، در حالیکه جامعه بیشتر و بیشتر بورژوائی میشد. تجارت در مراحل عالی اش، مشخصا تجارت بین المللی و تجارت جهانی، در حرکات خود صاحبان آزاد و بلامانع کالا طلب میکرد که بعنوان صاحب کالا متساوی الحقوق باشند و بتوانند مطابق حقوقی که همه آنها لااقل در یک منطقه در برابر آن یکسانند، به مبادله بپردازند. لازمه گذار صنعت دستی به مانوفاکتور وجود تعداد کارگر آزاد است – از یک طرف آزاد از قید و بندهای صنفی و از طرف دیگر آزاد اط وسائل، تا شخصا بتوانند نیروی کارشان را بفروشند – کارگرانی که بتوانندبا کارخانه دارائی که نیروی کار آنها را اجاره میکنند به رقابت میپردازند یعنی بعنوان طرف متساوی الحقوق در برابر کارخانه داران قرار گیرند. و بالاخره همه کارهای انسانی به تساوی و اعتبار واحدی رسید، زیرا تا آنجا که این کارها اصولا کار انسانی اند، و این تساوی بیان ناآگاه ولی بسیار قوی خود را در قانون ارزش اقتصاد مدرن سرمایه داری یافت، که مطابق آن ارزش یک کالا توسط کار اجتماعا لازم نهفته در آن سنجیده می شود.

ولی هر جا که مناسبات اقتصادی، آزادی و تساوی حقوق طلب میکرد، نظم سیاسی، قید و بندهای صنفی و مزایای ویژه را قدم به قدم در سر راهش قرار میداد. امتیازات محلی، گمرکات تبعیضی و قوانین استثنائی گوناگون در مورد تجارت نه تنها متوجه بیگانگان و یا ساکنان کلنی ها میشد، بلکه بمیزان وسیعی بخش هائی از اتباع دولت مربوطه را نیز در بر میگرفت، امتیازات صنف ها مرتبا و در همه جا مانع عظیمی بر سر راه پیشرفت مانوفاکتور بودند. برای بورژوازهای رقیب هیچ کجا راه آزاد و شانس یکسان نبود. ولی بهرحال این اولین خواسته ای بود که هر دم ضروری تر میشد.

همینکه در اثر پیشرفت اقتصادی جامعه، خواست آزادی از قید و بند فئودالی و ایجاد تساوی حقوق از طریق نابودی ناعدالتیهای فئودالی در دستور روز قرار گرفت، میباید ابعاد وسیعتری می یافت. اگر این تشاوی حقوق برای صنعت و تجارت مظرح میشد، میباید برای انبوه دهقانان هم کمال تساوی حقوقی مطرح شود، دهقانانی که در مراحل مختلف وابستگی سرواژ بسر میبردند و قسمت اعظم ساعات کار خود را بدون اجرت برای اربابان محترم فئودال کار میکردند و علاوه بر آن باید به فئودالها و دولت هم باج و خراج می پرداختند، و راه دیگری جز این نبود که لغو امتیازات فئودالی و آزادی اشراف از مالیات و دیگر امتیازات سیاسی اقشار مختلف نیز درخواست گردد. و از آنجا که انسانها در یک حکومت جهانی نظیر امپراطوری روم زندگی نمی کردند، بلکه در سیستمی از دولتهای متفاوت و مستقل و در عین حال مرتبط با یکدیگر بسر میبردند، دولتهائیکه در مرحله ای تقریبا یکسان از تکامل سرمایه داری قرار داشتند، بدیهی بود که خواستها خصوصیتی عمومی و فرارونده تر از مرزهای یک دولت یافت و خواست آزادی و تساوی، بعنوان حقوق انسانی اعلام شد. در حالیکه خصوصیت ویژه حقوق انسانی در سرمایه داری چنان است که مثلا قانون اساس آمریکا که اولین قانونی است که حقوق انسانی را برسمیت می شناسد، در عین حال نیز برده بودن سیاهان آمریکا را هم تائید میکند: امتیازات طبقاتی، تحقیر و امتیازات نژادی تقدیس میشود.

بر همگان آشکار است که از لحظه ایکه بورژوازی از لاک پیشه وری فئودالی سر بر میآورد، از هنگامیکه طبقه میانه حال قرون وسطی به طبقه ای مدرن تبدیل میشود، همواره و ضرورتا توسط سایه اش یعنی پرولتاریا، تعقیب میشود. و به همین منوال هم خواستهای تساوی طلبی بورژوازی با خواستهای تساوی طلبانه پرولتاریا همراه است. از لحظه ایکه خواست بورژوازی برای الغاء امتیازات طبقاتی مطرح میگردد، همراه با آن، خواست پرولتاریا برای نابودی خود طبقات مطرح میشود – ابتداء در شکل مذهبی اش با اتکاء به مسیحیت اولیه و سپس با استناد به تئوریهای تساوی طلبانه خود بورژوازی – پرولتاریا بورژوازی را به بازخواست میکشد که تساوی طلبی نباید فقط ظاهری و در سطح دولت باشد، بلکه باید بطور واقعی و در زمینه های اجتماعی، اقتصادی هم تحقق یابد، و مشخصا از زمانیکه بورژوازی فرانسه از زمان انقلاب کبیر، تساوی بورژواها را در صدر مسائل قرار داد، پرولتاریای فرانسه هم قدم به قدم با خواستهای تساوی اجتماعی، اقتصادی به او پاسخ داده است، مساوات بطور عمده به صلای جنگ پرولتاریای فرانسه مبدل شد.

بدین ترتیب خواست مساوات از زبان پرولتاریا معنائی دو گانه دارد. یا – آنطور که مشخصا در اوایل دیده میشود، مثلا در جنگهای دهقانی- عکس العملی است طبیعی علیه بیعدالتیهای اجتماعی سر به فلک کشیده، علیه تفاوت عظیم فقرا و ثروتمندان، اربابان و بردگان، شکمبارگان و گرسنگان، که در چنین حالتی بیان ساده غریزه انقلابی است و تنها و تنها از این جهت است که حقانیت دارد. و یا اینکه خواسته یست که از عکس العمل در مقابل تساوی طلبی بورژوازی بوجود آمده، که در مقابل خواسته های بورژوازی خواسته های کمابیش درست و پیشرفته تری مطرح میکند و از آن بعنوان وسیله تبلیغاتی استفاده میجوید تا کارگران را با ادعای خود سرمایه داران، علیه سرمایه داران بشوراند. در این مورد بود و نبود چنین اراده ای به مساوات سرمایه داری وابسته است. در هر دو مورد، محتوای واقعی خواست تساوی طلبی پرولتاریا، خواست نابودی طبقات است. هر گونه خواست تساوی طلبی که از این خواست فراتر رود، ضرورتا خواستی میان تهی منجر میشود. ما مثالهای فراوانی در این زمینه ارائه دادیم و وقتیکه به تخیلات آقای دورینگ در مورد آینده برسیم، نمونه های کافی خواهیم دید.

بدین ترتیب تصور تساوی چه در شکل سرمایه داری و چه در شکل پرولتری اش خود محصولی تاریخی است که برای بوجود آمدنش مناسبات تاریخی معینی ضروری بود، که آنهم بنوبه خود به پیش تاریخ طولانی نیازمند بود. بنابر این تساوی همه چیز است بجز حقیقت جاودانی. بنابراین– اگر تساوی برای عده زیادی بصوت مسلمی در آمده – چه باین یا آن مفهموم – اگر تساوی آنطور که مارکس می گوید « استحکام پیش داوری یک خلق» را داراست، بعلت تاثیر حقیقت در شکل حکمی اش نبوده، بلکه معلول تاثیر گسترش عمومی و تطابق زمانی و مداوم افکار قرن هیجدهم است. و از این روست که اگر آقای دورینگ میتواند دو نفر مرد معروفش را براحتی، بر زمینه مساوات بکار بگمارد. باین علت است که در نظر او پیش داوری حلق امری طبیعی جلوه میکند و در عمل آقای دورینگ فلسفه اش را فلسفه ای طبیعی مینامد، چرا که از خیلی چیزهائی حرکت میکند، که برایش کاملا طبیعی اند. ولی اینکه چرا بنظرش طبیعی می آید اینرا هرگز از خود سوال نمیکند. ( بازنویسی آن قسمت از آنتی دورینگ انگلس با سر تیتر اخلاق، حقوق – مساوات)