شمارە ٢٢ مبارزە طبقاتی

آرشیو نشریه مبارزه طبقاتی

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

کمونيسم و برابرى
پاسخ به بهروز ناصرى- بخش دوم

نویسنده: سیاوش دانشور


در بخش اول اين مطلب به نکات و استدلالهاى طرح شده در باره نقد برابرى پرداختم. بخش دوم و پايانى به نکات مختلف ديگرى اختصاص دارد که در لابلاى مقاله بهروز ناصرى طرح شدند.

شعار تاکتيکى يا استراتژيکى

بهروز ناصرى اصرار دارد که با اشاره منصور حکمت به وضعيت جمهورى اسلامى در دهه ۶٠ بگويد که شعار آزادى٬ برابرى٬ حکومت کارگرى شعارى تاکتيکى است و البته در همين مطلب جاى ديگرى در نامه داخلى به حزب بعنوان "شعار استراتژيک مشترک" از آن ياد ميکند. در همان مقاله منصور حکمت مندرج در نشريه کمونيست شماره ١۴و قطعنامه دفتر سياسى وقت حزب کمونيست ايران در باره شعار "آزادى٬ برابرى٬ حکومت کارگرى"٬ اشاره ميشود که تبليغات حزب صرفا به شعار تاکتيکى حزب يعنى "جمهورى انقلابى" محدود شده و شعار "آزادى٬ برابرى٬ حکومت کارگرى" که بيان اهداف کمونيستى ماست بعنوان شعار استراتژيک تا پيروزى نهائى بايد مستمرا در تبليغات سوسياليستى حزب کمونيست ايران منظور شود. شعار آزادى٬ برابرى٬ حکومت کارگرى شعارى استراتژيک بود و هست و تغييرات سياسى در سطح جهانى و منطقه و ايران باعث نشد که اين شعار بعنوان شعار استراتژيک کمونيستها دچار تغيير شود. دستکم خود سند و گوينده اش منصور حکمت و قطعنامه دفتر سياسى وقت حزب اينرا ميگويد. اينکه استنباط شما از اين شعار تاکتيکى است مسئله اى را تغيير نميدهد.

مرزبندى با کمونيسم کارگرى

بهروز ناصرى در توضيح نقدش به شعار "آزادى٬ برابرى٬ حکومت کارگرى" با آوردن بخشى از يک نامه درون حزبى در مورد اين شعار اشاره ميکند:

" ... شعار آزادی، برابری، حکومت کارگری، امروزه تنها شعار حزب ما نیست. بلکه حزب کمونیست کارگری ایران، حزب حکمتسیت، حزب اتحاد کمونیسم کارگری و محافل دیگر کمونیسم کارگری هم، همین شعار جزو شعارهای اصلی شان محسوب میشود. قرار دادن این شعار بعنوان یکی از اشعار استراتژیک، منطقا باید به معنای نزدیکی استراتژیک این جریانات با هم تلقی گردد. در صورتیکه این نزدیکی استراتژیک به اعتبار اتخاذ سیاستهای متفاوت در امر کسب قدرت سیاسی و جایگاهی که طبقه کارگر نزد این جریانات دارد، کاملا ناهمگون است. روایت ما در حزب کمونیست ایران با روایت کلیه شاخه های کمونیسم کارگری برای کسب قدرت سیاسی از نظر طبقاتی متفاوت بوده و در نتیجه دو استنتاج ماهوی از آن استخراج میگردد. و این در حالی است که این شعار ما یعنی آزادی، برابری، حکومت کارگری شعار مشترک بین این جریانات محسوب میگردد...» (به نقل از مقاله ام در ارزیابی انتقادی از شعار ازادی، برابری، حکومت کارگری، در بصورت درون حزبی توزیع شده بود) ."

و در ادامه مينويسد: "امروز بین احزابی هم که نام بردم حتی نشست و برخواست معمولی انسانهای عادی هم مشاهده نمیشود، تا چه رسد به اینکه متحد استراتژیک یکدیگر باشند. همه هم دارای یک شعار استراتژیک هستند. بغیر حزب کمونیست ایران، همه احزاب و محافل کمونیسم کارگری از قضای روزگار دارای یک برنامه مشترک هم هستند: «برنامه یک دنیای بهتر»، هیچکدام برای دیگری تره هم خرد نمیکنند. ادعاها هم که ماشاالله در ابرها در سیاحت و گذارند."

اولا استراتژى باره کسب قدرت ربط بلافصلى به هدف نهائى و شعار استراتژيک ندارد. ميتواند بحثى باشد بين دو متدولوژى عميقا متفاوت براى تغيير و مبرميت يا عدم مبرميت سوسياليسم. چون بسيارى از سوسياليستها در دنياى امروز نهايتا آرمانشان را يک جامعه سوسياليستى٬ حال با هر تعبيرى٬ قرار داده اند. بخش زيادى سوسياليسم را با صد شرط و پيش شرط به هزار سال ديگر موکول ميکنند و مشغول آب و جارو کردن نظم موجود و توضيح "تئوريک" مراحلى که بورژوازى و "جنبش اصلاحات" اش بايد از سر بگذارند هستند و به اين اعتبار سوسياليسم و انقلاب کارگرى امر بلافصل شان نيست. ثانيا٬ در دنيا کم حزب چپى را پيدا ميکنيد که "مانيفست کمونيست" را قبول نداشته باشد اما نه سياست و نه تاکتيک و نه استراتژى شان کوچکترين ربطى به چهارچوب فکرى و سياسى مانيفست و متدولوژى آن ندارد. اشتراک برنامه اى ميان جريانات کمونيسم کارگرى هم در همين سطح مطرح است. احزاب سياسى و اينجا احزاب موسوم به کمونيست را تنها با اسناد برنامه اى شان نميشناسند بلکه و اساسا سياست و پراتيک واقعى شان را مبنائى بر تشخيص کمونيستى کارگرى بودن يا نبودن و ارزيابى جايگاه اجتماعى و طبقاتى آنها قرار ميدهند. در دنيا کم حزب و فرقه سياسى که به اعتبار مواضع و برنامه شان "پرولتاريائى" هستند نداريم اما با اعتراض و جنبش واقعى و در جريان طبقه کارگر بيگانه اند.

بله٬ اين واقعيتى تلخ است که حزب کمونيست کارگرى بدنبال درگذشت منصور حکمت دچار انشقاق و انشعاب شد. همانطور که حزب کمونيست ايران دچار انشقاقات متعدد شده است. همانطور که جريانات ناسيوناليست و جمهوريخواه و قوم پرست دچار انواع جدائيها و نزديکيها شدند. ظاهرا هر مجموعه اى خاص از اين جريانها پرچم و اهداف واحدى دارند اما سياستهاى متفاوتى را دنبال ميکنند. و بقول شما براى همديگر هم "تره خرد نميکنند"! بحث برسر منشا مشترک و يا اشتراکات برنامه اى نيست٬ بحث برسر سنتهاى مبارزاتى متمايز و رابطه هر جريان معين و مورد بحث با اعتراض ضد سرمايه دارى طبقه کارگر است. مواضع سياسى و برنامه اى تنها به اين اعتبار ميتوانند قابل بحث باشند. جريانى که خود را مثلا سوسياليست و کمونيست مينامد اما در عمل اجتماعى خود را به نيروهاى راست و ناسيوناليست نزديک ميبيند٬ جامعه آن جريان را به اعتبار تابلويش نميشناسد بلکه به اعتبار سياست و پراتيک و مشغله واقعى اش ميشناسد. البته ما در حزب اتحاد کمونيسم کارگرى به همسنگران مبارزه کمونيستى و به شخصيت و حرمت افراد احترام ميگذاريم٬ به حقيقت جوئى تاريخى پايبنديم٬ در مقابل تحريف واقعيات مى ايستيم و از بحث سالم سياسى استقبال ميکنيم. براى ما بدست گرفتن سلاح نقد مارکسيستى يک رکن هويتى فعاليت کمونيستى کارگرى است. اگر هم سياست جريانى يا بحث افرادى را نقد ميکنيم٬ هدفمان اينست که تناقض سياست و پراتيک واقعى را با اهداف و سياستى که "کمونيستى و کارگرى" نام نهاده شده روشن کنيم. همانطور که شما از دريچه نقد شعار آزادى٬ برابرى٬ حکومت کارگرى٬ ميخواهيد مستدل کنيد که ديدگاه منصور حکمت "مارکسيستى نبوده است!"

روشن است که اين حق شما و هر کسى است که منتقد هرچه باشيد و هر سياستى و چهارچوبى را با هر استدلالى "رد" کنيد. بحث اينست که شرط يک مرزبندى عميق و اجتماعى با کمونيسم کارگرى منصور حکمت٬ بدست دادن تبئينى مارکسى تر و کارگرى تر و پراتيک تر و در عين حال نقد بنيادهاى فکرى و سياسى و آثار منصور حکمت در بيش از دو دهه است. همانطور که نميتوان مارکس و لنين را پارتيزانى نقد کرد و به اعتبار اينکه يک بحث معين در دوره معين ناکافى بوده و يا بدرد امروز نميخورد زير کل اين پديده زد٬ با منصور حکمت هم که شالوده مارکسيسم در ايران را شکل داده و يک عنصر کليدى و تعيين کننده در تشکيل مهمترين و بزرگترين جريانهاى کمونيستى و زير و رو کردن چپ در ايران و منطقه بوده است نميتوان اينگونه برخورد کرد. منصور حکمت نماينده روشن ترين رگه ماترياليسم پراتيک مارکس و لنين است و اين پرچم و به کرسى نشاندش را نه در حاشيه جامعه و يا در مکاتب آکادميک بلکه در جدال سياسى سهمگين با ارتجاع بورژوازى و ناسيوناليسم چپ بدست آورده است و تاثيرات ديدگاهايش نه فقط اردوى چپ بلکه کل سياست ايران را متحول کرده است. نقد اين نوع پديده ها و پيروزى در آن و به کرسى نشاندن خط مشى و سياست ديگرى بعنوان کمونيسم رايج٬ کار و زحمت بسيار زيادى ميخواهد. حزب ما بعنوان پرچمدار پرو پاقرص اين کمونيسم با علاقه وارد بحث با هر منتقد جدى و سياسى خواهد شد.

نقد استراتژى قدرت سياسى

بهروز ناصرى از جمله اشاراتى به تبئين رايج مستعفيون آوريل ١٩٩٩ و مخالفت شان با بحث "حزب و قدرت سياسى و حزب و جامعه" منصور حکمت کرده است و اين تبئين را بعنوان تبئين حزب کمونيست ايران هم در نامه داخلى اش بازميشناسد. من مايل نيستم دراين بحث مجددا وارد مباحث آندوران شوم. خوشبختانه اسناد مکتوب و موجود و قابل مراجعه اند. من فکر ميکنم هر ناظر سياسى جدى و هر مورخ منصف و بيغرض با بررسى تاريخ سه دهه گذشته کمونيسم ايران ميتواند در مورد صحت و يا عدم صحت ديدگاههاى منصور حکمت حکم دهد. ميتواند با بررسى اين بحثها در دوران جدالهاى سياسى درون حزب کمونيست ايران و تبئين منصور حکمت از گرايشات اجتماعى و تکوين آنها دراين حزب نتيجه بگيرد که کدام تبئين درست و حقيقى و مارکسيستى بود. ميتواند با بررسى ديدگاهى که در حزب کمونيست کارگرى در دوره دو خرداد پرچم پايان انقلاب و سرنگونى و متعارف شدن سرمايه دارى ايران را برافراشت و نتايجى که به آن رسيد را دنبال کند تا به درجه حقانيت بحثهاى منصور حکمت و ريز بينى و دقت نظر و تبئين وى پى ببرد. ميتواند به هشدارهايش در حزب کمونيست کارگرى و نقد گرايش چپ راديکال در رهبرى حزب متمرکز شود و فرجام نهائى اين خط را ببيند. امروز باز شناسى چهارچوبهاى سياسى و طبقاتى در کل ايندوران بحدى واضح و روشن است که با دو جعل و چند ادعا و تعابير دلبخواهى اين يا آن نميتواند رفع و رجوع شود. بعنوان مثال سرنوشت سياسى گرايش ناسيوناليستى در حزب کمونيست ايران را ببينيد٬ موقعيت طيف وسيع مرکز و سانتر ضد پوپوليست آن حزب را بدنبال فروپاشى اردوگاه شوروى نگاه کنيد٬ موقعيت سوسياليسم دو خردادى و تز کنار آمدن مردم با جمهورى اسلامى و پايان انقلابات قرن بيستمى و "جنبش اصلاحات" و سرنوشت بحث متعارف شدن سرمايه دارى ايران را نگاه کنيد٬ موقعيت چپ راديکال و دگرديسى آنرا به چهارچوبهاى حقوق بشرى و پاسيفيستى نگاه کنيد٬ وضع دنيا بعد از جنگ سرد و چشم اندازهاى طرح شده توسط منصور حکمت را بررسى کنيد٬ تبئين از وضعيت سياسى ايران و روندهاى پايه اى آن را نگاه کنيد٬ نقدهاى پايه اى منصور حکمت به بنيادهاى کمونيسم بورژوائى و ناسيوناليست در قرن بيستم را نگاه کنيد٬ و ... تا جايگاه و نگاه تيز و درک عميق مارکسيستى منصور حکمت و حضورش در مغز استخوان جنبش کمونيستى طبقه کارگر روشن شود.

در مورد تحريفاتى که محفل "آذرين – مقدم" در مورد بحث "حزب و قدرت سياسى و حزب و جامعه" داشتند و استدلالهائى مشابهى که توسط چپ ناسيوناليست ايران طرح شدند٬ من طى سه مقاله با عنوان "در دفاع از بحث حزب و قدرت سياسى و حزب و جامعه" جواب داده ام و علاقه مندان را به خواندن بحثهاى اورجينال خود منصور حکمت و اين مقالات جلب ميکنم. آنچه که عجيب است اينست که حزبى مانند ما٬ که طبق نظر مخالفين "طبقه کارگر را در سياست و استراتژى قدرت حذف کرده ايم"٬ وسيعترين فعاليت و اساس فعاليت روزمره مان در ميان طبقه کارگر است! و برعکس٬ کسانى که پسوند کارگرى را بفعاليت خود افزودند و يا مدعى اند که در ميان طبقه کارگر کار ميکنند٬ اثرى از حضورشان در ميان طبقه حتى يکقدم نزديک به ادعاهايشان نميبينيد! مسئله صرفا برسر تلقيات سياسى و اختلاف مواضع نيست٬ بلکه و اساسا برسر سنتهاى متمايز مبارزاتى و پراتيک واقعى و سياستهاى عملى و اجتماعى است. واقعيت اينست که همراه با تحولات مهم جهانى جريانات و جنبشهاى مختلف سياسى دچار دگرديسى هاى شديدى در دوران پس از جنگ سرد شده اند. اما سنتهاى مبارزاتى و جنبشهاى اصلى طبقات متخاصم سرجاى خود محکم ايستاده اند. ناسيوناليسم بطور کلى اعم از ناسيوناليسم قومى و عظمت طلب و مصدقى و شبه ليبرال٬ جمهوريخواهى و سياست پرو رژيمى ملى – اسلاميها٬ و کمونيسم کارگرى هنوز قطبهاى اصلى سياست ايران اند. عناصر٬ محافل و جريانات در ايندوره جابجا شده اند اما افقها و تمايزها و ويژگيها عليرغم تغيير موقعيت و افت و خيز هر جنبشى سرجايشان هستند. ما بعنوان کمونيست کارگرى که براى سرنگونى نظام سرمايه دارى از طريق سازماندهى انقلاب کارگرى و استقرار سوسياليسم مبارزه ميکنيم٬ از اينکه هر محفل يا جريان چپ و سوسياليست و کمونيست خود را با کارگر و اعتراض کارگرى و تشکل و اتحاد کارگر براى اهداف فورى سوسياليستى تداعى کند٬ براى انقلاب کمونيستى کارگرى بکوشد و بطور عينى در مبارزه جارى طبقه موثر و حضور داشته باشد٬ نه تنها ناراحت نيستيم و احساس تنگى جا نميکنيم بلکه هدفمان اساسا اين است که کمونيسم ايران کمونيسمى کارگرى باشد. ما چنين کسانى را در نبردهاى پيش روى طبقاتى در صف استراتژيک خودمان خواهيم يافت. انتقاد کمونيسم کارگرى به سوسياليسم غير کارگرى و ناسيوناليسم چپ انتقادى نظرى٬ سياسى و عملى و اجتماعى است.

ماترياليسم تاريخى٬ عينيت و ذهنيت

بهروز ناصرى مى نويسد: "پشت این شعار یک تفکر و نگرش خاص نسبت به سوسیالیسم وجود دارد که نمیتواند کمک کننده جنبش طبقه کارگر در پیشبرد امر مبارزاتیش علیه نظام سرمایه داری باشد. نگرش نهفته در پس شعار آزادی، برابری، حکومت کارکری، نه ماتریالیستی- تاریخی، بلکه خرده بورژوائی و بورژوائی است."

چرا؟ معلوم نيست. ايشان حکمى صادر کردند اما زحمت مستدل کردن آن را بخود ندادند. بجاى اينکار کلماتى از برنامه يک دنياى بهتر را بصورت گزينشى و سلکتيو انتخاب کردند و نتيجه گرفتند که چون در صفحات اول برنامه يک دنياى بهتر٬ يعنى در توضيح بنيادهاى معنوى کمونيسم کارگرى٬ "١۵ بار" کلماتى چون "اميد و آرمان و نگرش ريشه دار و قدرتمند تاريخى و غيره" تکرار شده اند٬ پس "بروایت برنامه حزب، کمونیسم کارگری به جنبش اعتراضی طبقه کارگر علیه نظام سرمایه داری و... و به جنبش سوسیالیستی تعلق ندارد، بلکه به ایده های برابری طلبانه و انسانی متعلق است.... "!؟ و در "اثبات" ديدگاه "غير ماترياليستى کمونيسم کارگرى" نوشتند: "ایده و اعتقاد (ایده آلیسم) در تقابل با جنبش اعتراضی حی و حاضر (ماتریالیسم تاریخی)، آیا اینرا مشاهده نمی نمایید؟ ...."

اينجا گفتن اين موضوع لازم است که منصور حکمت اولين کسى است که نامربوط بودن کمونيسم ايران حتى در اوج راديکاليسم ضد پوپوليستى اش را به اعتراض ضد سرمايه دارى طبقه کارگر در بحثهاى کمونيسم کارگرى فرموله ميکند. من کسى ديگر را در ميان کمونيستهاى ايران نميشناسم که حتى يک مقاله کوتاه در مورد اين مسئله و تعلق اجتماعى طبقاتى يک حزب کمونيستى به جنبش طبقه کارگر داشته باشد. هرچه هست بحث برسر "پيوند" معروف است.

تبئين مادى و ماترياليستى تاريخى براى مارکس متدولوژى شناخت و روش بررسى تاريخ بشرى و سير تحول اقتصادى و سياسى آنست و تا به جامعه امروز برميگردد٬ داستان برسر شناخت وضعيت موجود٬ نقد آن٬ و تلاش براى تغيير انقلابى آنست. مارکس از عينى بودن تاريخ سخن ميگويد و اين عينيت تاريخ را در قانونمندى حرکت آن تبئين ميکند. بعبارت ديگر مارکس تاريخ را يک مجموعه از رويدادها و اتفاقات تصادفى نميبيند. مسائل تاريخى وقايعى نيستند که صرفا براساس اراده انسانهاى هر دوره رخ ميدهند. بحث مارکس اينست که انسانها در هر دوره براى بقاى مادى خود و براى بازتوليد خودشان بعنوان انسان وارد روابط متقابل اجتماعى ميشوند. جامعه نقطه شروع و پيش فرض وجود انسان است. مناسبات اجتماعى انسانها در جامعه در هر دوره اى حول مسئله توليد و بازتوليد خود و جامعه شکل ميگيرد. اولين سوال اينست که اين جامعه و اين مناسبات تاريخا موجود چگونه تغيير ميکند؟ قانونمندى تغييرش چيست و سطوح مختلف اين روند چه هستند؟

اما اگرچه مارکس سرنخ کل تکامل تاريخى بشر و جوامع را در مناسبات اقتصادى انسانها ميبنيد٬ اما فورا و بلاواسطه از توليد مادى زندگى به تغيير جامعه و تاريخ نميرسد. لايه ها و سطوح ديگرى در تفکر و متدولوژى و تئورى شناخت مارکس مطرح اند و بحث در هر سطحى کنکرت تر و روشن تر ميشود تا به نقش پراتيک و اراده و عمل اجتماعى انسان در تغيير جامعه و مناسبات اجتماعى ميرسد. اما سطوحى که مارکس در تحليل وارد ميکند انتزاع صرف نيستند بلکه همه ريشه در مناسبات توليدى و اقتصادى دارند. مارکس نه فقط نقش اراده و پراتيک انسان بلکه مکان و جايگاه خرافه و مذهب و تصورات بشر را در تغيير اوضاع خود و جامعه معين و توضيح ميدهد. اين فرض مارکس است که تاريخ عينى است و قانونمندى عينى دارد اما صرف اين را گفتن با دترمينيسم رايج در چپ راديکال تفاوتى ندارد. براى مارکس اين فرض هست اما درعين حال اين انسانها و تلاش جمعى و فردى٬ يعنى پراتيک آگاهانه آنهاست که تغيير را باعث ميشود. مبارزه طبقاتى و يا جنبش واقعا موجود مورد اشاره شما ريشه در همين مناسبات اقتصادى دارد اما مبارزه طبقات بعنوان يک مبارزه اساسا سياسى٬ چيزى جز پراتيک توده وسيع انسانها نيست. همين پراتيک در چهارچوب تاريخى معينى است که عامل پيشرفت تاريخ واقعى و جامعه و به اين اعتبار به تغيير مناسبات قديم منجر ميشود.

بحث "ايده ها" در مقابل "جنبش واقعى" ايده آليزه کردن مبارزه طبقاتى و بحثى ناموجه و غير مارکسيستى و غير ماترياليستى است. اينطور نيست که شما و يا هرکسى چون از مبارزه طبقاتى سخن ميگويد و يا بر اصالت آن تاکيد دارد٬ از جانب طبقات مشغول جدال سياسى است. مارکس وقتى از مبارزه طبقاتى سخن ميگويد تاکيدش بر جدالى واقعى و عينى و دائمى و گاه آشکار و گاه پنهان بين خود طبقات است. جدال ميان کسانى که در مکانهاى اقتصادى و توليدى متفاوتى قرار دارند و منافعى آشتى ناپذير دارند. اما بحث برسر جنبش واقعى و مبارزه طبقاتى هنوز ديدگاه ماترياليستى تاريخى مارکس را بيان نميکند. مارکس از اين سطح کنکرت تر ميشود و نتيجه تضادهاى موجود در مناسبات اقتصادى و زير بناى جامعه و کشمکش طبقاتى منتج از آن را در سطح جدالها و کشمکشهاى روبنائى توضيح ميدهد. کشمکشهائى که با پراتيک وسيع انسانها و جنبشهاى سياسى – طبقاتى٬ و تنها از طريق آنها٬ تضادها و تناقضات زيربنائى قابل حل اند. تضاد ميان دست و پاگير شدن مناسبات توليدى براى رشد نيروهاى مولده بصورت مجموعه اى از جدالها و کشمکشهاى سياسى ميان انسانها برسر مسائل متنوع در قلمروهاى سياسى٬ فکرى٬ حقوقى٬ ايدئولوژيکى٬ هنرى و ادبى خود را بروز ميدهد. يعنى دراين سطح انسان بعنوان عنصر فعاله وارد معادله سياسى براى امر تغيير ميشود تا با پراتيک خود با تضادهاى بنيادى موجود در هر دوره تعيين تکليف کند.

اگر قرار است جامعه از مرحله اى به مرحله ديگرى برود٬ مثلا سرنوشت نظام قديم به نفع سرمايه دارى عوض شود٬ دراين ميان پرچمهاى سياسى و آرمانهاى متنوعى طرح ميشوند که انسانهاى معاصر آن با شرکت در اين جدال و بدست گرفتن اين پرچمها و اين آرمانها اين تحول را بفرجام ميرسانند. اينکه ايده ها٬ مکاتب٬ آرمانها٬ پرچمها٬ عقايد و غيره در هر دوره معين مطرح ميشوند٬ همه اينها به ضرورت اجتماعى تاريخى يک تحول که زمان آن فرارسيده پاسخ ميدهند. همينطور سنتهاى سياسى و مبارزاتى جنبشهاى متخاصم٬ محصولى از نيازهاى اين دوران تحول اند. در ايندوره ها سنتهاى سياسى و گرايشات اجتماعى طيفى از احزاب سياسى از خود بيرون ميدهند که همراه طيف وسيعى از افراد اين جدالها را نمايندگى ميکنند و به پيش ميبرند. مهم نيست که احزاب در هر دوره اى راجع بخود چه ميگويند. بايد به آن تاريخ واقعى و مادى و عينى نگاه کرد که وجود اين احزاب را ايجاب کرده است. تنها با اين روش است که ميتوان بصورتى ماترياليستى درک کرد که در دنياى واقعى و در جدال طبقاتى هر حزبى کدام روند تاريخى را منعکس ميکند و نمايند کدام منافع متمايز سياسى و طبقاتى است.

بين "ايده ها" و جنبش واقعى٬ اگر ايده هائى هپروتى و سکتى و فرقه اى نباشند٬ ديوار چين وجود ندارد. اگرچه عقايد هم تاريخ مستقل خود را مى يابند و يا افراد نقشى ويژه ميتوانند در تاريخ معاصر خود ايفا کنند٬ اما نهايتا پشت هر کشمکش سياسى و حقوقى و عقيدتى يک کشمکش واقعى طبقاتى وجود دارد و تنها روش ارزيابى درست و مارکسى احزاب سياسى در اين چهارچوب است و اينکه احزاب سياسى در چه سايه روشنى با اين جدالها و روندهاى بنيادى اجتماعى و طبقاتى قرار ميگيرند.

مسئله اعلام تعلق و يا عدم تعلق يک حزب سياسى به يک جنبش معين امرى اختيارى و يا صرفا مدرسى نيست. بايد ديد هر حزبى از کدام بستر اجتماعى مايه گرفته٬ به کدام معضلات ميخواهد جواب دهد٬ کدام منافع را منعکس ميکند٬ و در پراتيک واقعى و اجتماعى به کدام سنت مبارزاتى تعلق دارد. مبارزه طبقاتى هميشه متعين است. نه طبقات بدون واسطه با هم رو در رو ميشوند و نه احزاب سياسى. بستر جلو رفتن تاريخ و تغيير جامعه و کشمکش طبقات اجتماعى تحت پرچم سنتهاى مبارزاتى و احزاب سياسى اى پيش ميرود که گرايشات اجتماعى ريشه دار در هر دوره بيرون ميدهند. بحث ايده و اعتقاد و آرمان در مقابل جنبش واقعى تصويرى عقب تر از ماترياليسم مکانيکى و تصويرى مرده و بيجان و اسير جبر تاريخ است. اين هرچه باشد٬ ربط مشخص و روشنى به تبئين ماترياليستى تاريخى کمونيسم کارگرى مارکس ندارد. (براى بررسى درک منصور حکمت از تبئين مارکس و تحول عينى تاريخ و اشکالى که مبارزه طبقاتى بخود ميگيرد٬ به مقدمه جزوه "در باره فعاليت حزب در کردستان" تحت عنوان "مبارزه طبقاتى و احزاب سياسى" رجوع کنيد)

نان٬ مسکن٬ آزادى

چپ راديکال ايران ترکيبات متفاوتى از اين شعار را٬ که ظاهرا بهروز ناصرى به آن سمپاتى دارد٬ با نگرش پوپوليستى و ناسيوناليستى چپ بدست داده است. از کار مسکن آزادى٬ تا نان مسکن آزادى و غيره همه شعارهاى طيف چپ راديکال است. "عدالت" يا "عدالت اجتماعى" که در بخش اول اين مطلب به آن اشاره کردم٬ منشا سوسيال دمکراتيک دارد اگرچه در ميان چپ راديکال نيز تکرار ميشود. بهروز ناصرى ميپرسد "چرا این شعارها حتی در مقایسه با شعار آزادی، برابری، حکومت کارگری پیش پا افتاده است؟"

اين شعارها براساس يک درک مرحله اى "دمکراتيک – سوسياليستى" و تبئين رايج کمونيسم بورژوائى و ناسيوناليست جريانهاى پرو سوويت و پرو چين طرح شدند. تغييرات و دگرديسى چپ راديکال بعد از شکست بلوک شرق و اصلاحاتى که در ادبيات و سياستهاى خود ايجاد کرده اند٬ بيانگر تغيير و شيفت اين خطوط به نقد عملى و اجتماعى طبقه کارگر به نظم موجود نيست. مسئله برسر رابطه شعار تاکتيکى و استراتژيکى براى يک جنبش معين است. در جنبش کمونيستى کارگرى شعار تاکتيکى نميتواند رابطه روشن و مستقيمى با شعار و اهداف استراتژيکى نداشته باشد. در غير اينصورت سياست به "پولتيک" زدن توده ايستى تنزل پيدا ميکند. کما اينکه شما ميبينيد که بسيارى سازمانها شعارهايشان ربط مشخصى با آنچه در کنگره ها و اسنادشان ميگويند ندارد. شعارهاى پيشنهادى شما پيش و پا افتاده است چون نقد سوسياليستى طبقه کارگر به وضع موجود را نمايندگى نميکند. چون تبئينى که براى آزادى و برابرى و حکومت کارگرى وجود دارد متکى بر نگرشى مارکسيستى و نقد ديدگاههاى ناسيوناليسم چپ ايران و کل کمونيسم بورژوائى است. نکته ديگر مسئله رفاه در ديدگاه سوسياليستى است. کارگران در ايران همين امروز شعارشان اينست: معيشت٬ منزلت٬ حق مسلم ماست! يا ميگويند يک زندگى شايسته حق مسلم ماست! و اين را در بيانيه ها و قطعنامه هايشان در مناسبتهاى مختلف در مطالبات کنکرت رفاهى معنى ميکنند. مسکن حتما و بويژه در ايران يک بخش مهم از رفاه اجتماعى و معيشت است. مسکن مناسب و استاندارد با تسهيلات آب گرم و غيره يک مطالبه برنامه ماست و براين تاکيد داريم که هزينه مسکن نبايد ١٠ درصد بيشتر درآمد و حقوق را شامل شود. مسکن نهايتا بايد مجانى باشد و اين امرى ممکن و عملى است. اما رفاه اجتماعى که قلمروهاى بسيار وسيعى را دربرميگيرد نميتواند به نان و مسکن خلاصه شود. شعار آزادى٬ برابرى٬ رفاه٬ و يا شعار آزادى٬ برابرى٬ حکومت کارگرى به اين جامعيت معيشت و منزلت اشاره دارد که در نظام موجود زير لگد سرمايه پايمال شده است.

بحث دو فاز

براى من روشن بود که منشا ديدگاه نان و مسکن کجاست. اين را خود بهروز ناصرى مستدل کرده است. اول اينکه مخالف برنامه اقتصادى "به هر کس به اندازه نيازش" بايد مستدل کند که چرا با ثروت موجود امروز در جامعه٬ با توان توليدى و علمى امروز٬ تحقق اين شعار غير ممکن است و "ضرورت تاريخى" ايجاب ميکند که در فاز اوليه کمونيسم برآورده کردن نياز افراد بايد مطابق کار انجام شده باشد؟ دوم بحث وجود دولت و مشخصا دولت انقلابى کارگرى يا آنچه در مارکسيسم ديکتاتورى پرولتاريا ناميده شده است٬ ربط مشخصى به اين برنامه اقتصادى ندارد. واضح است که دولت فورا نميتواند ملغى شود و حتى بعد از اجراى فرمان اقتصادى سوسياليسم دولت در دوره معينى و تا جايگزينى ساختارها و چهارچوبهائى که عملا نقش و وجود دولت را منتفى ميکند لازم است. نکته اين نيست که ابتدا مالکيت اشتراکى ميشود و يا کار مزدى از بين ميرود و يا اولويت با کدام است٬ نکته اينست که دولت کارگرى براى ايجاد رفاه همگانى ميتواند بسرعت نيازهاى عمومى را يک به يک از قلمرو بازار خارج کند. لغو مالکيت خصوصى و ممنوعيت استثمار اقتصادى و سياستهائى که پروسه توليد و توزيع را انقلابى ميکند اما هنوز به معنى دقيق کلمه سوسياليستى و کمونيستى نيست٬ راهى است که کم و بيش بايد در دوران گذار پيموده شود. اينکه محدوديت هاى تاريخى و اساسا سياسى به حکومت سوسياليستى تحميل ميکند که دست به چه اقداماتى بزند و يا ميتواند بزند و يا نزند٬ يک بحث است و اينکه حکومت کارگرى با اعلام فورى جامعيت برنامه اش براى تحقق آن دست بکار شود بحثى ديگر است. اينکه اعلام شود جامعه حق همگان را براى برخوردارى از رفاه و خوشبختى و سلامت و بهداشت و آموزش و غيره از امروز برسميت ميشناسد و از امروز هيچ نوع تبعيض و برترى فرد يا گروه يا طبقه اى بر ديگرى وجود ندارد و برسميت شناخته نميشود و مالکيت و ثروت اجتماعى از آن همگان و اشتراکى است٬ و بايد آنها را يک به يک متحقق کرد٬ تا اينکه طبق جداول تاريخى و علم اقتصاد بورژوائى کمونيسم را به وقت گل نى حواله داد و نوعى ديگر از سرمايه دارى دولتى را ايجاد کرد بحث ديگرى است. *

لينک مطالب:
http://wupiran.org/nashryeh_HTML/NO_143/Communisem%20va%20barabari-siavash%20daneshvar-part%201.html
http://www.azadi-b.com/arshiw/?p=12838
http://www.azadi-b.com/arshiw/?p=12511
http://www.azadi-b.com/arshiw/?p=3822#more-3822