شمارە ٢٢ مبارزە طبقاتی

آرشیو نشریه مبارزه طبقاتی

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

نقد برنامه حزب کمونیست کارگری ایران- یک دنیای بهتر

نویسنده: بهروز ناصری
دسامبر 1999


تقدیم به کارگران کمونیست؛یاران و فعالین سوسیالیسم کارگری مقدمه ای بر سخن اصلی

برنامه حزب کمونیست کارگری ایران( حککا) بعنوان یک برنامه پیشرو و کمونیستی در عصر امروز در بین بخشی از فعالین کارگر و کمونیست شناخته شده است. اما تصویر این فعالینی هم که به برنامه حزب به صورت سمپاتی نگاه میکنند، از حالت مقایسه کردن برنامه با برنامه سازمانها و احزاب فعلا موجود فراتر نمی رود. این نوع مقایسه هم به این نحو خالی از اشکال نیست. اینطور نیست. برنامه حککا فقط ظاهر رادیکالی دارد. پوسته ظاهر آنرا بردارید تا محتوای آنرا ببینید.

من به سهم خود تلاش میکنم تا پوسته ظاهری برنامه را بردارم و ماهیت آنرا رو میز بگذارم تا هر کارگر کمونیست و فعال سوسیالیسم کارگری بهتر آنرا مشاهده نماید و سپس نسبت به آن قضاوت نماید.

برنامه حزب کمونیستی نیست. اگر برنامه حزب کمونیستی است و قرار است در مقام مقایسه قرار بگیرد، چرا با مانیفست کمونیست مقایسه نمی گردد؟ چرا مقایسه با احزاب و سازمانهای چپ غیر کارگری؟

تلاش برای یافتن پاسخ به این سوالات مرا به نتایج زیر میرساند. اگر برنامه حزب « یک دنیای بهتر» با مانیفست کمونیست مقایسه گردد، برنامه حزب از لحاظ روش و متدی که بر آن حاکم است در مقابل مانیفست قرار میگیرد. برنامه حزب نه در ادامه و تداوم مانیفست کمونیست بلکه در جبهه مقابل مانیفست قرار دارد. اینجا صحبت از از کلیشه برداری و کپی کردن مانیفست نیست، زیرا نه فقط امروز، بلکه در همان زمانی هم که مارکس و انگلس در قید حیات بودند، بر عدم تجدید چاپ قسمتهایی از مانیفست و از دست دادن ضرورت بخشهایی از مانیفست اشاره کرده بودند. اگر مارکس و انگلس هم اکنون زنده بودند مانیفست را طور دیگری می نوشتند. اما آنچیزیکه از آن زمان تاکنون دست نخورده باقی مانده است همان جوهر اساسی آن و نگرش و متدولوژی است( ماتریالیسم تاریخی) که بر مانیفست حاکم است.

اما از لحاظ مقایسه ای نسبت به احزاب و سازمانهای چپ و غیر کارگری، برنامه حزب جلوتر و مدرنتر است، ولی این مدرنیسم برنامه هنوز دلیلی بر مارکسیستی بودن آن ارائه نمیدهد.

در نقدی که پیشاروی خود دارید سعی کرده ام که ایده آلیسم و متافیزیسم حاکم بر روش و متدولوژی « یک دنیای بهتر» را برملا کرده و بگویم که چگونه این روش با مارکسیسم و جهان بینی مارکسیستی قرابتی ندارد.

برنامه حزب یک برنامه التقاطی است و نقد آن از زوایای مختلف حائز اهمیت است. اول اینکه، اینرا مستدل کنم که تصور رایج در مورد برنامه حزب درست نیست. می توان در برنامه حزب به نکات درست هم اشاره کرد و گفت که مثلا بخش مطالبات برنامه اشکالی ندارد. اما صحبت نه از درست بودن چند بند و فلان بخش، بلکه سخن از روحی(= نگرش و فکر) است که با آن برنامه نگاشته شده است، روحی که مارکسیستی نیست. روح حاکم بر برنامه از این ظرفیت و توانایی برخوردار خواهد بود که نکات درست آنرا هم بقاپد و آنرا به نحوی از انحاء در خود حل نماید.

بهرحال این بشر است و پیچیدگیهایش.

دوم اینکه، بتوانم به سهم خود در طی کردن این دوره گذار که در آن بسر می بریم، شرکت داشته باشم.

یکی از ضرورتهای اینکه طبقه کارگر ایران بتواند از حزب کمونیست خود برخوردار باشد اینست که فعالین کمونیست این طبقه بتوانند اساسی ترین مسائل فلسفی، تئوریک و پراتیکی که راه آنان را بسوی آینده هموار می کند را از زاویه ی کمونیستی مورد بررسی قرار دهند.

با این مقدمه کوتاه سراغ اصل مطلب برویم.

بنیادهای اجتماعی و فکری کمونیسم کارگری

یک دنیای بهتر

«تغییر جهان و ایجاد دنیایی بهتر یک امید و آرمان همیشگی انسانها در طول تاریخ جامعه بشری بوده است. علیرغم رواج ایده های قدر گرایانه و خرافی اعم از مذهبی و غیر مذهبی حتی در دنیای باصطلاح مدرن امروز، ایده هایی که هریک به نحوی علاج ناپذیری و مقدر بودن وضع موجود را تبلیغ میکنند، زندگی واقعی و مل روزمره توده های وسیع مردم همواره حاکی از یک امید و باور عمیق به امکان پذیری و حتی اجتناب ناپذیری یک آینده بهتر است. این امید که دنیای فردا می تواند از محرومیت ها و مشقات و کمبودها و زشتی های امروز رها باشد، این اعتقاد که عمل امروز انسانها، چه جمعی و چه فردی، در تعیین چند و چون دنیای فردا موثر است، یک نگرش ریشه دار و قدرتمند در جامعه است که زندگی و حرکت توده های وسیع مردم را جهت میدهد.

کمونیسم کارگری قبل از هر چیز به اینجا تعلق دارد، به امید و اعتقاد انسانهای بیشمار و نسلهای پی در پی به اینکه ساختن یک آینده بهتر، یک جهان بهتر، بدست خود انسان، ضروری و میسر است.

آزادی، برابری، رفاه

تصویر همه از یک زندگی مطلوب و یک دنیای ایده آل بیشک یکی نیست. اما با اینهمه مقولات و مفاهیم معینی در طول تاریخ چند هزار ساله بشری دائما بعنوان شاخص های سعادت انسان و تعالی جامعه به طرق مختلف برجسته و تکرار شده اند، تا حدی که دیگر بعنوان مفاهیمی مقدس در فرهنگ سیاسی توده های مردم در سراسر جهان جای گرفته اند. آزادی، برابری، عدالت و رفاه در صدر این شاخص ها قرار دارند. دقیقا همین ایده آلها بنیادهای معنوی کمونیسم کارگری را تشکیل میدهند. کمونیسم کارگری جنبشی برای دگرگونی جهان و برپایی جامعه ای آزاد، برابر، انسانی و مرفه است.»

(به نقل از یک دنیای بهتر- برنامه حککا، مارس 1995 / اسفند 1373 ، تاکیدات و برجسته کردن ها از من است ).

در نقل قول بالا که به اولین صفحه های برنامه حزب مراجعه شده است، خواننده تقریبا پانزده مرتبه با مقولات « ایده ها»، « نگرش»، « ایده آلها»، « اعتقاد»،« امید»،« تصویر»،« باور» و « آرمان»، که همه آنها بعنوان شاخص سعادت انسان و تعالی جامعه و مفاهیمی مقدسدمعرفی شده اند، روبرو می شود و با همین ایده آلها تعلقات کمونیسم کارگری توضیح داده می شود. « کمونیسم کارگری قبل از هر چیز به اینجا تعلق دارد، به امید و اعتقاد انسانهای بیشمار...»

پس بروایت برنامه حزب، کمونیسم کارگری به جنبش اعتراضی طبقه کارگر علیه نظام سرمایه داری، به صف کارگران کمونیست علیه کار مزدی و به جنبش حی و زنده سوسیالیستی در میان کارگران که هر روز و هر ساعت در حال مبارزه است علیه نظام سرمایه داری گاه پنهان و گاه اشکار، گاه با اعتصاب و گاه با آکسیون و اشکال دیگر مبارزاتی کارگران در جریان است، تعلق ندارد. بلکه به ایده های برابری طلبانه و انسانی متعلق است. صرفا تعلق به به ایده های برابری طلبانه و انسانی. و این در رابطه با مارکسیسم نه فقط نقض غرض، بلکه انحرافی آشکار و نگرشی ایده آلیستی است.

مبحث تعلق به ایده ها هر چند برابری طلبانه، ما را به دنیای مباحثات فلسفی رهنمون می کند که تاریخ طولانی دارد و مارکس تکلیف خود را با فلاسفه قبل از خود که به نحوی از انحاء جهان و مسائل مربوط به آنرا با دیدگاههای متفاوت تفسیر میکردند، یکسره کرده بود.

من تا آنجا که نشان دهم مباحثات برنامه حزب انحراف از مارکسیسم است وارد جزئیات این بحث می شوم. اگر بحث خسته کننده ای است، پیشاپیش عذر مرا بپذیرید.

تاریخ دنیای ایده ها !

تا 500 سال قبل از میلاد بشر ( دوران جاهلیت انسان) از سر ناتوانی خویش و برای یافتن پاسخ سوالات خود در مورد طبیعت و فنومنهای طبیعی دست به دامن موهومات و خرافه شده و علل آنرا در وجود خدایان واهی جستجو میکردند. ظهور اولین فیلسوفان طبیعت گرا این بند و زنجیر خرافه ای که تا آنزمان بپای انسان بسته شده بود را پاره کرده و برای یافتن پاسخ سوالات تا آنزمان در مورد چگونگی پیدایش زمین، حرکت و تغییرات طبیعی به آنچیزیکه قابل مشاهده، لمس و عقلانی بوده، توسل می جستند. طبق دانش تاکنونی ، تالس اولین فیلسوف طبیعیدانی بوده که معتقد بود منشاء دنیای که مشاهده میکنیم از آب بوده است. بدنبال تالس، پیتاگوراس ( که همان فیثاغورث ریاضی دان مشهور است) می آید که او هم منشاء دنیا و نظم و ترتیبی که طبیعت داراست را در وجود اعداد و ارقام جستجو میکرده. هیراکلید هم سرچشمه همه چیز را در آتش دیده و اینکه چیزها دوباره به آن ( آتش) ختم می شوند... .

این متافیزیسم طبیعیدانان اولیه که دوران بدوی و خامی خود را سپری میکردند، از یک زاویه مهم و در مقایسه با زمان قبل از خود قومی رو به جلو بود. تفاوت آنان با جاهلان قبل از خود این بود که آنها برای کسب شناخت از طبیعت نه به نیروهای موهوم و خدایان متنوع، بلکه علی العموم به مشاهده و نیروی تعقل تکیه می ورزیدند. اما دوران فیلسوفان طبیعی دان بیش از 100 سال بطول نمی انجامد که سوفیسطیان از راه میرسند و کل سناریوی پیشین را عوض میکنند و برخلاف نسل قبل از خود، آنها بجای اینکه طبیعت را مشغله خود کنند، به جامعه و انسان می پردازند. از آنجاییکه موضوع بحث ما زیاد به سوفیسطیان مربوط نمی شود از آنها گذشته و یکسره سراغ پلاتون( افلاتون) میرویم که نسب دنیای ایده ها به او میرسد.

پلاتون در ایده شناسی خود درصدد بر می آید که جواب سوالات زیر را بدهد: یک زندگی خوب چیست؟ ما چگونه باید زندگی کنیم؟ آیا علم مطمئنی ( قابل اتکای) وجود دارد؟ چرا دنیا از نظم وترتیب برخوردار است؟ چرا همه چیز هرج و مرج نیست؟

اگر سوکراتیس ( سقراط) در مکالمات روزمره اش با مردم عادی آتن به عدالت، خوبیت و شهامت می پرداخت و درصدد این برمی آمد که مردم را با این مقولات آشنا کند تا از زندگی بهتری برخوردار گردند ( زیرا که او فکر میکرد که هر کس درست بداند، درست هم عمل میکند)، افلاتون اینرا مورد سوال قرار میدهد که اصلا خود عدالت( درخود) چیست؟ نفس خوبیت و شهامت چیستند؟ آیا اینها صرفا مقولات درخودی هستند؟ جوابی که افلاتون میدهد اینست که اینها مفاهیمی هستند که خارج از هستی ما و بدون وابستگی به ما ( انسانها) هم وجود دارند. و زمانی که او میخواهد از مقولات نامبرده استفاده کند، از کلمه ایده کمک میگیرد: ایده عدالت، ایده خوبیت و ایده جرات و شهامت و ایده های دیگر/ ایده ها نامرئی اند. ایده ها دیده نمی شوند و فقط می توان آنرا فکر کرد. بعنوان مثال زیبایی. وجه مشترک بین یک انسان زیبا، یک منظره قشنگ و یک تابلوی زیبا چیست؟ وجهه مشترک اینها، آن ایده زیبایی است که خارج از ذهن و هستی ما وجود دارد. از قبل ایده ای بنام ایده زیبای وجود دارد و این اشیاء زیبایی که با چشم خود می بینیم فقط انعکاسی از آن ایده زیبایی است که وجود دارد. بروایت افلاتون – آن ایده واقعی است. از دیگر صفات مشخصه ایده ها – بغیر از اینکه ایده ها خارج از هستی و در ماوراء طبیعت وجود دارند- اینست که ایده ها جاودانه، همیشگی و تغییر ناپذیرند.

انسان فانی متولد میشود و بعدها هم رخت خود را برای همیشه می بندد، ولی ایده ها کماکان به حیات جاودانه خود ادامه می دهند.

توصیف واقعیات از جانب افلاتون دوآلیستی است. از سوی با دنیای ایده ها مواجه می شویم، و از سوی دیگر با دنیای که ما انسانها در آن زندگی میکنیم. افلاتون دنیای ایده ها را دنیای واقعی میداند و دنیای ما را تنها انعکاسی از دنیای ایده ها. و باز طبق آن، انسانی که می میرد، تنها جسم و بدنش را از دست میدهد و روحش کماکان به حیات خود ادامه میدهد. روح از جمله چیزهای شبیه به ایده ها است که از بین نمی رود و به شیوه های مختلف دوباره و در قالبهای دیگر متولد می شود. ( امروزه و در پایان سده بیستم می توان به تحصیل کرده های عوضی ی برخورد کرد که معتقد به راینکاناشون هستند. یعنی انسان بعد از مرگ در قالبهای دیگر شاید یک حیوان خوش خط و خال یا یک پرنده خوش آواز یا هر جانور دیگری دوباره متولد شود- این ایده مستقیما از افلاتون تاثیر پذیرفته است).

چطور می توان گفت که روح آدمی شبیه ایده ها هستند، استدلال او اینست که روح هم مثل ایده دیده نمی شود ولی جسم خود را می توان دید. انسان موجودی دوبله است. از آنجاییکه افلاتون واقیعات را به دنیای ایده ها و دنیای حسی تقسیم میکند، انسان را هم به همین گونه می شود تقسیم کرد. انسان از روح و جسم تشکیل شده است و هر کدام از اینها به یکی از آن دو دیا تعلق میگیرند. روح در میان ایده هاست می تواند آنها را ببیند. وقتی روح دنیای ایده ها را ترک میکند و در بدن انسان متولد میشود( حلول میکند) ایده ها را از یاد می برد و کم کم و بمرور زمان آن ایده ها به یاد آورده می شوند. اینست که ایدهه ها همزاد انسانها هستند که باید به یاد آورده شوند.

اما افلاتون ایده شناسی خود را چگونه به اتیک ( = اخلاق در زبان فلسفی) وصل میکند. او معتقد است که روح آدمی از سه بخش شعور یا عقل، اراده یا قدرت عمل و اشتیاق یا میل تشکیل شده است. هر کدام از این بخشها هم خصوصیات خاص خود را دارند. عقل مثل فرمانده ، اراده بعنوان مقاون فرمانده و اشتیاق هم مطیع هر دوی آنهاست ( یا باید باشد). عقل و اراده به کمک و یاری هم باید سرکشی های اشتیاق را فرو نشانند. روح باید تعادل و بالانس لازمه را داشته باشد. عدالت یعنی داشتن تعادل در روح. عدالت تعادل، خوشبختی و سعادت میسازد. افلاتون معتقد است که انسان عادل کسی است که دارای روح هماهنگی باشد ویک انسان عادل همیشه خوشبخت و با سعادت است(1)

بدین گونه است که تاریخ دنیای ایده ها از زمان افلاتون ( حدود 400 سال قبل از میلاد) در سطح خام خود شروع شده و تا به امروز هم به شکل مدرنتری در برنامه حککا ادامه می یابد.

وقتی بحث تعلق طبقاتی انسان مطرح می شود و انسان تنها به امید، نگرش، آرزو، اعتقاد، ایده ها و تمام مقولات این چنین تجریدی و انتزاعی رجوع داده می شود، در واقع انسان زمینی با مناسبات خاص اجتماعی- تولیدی، به موجودی صرفا خیالی و آسمانی تبدیل می شود که برای تغییر شرایط نامطلوب زندگی، نه به پراتیک جهت تغییر اوضاع، بلکه دست به دامن آرزوها و امیدها، نیایش و دعاها میگردند. آرزو و امید برای یک شرایط بهتر و نه مبارزه.

آیا در این دنیای وسیع و در طول تاریخ کسی پیدا می شود که صرفا با آرزو کردن و اعتقاد داشتن هر چند خوب هم، به تغییر چیزی نائل شده باشد؟ و آیا بشر از حال تا آینده نامعلوم هم اگر به نیابت از برنامه حزب، تنها آرزو کند، جهان شاهد تغییراتی خواهد شد؟

ایده آلیسم و دوآلیسم پلاتونیستی در قرون وسطی توسط نئو پلاتونیستها بار دیگر زنده میشود و توسط آوگوستین به مذهب مسیحیت مرتبط میگردد. اما این صرفا یک بخش از از تصویر کلی است. این ایسم های مذهبی ایده آلیستی در طول دوره طولانی زبان زمینی خاصی داشته اند.

اینجا لزومی ندارد که به دوران حاکمیت سیاه و ارتجاعی کلیساها در قرون وسطی اشاره داشته باشیم. اما قابل ذکر است که از قرن شانزدهم به این سو این مذاهب زبانی برای توجیه بورژوازی بوده اند. کالوینیسم نمونه برجسته و متکامل این بند و بساط، زبان خشن و استثمارگرانه بورژوازی و مذهب بوده است.

حرکت کردن از ایده ها، آرمانها، امیدها و اعتقاد انسانها برای تغییر جامعه و ایجاد دنیایی بهتر، نه ماتریالیستی تاریخی بلکه مذهبی است. نقطه عزیمت از ایده ها و آرزوها ما را به دنیای دیگری غیر از این زمین خاکی که ما در آن زندگی میکنیم میبرد. آنجا هم که این روش عملی بخواهد پای بروی زمین بگذارد به زائدی طبقات استثمارگر و به ابزاری در دست آنها تبدیل میشود.

ایده ها و آرزوها و امیال قابل دیدن، لمس کردن و چشیدن نیستند. اینها مقولاتی هرچند زیبا، ولی تجریدی اند. هیچکدام از این مقولات بخودی خود معنی ندارند. ایده بخودی خود ایده نیست. آرزو هم در خود آرزو نیست. چون که دنیای بنام دنیای ایده ها و آرزوها خارج از دنیای که ما در آن زندگی میکنیم و مناسبات موجود اجتماعی بین طبقات وجود ندارند. این مقولات در بطن مناسبات اجتماعی- طبقاتی و نحوه زندگی انسانها و رابطه ای که آدمها هم با هم و هم در تولید دارند، معنی دار خواهند شد. باری، ایده درخود بی معنی است.

« مسئله اینکه آیا تفکر انسانی دارای حقیقت ابژکتیو هست یا نه – به هیچوجه مسئله تئوری نیست بلکه مسئله پراتیک است. انسان باید در پراتیک حقیقی بودن یعنی واقعیت و توانائی و قدرت تفکر خود را اثبات کند. بحث در باره واقعیت یا عدم واقعیت تفکر جدا از پراتیک، مسئله ایست صرفا اسکولاستیک. » (2)

مارکس یک درک کاملا مادی از تاریخ داشت. درکی که ربطی به ایده آلیسم حککا ندارد. « کارل مارکس در پیشگفتار اثر خود موسوم به : در باره انتقاد از علم اقتصاد – چاپ برلین 1859، حکایت میکند که چگونه ما در سال 1845 در بروکسل تصمیم گرفتیم « مشترکا نظرات خودمان»، - یعنی استنباط مادی تاریخ را که بطور عمده بوسیله مارکس ساخته و پرداخته شده بود- بمثابه نقطه مقابل نظریات ایدئولوژیک فلسفه آلمان تنظیم نماییم و در ماهیت امر حساب خود را با وجدان فلسفی گذشته تصفیه کنیم» . (3)

با حسابی که حککا در برنامه اش در مورد ایده ها و آرزوها باز کرده است، پس باید و طبق آن روایت منطقا وجود ایده ها و اعتقادات منشاء ی برای تکامل طبیعت شناسی، تکامل صنعت و تکنولوژی هم باشد. اما نگرش مادی به تاریخ و جامعه، درست برعکس و نقطه مقابل آن است.

انگلس بروشنی به این نکته می پردازد. او میگوید که « ... ولی دنباله این دوران طولانی از دکارت تا هگل و از هوبس تا فویرباخ آنچه فلاسفه را سوق میداد برخلاف تصور آنها، تنها قدرت تفکر محض نبود. برعکس آنچه در واقع آنها را بجلو سوق میداد بطور عمده تکامل نیرومند طبیعت شناسی و صنایع بود که دمبدم سریع تر و جوشان تر میشد...(4) .

حزب کمونیست کارگری ایران تا اینجا کاملا خلع سلاح شده است و هر کمونیست اندک منصف و علمی ی مرا قاعدتا باید محق بداند اگر بگویم که متدولوژی حککا ایده آلیستی و پوچ است. از زاویه مارکس این اندیشه نیست که زندگی و مناسبات اجتماعی را میسازد، بلکه کاملا برعکس، این زندگی و مناسبات اجتماعی – تولیدی است که اندیشه ها را شکل میدهند.

اما نقطه عزیمت برنامه حزب کمونیست کارگری برای معرفی خود، مناسبات تولیدی عصر امروز، جامعه طبقاتی، مبارزه طبقاتی و روابط بین انسانها و کل آنچیزیکه حداقل قابل مشاهده و تحلیل و ارزیابی است نبوده و نه فقط از آن نقطه حرکت نمی کند، اشاره ای ولو کوچک هم به آن نمی نماید. و این بی دلیل نیست.

بار دیگر کل این « بنیادهای اجتماعی و فکری کمونیسم کارگری» را مطالعه نمایید تا با این نقد موافق شوید.

وقتی وارد عمق مسئله می شویم، « بنیادهای اجتماعی» هم مورد پرسش واقع می شود. منظور از بنیادهای اجتماعی چیست؟ چرا از زبان گنگ و مبهم استفاده می شود؟ استفاده از زبان گنگ که قابل تقسیر و ترجمه های زیادی باشد، آگاهانه توسط سیاستمداران بورژوازی مورد استفاده قرار میگیرد. بعنوان نمونه کافی است با یک پارلمانتاریست و یا هر سیاستمدار ریز ودرشت بورژوازی روبرو شوید تا معنی این سطور بهتر درک شود. ولی تمام معانی که برنامه حزب به دست میدهد اینست که منظور نه طبقه کارگر بلکه کل جامعه است. اگر بخواهیم در سطح برنامه ای این نکته را مورد بحث قرار دهیم باید یادآوری شود که اولا کل جامعه مد نظر است و نه طبقه کارگر و دوما اگر کمونیسم نوع برنامه حککا احاد جامعه را مد نظر دارد، پس چرا لقب « کارگری» مورد استفاده قرار میگیرد. آیا بکار بردن « کارگری» بعنوان صفت توصیفی زیرکی سیاسی نیست؟

«کمونیسم کارگری قبل از هر چیز به اینجا تعلق دارد، به امید و اعتقاد انسانهای بیشمار و نسلهای پی در پی به اینکه ساختن یک آینده بهتر، یک جهان بهتر، بدست خود انسان ضروری و میسر است....»

چرا کمونیسم کارگری قبل از هر چیز به امید و اعتقاد انسانها تعلق دارد؟ چرا کمونیسم کارگری در این روایت خاص خود را به جنبش سوسیالیستی کارگران، کارگران کمونیست که حی و زنده ( ضعیف یا قوی ، پراکنده یا متحد ولی بهرحال موجود) که در کشمکش با بورژوازی هست متعلق نمیداند؟؟!!

با این حال، برنامه حککا به اینها هم بسنده نمی کند. توجه کنید: « تصویر همه از یک زندگی مطلوب و یک دنیای ایده آل بیشک یکی نیست. اما با اینهمه مقولات و مفاهیم معینی در طول تاریخ چند هزار ساله جامعه بشری دائما بعنوان شاخص های سعادت انسان و تعالی جامعه به طرق مختلف برجسته و تکرار شده اند. تا حدی که دیگر بعنوان مفاهیمی مقدس در فرهنگ سیاسی توده مردم در سراسر جهان جای گرفته اند. آزادی، برابری، عدالت و رفاه در صدر این شاخص ها قرار دارند..»

این پاراگراف را نزدیکتر یررسی کنیم:
« تصویر همه از یک زندگی مطلوب و دنیای ایده آل بیشک یکی نیست...» طبعا آحاد جامعه تصویرهای متفاوتی از زندگی و انتظارات مختلفی دارند. کارگر و بورژوا یک تصویر مشترک از زندگی ندارند. هرکدام از آنها بنا به موقعیت طبقاتی و اجتماعی ی که دارند زندگی دنیوی و آینده همین دنیا را به گونه ای متفاوت توضیح می دهند. مرکز ثقل سرمایه داری سرمایه و منافع و سود ومالکیت داشتن او بر وسایل تولید و جامعه است و آنها دنیا را از این زاویه می بینند. حتی تعریف انسان از یک زاویه بورژوائی و منطبق بر منافع طبقاتیشان، تنها یک موجود اندیوید ( انفرادی) و اتمیزه شده است و تاریخا تا به عقب برمیگردیم طبقات استثمارگر و استثمارشونده هر کدام تبیین خود را منطبق بر موقعیت اجتماعی که دارا بوده اند از زندگی و آینده داشته اند. اینجا میتوان محدودیتهایی هم که در هر عصری وجود داشته است را فرض گرفت. برده نمیتوانست بنا به موقعیت اقتصادی و اجتماعی آنزمان بغیر از رهایی اش از برده گی اش به چیز دیگری بیندیشد. همچنان است رعایا در فئودالیسم. اما انکشاف سرمایه داری، ظهور طبقه کارگر و رشد نیروهای مولده محدودیت و قید و بندهای اقتصادی- اجتماعی گذشته را پاره کرده و انسان کارگر کمونیست و آگاه را قادر میسازد تا در مورد سرنوشت حال و آینده نه فقط خود بلکه کل بشریت به چاره اندیشی عینی بپردازد... .

اما جمله « تصویر همه از یک... » ما را نه به بررسی اوضاع عینی چه در گذشته و چه در حال، بلکه به دنیای ایده آل میکشاند : دنیای افکار، معنویات و اذهان.

« اما با اینهمه مقولات و مفاهیم معینی در طول تاریخ چند هزار ساله بشری دائما بعنوان شاخص های سعادت انسان و تعالی جامعه به طرق مختلف برجسته و تکرار شده اند، تا حدی که دیگر بعنوان مفاهیمی مقدس در فرهنگ سیاسی توده مردم در سراسر جهان جای گرفته اند... .»

مقدس دانستن مفاهیم از مطلق گرئی سرچشمه میگیرد که پیشکسوتان آن هیچگاه خود را نه کمونیست و نه ماتریالیست ، بلکه ایده آلیست دانسته بودند. اما برنامه حککا براحتی این ادبیات ایده آلیستی و مذهبگونه را لعاب کمونیستی میدهد. چه چیزی مقدس است؟ ایده آزادی؟ ایده برابری؟ . ایده عدالت و رفاه؟ همه چیز دارد فقط به ایده ها و به سطح افکار تنزل داده می شود. چرا ایده ها مقدس اند؟ میتوان در مورد ایده ها . دنیای ایده آل سخن را ادامه داد بدون اینکه پای برنامه به این زمین خاکی – که ما انسانهای در آن زندگی میکنیم- برسد و بدون اینکه به مبارزات و نبردهای طبقات در طول تاریخ کوچکترین اشاره ای بشود.

برنامه حککا از لحاظ فلسفی و تئوری مارکسیستی عمیقا گمراه کننده و منحرف است:
الف) مقوله ایده ها به بیانی که برنامه حککا بدست میدهد، مقولاتی کاملا انتزاعی و غیر عقلانی هستند. زیرا مقولات انتزاعی و تجریدی زمانی معقولیت پیدا میکنند که بستر عینی و مادی ی داشته باشد. اما هیچ یک از مقولاتی که برنامه آنها را شاخص میگیرد، نه بستر عینی و مادی، بلکه کاملا بر پایه متافوریک انجام می پذیرند.

دقت کنید برنامه میگوید:« تصویر همه از یک زندگی مطلوب و دنیای ایده آل.... یکی نیست». اینجا بحث از تصویر است و نه تاریخ. تصویر هم آنچه در افکار میگذرد را منعکس میکند.

«... در طول تاریخ چند هزار ساله جامعه بشری... » فرمولی کاملا ماوراء طبقاتی. در طول چندین هزار ساله تاریخ بشری، اجتماع بشری شاهد جنگ و جدالهای فراوانی بوده است. از جمله جنگ بین ماتریالیسم و ایده آلیسم قدمت طولانی ی دارد و در طول این پروسه طولانی بیان مشترکی در مورد مفاهیم، بعنوان نمونه « آزادی»، « برابری» و « عدالت» وجود نداشته است. بیان مشترک از مفاهیمی چون آزادی و برابری را باید در چهارچوب جنبشهای اجتماعی جستجو کرد و نه خارج از آن.

تبینی که یک مسیحی از آزادی و برابری و عدالت اجتماعی بدست میدهد، با تبین یک عنصر ماتریالیست دیالکتیک یکی نیست. هر کدام نقطه عزیمتهای متفاوتی را نمایندگی میکنند. همچنین است تبینهای متفاوت کارگر و سرمایه دار از « آزادی »، « برابری» و ... .

ب) و اما عنوان «... مفاهیم مقدس...». چگونه و چرا مفاهیم مقدس میگردند؟ آیا کاربرد« مفاهیم مقدس» از سوی جریانی که خود را کمونیست لقب میدهد، برای اینست بر اهمیت مقولاتی چون آزادی و برابری تاکید چند باره ای کرده باشد و اهمیت آن مقولات ومفاهیم را برجسته تر نماید؟

یک جریان کمونیست مجاز نیست که از« مقولات مقدس»، « مفاهیم مقدس» و مقدسین دیگر استفاده نماید. « تقدس» و « مطلق گرایی» مکمل یکدیگرند و از سیستم فکری شناخته شده ای نشات میگیرند: ایده آلیسم. حال، برای نشان دادن بهتر منظور، میتوانید این مقولات را کنار هم بگذارید: مقولات مقدس، مفاهیم مقدس، روح مقدس، پدر مقدس، مطلق، حقیقت مطلق، آزادی مطلق، برابری مطلق. این مقولات مورد استعمال کدام جریان( بویژه فکری) است؟

حزبی که در برنامه و پراتیکش مقولات و مفاهیم را در هاله ای از تقدس میپیچد و از آنها حقیقت مطلق میسازد، عملا پندارهای ماوراء طبیعی را تقویت کرده و خود را در جبهه طیفی از ایده آلیستها و مذهبیون قرار میدهد.

« ما حقیقت مطلق را که اصولا هیچ فرد مجزائی را در این راه بدان دسترسی نیست. بحال خود میگذاریم و در عوض از طریق علوم مثبته و تلخیص نتایج آن، با مدد گرفتن از شیوه تفکر دیالکتیکی بدنبال حقایق نسبی که دسترسی ما بدان میسر است ، می شتابیم... .» (5)

ساختار برنامه در این مورد بیشتر حماسی، احساس برانگیز و آژیتاتوریست تا یک محتوای ماتریالیستی دیالکتیکی و کمونیستی. برنامه حککا بدین شیوه تلاش میکند تا راه هر نوع بحث و پلمیکی را از قبل مسدود نماید.

اما این تلاش برنامه موفق نیست. پیام نهفته در این قسمت از برنامه تنها به افکاری که به آزادی و عدالت می اندیشد محدود می ماند. پیام برنامه قائل شدن به صرفا افکار و معنویات است، و برنامه کاری به اینکه در اجتماع انسانی جوامع ( که پدیده ای خارج از ذهن صرف بوده قابل لمس و مشاهده است) و تحت مناسبات معینی طبقات استثمارگر با هزار و یک شیوه خود را مسلح کرده اند تا هر صدای اعتراضی را سرکوب و در گلو خفه کنند، ندارد. هر چه هست در ایده ها و معنویات خلاصه میگردد. می توان در دنیای ایده ها غوطه ور شد بدون اینکه وارد مناسبات واقعی اجتماع انسانی شد. می توان از ایده های برابری طلبانه داد سخن سر داد بدون اینکه اقدام پراتیکی اساسی علیه وضع موجود در دستور کار گذاشت.

بهررو در مقابل تمام پنداربافی های ایدآلیستی برنامه حککا باید با قاطعیت گفت که : « فلسفه مارکسیسم ماتریالیسم است... مارکس و انگلس با قاطعترین شکلی از ماتریالیسم فلسفی دفاع کردند و بدفعات توضیح میدادند که هر گونه انحرافی از این اصول اشتباه عمیقی است. نظریات آنها با حداکثر وضوح و تفصیل در تالیفات انگلس مانند « لودیک فوئرباخ » و « آنتی دورینگ» که مانند « مانیفست کمونیست» کتاب روی میز هر کارگر آگاهیست تشریح شده است... . میان این فراوردها مهمتر از همه دیالکتیک یعنی آموزش مربوط به تکامل است که به کامل ترین و عمیق ترین شکل خود که از هر گونه محدودیتی آزاد است و نیز آموزش مربوط به نسبیت دانایی بشر است که تکامل دائمی ماده را برای ما منعکس می نماید. آخرین کشفیات علوم طبیعی – رادیوم، الکترون و تبدیل عناصر- بطرز درخشانی ناتریالیسم دیالکتیک مارکس را علیرغم نظریات فلاسفه بورژوازی و بازگشت های « نوین» آنان بسوی ایده آلیسم کهنه و پوسیده، تایید نمود» (6) .

هر انسان کمونیست و علمی ی تا بیشتر به آثار مارکس و انگلس مراجعه میکند، بیشتر از برنامه حککا فاصله میگیرد.

اما و باز اما، برنامه حککا با صدای بلند و کر کننده ای موضع خود را از قبل اعلام میدارد: « دقیقا همین ایده آلها بنیادهای معنوی کمونیسم کارگری را تشکیل میدهند» . پس به روایت برنامه حککا : زنده باد ایده ها، زنده باد تجرید و انتزاع غیر طبقاتی.

مانیفست کمونیست نیز چنین آغاز میشود:« تاریخ کلیه جوامعی که تاکنون وجود داشته اند، تاریخ مبارزه طبقاتی است».

مارکس درک ماتریالیستی از تاریخ داشت و به یقین هیچگاه به نظرش نمیرسید که زمانی جریانی مثل حککا ظهور کند و پندارهای مذهبی گونه اش را بپای کمونیسم بنویسد. « تکنولوژی رابطه فعالانه انسان با طبیعت، پروسه مستقیم تولید زندگی وی، و توام با آن با شرایط اجتماعی زندگی وی و با تصورات روحی ناشی از آن آشکار می سازد» (7)

و بلاخره به روایت برنامه حککا این ایده ها و عقاید هستند که زندگی انسانها را می سازد و حال آنکه به روایت مارکسیسم درست برعکس، این زندگی انسان است که اندیشه اوست.

تا اینجا مختصر کوششی بعمل آمد تا نشان داده شود که چگونه متدولوژی حککا با مارکسیسم بیگانه است و اینکه خود حککا در تعلقش به ایده آلیسم تردیدی ندارد. حال حککا را با همین نگرش ایده آلیستی اش در عرصه های دیگیر هم دنبال کنیم و ببینیم به کجا میرسیم.

سرمایه داری

این بخش از برنامه با ترازنامه عملی شروع شده و با فرهنگ، ایدئولوژی و اخلاق تحت نظام سرمایه داری به پایان میرسد.
نیازی به تبحر و ژرف اندیشی خاصی نیست تا کل توضیحات این بخش از برنامه حککا مورد نقد کمونیستی قرار گیرد.

کل این بخش بغیر از آژیتاسیون و توصیف مشقات دنیای امروز چیزدیگری در بر ندارد. ابدا چیز دیگری نمی گوید. برنامه دارد اینرا توصیف میکند که سرمایه داری مسبب فقر، فلاکت، بی مسکنی و دهها مصیبت دیگر در جوامع است.

در نقد این بخش از برنامه مختصر کوششی یعمل آمده تا به نکات زیر پرداخته شود:

1- در دوره ای که برنامه حککا نگاشته شده است.
2- اشاره هر چند کوتاه به بیان تهییجی – تبلیغی برنامه و حکمت آن.
3- ماتریالیسم تاریخی ناظر بر برنامه نیست ( برنامه با عجله نوشته شده است).
4- تحلیل از سرمایه داری بصورت نامشخص و کلی، سرمایه داری آخر سده بیستم تحلیل نمی شود.

در دوره ایکه برنامه حزب نگاشته شده است

نباید انصاف را از دست داد. برنامه حککا در پایان شرایط و موقعیت خاصی از اوضاع سیاسی در سطح بین الملل نوشته شده است. به فاصله یک دهه یعنی نیمه دوم دهه هشتاد و نیمه اول دهه نود، جهان شاهد تحولات بس عظیمی بود. اضمحلال بلوک شرق و در راس آن اتحاد شوروی سابق، فروریزی دیوار برلین، تفوق راست لجام گسیخته و اقتصاد بازار آزاد، حمله به کمونیسم و جنبش اعتراضی و سوسیالیستی کارگر علیه سرمایه داری تحت لواهای مختلف از جمله رویدادهای مهم آن دهه محسوب میشدند.

در چنان شرایطی که احزاب و سازمانهای تا دیروز چپ و باصطلاح سوسیالیست از تعرض راست بورژوازی مرعوب شده بودند و در دنباله روی از دمکراسی بورژوائی از همدیگر سبقت میگرفتند، صرف اعلام تعلق خاطر به کمونیسم و مارکسیسم، واقعه مهمی محسوب میشد.

پیش نویس برنامه حککا که در کنگره اول حزب در ژولای 1994 به تصویب رسید، در شرایطی نوشته و تصویب شد که موج حملات بورژوایی به هر نوع آزادیخواهی و صدای سوسیالیستی فروکش کرده بود ولی هنوز خیلی ها نفسشان در سینه حبس مانده بود. در آنزمان صرف نام بردن از کمونیسم و مارکسیسم خود هنری بزرگ قلمداد میشد و هر کسی خود را کمونیست نمیدانست.

در آنزمان مسئله اینکه برنامه حککا چگونه مارکسیسم و کمونیسم را تفسیر میکند، پروبلماتیک چنانی را تشکیل نمیداد و کمتر کسی بدقت به این مسئله توجه میکرد. برنامه می بایست از چنان فرمول بندی برخوردار میشد که در بطن حمله راست به هر نوع مبارزات آزادیخواهانه و کارگری، اذهان را بخود جلب نماید.

برنامه حککا از این زاویه موفق بود. احزاب دیگر برنامه های خود را پنهان میکردند ولی حککا برنامه خود « یک دنیای بهتر » را توزیع میکرد.

زمان دوباره تغییر کرد و برنامه حککا هم با تغییر اوضاع، ضرورت خود را از دست داد تا جاییکه حالا خود حزبیها هم به برنامه شان چه در رابطه با پراتیک و چه تئوریها، مراجعه نمیکنند.

بیان تبلیغی و تهییجی برنامه

اشاره شد که برنامه حزب در شرایط خاصی نوشته شد که می توانست فقط به مصرف آن ایام برسد. زبان برنامه زبانی تبلیغی و تهییجی است و آنجای هم که به سرمایه داری می پردازد، قسمت عمده آن به توصیف بخشهایی از واقعیاتی که موجود است می پردازد: « فقر و محرومیت، تبعیض و نابرابری، اختناق و سرکوب سیاسی، جهل و خرافه و عقب ماندگی فرهنگی، بیکاری، بی مسکنی، ناامنی اقتصادی و سیاسی، فساد و جنایت همه و همه محصولات گریزناپذیر این نظامند....» (8)

اینها همه بخشهای از واقعیات موجود هستند. میگویم بخشهایی از واقعیت، زبرا که در همین پاراگراف کوتاه هم به اساسی ترین مولفات سرمایه داری که کلیه این معلولات بر پایه و اساس آن بوجود می آید اشاره نمی شود. به این نکته در قسمتهای دیگر این نقد برمیگردم.

ولی حکمت این نوع زبان تهییجی تنها در این است که بتواند بسیج کند. بسیج کردنی که از پایه محکمی برخوردار نباشد و تنها با ظاهر قضایا بچسبد، حکم لشکر سرگشته ای را خواهد داشت که خود نیز نمی داند چکار میکند و در هر تند پیچ تاریخی برای زنده ماندن خود به هر چیزی متوسل می شود.

ماتریالیسم تاریخی ناظر بر برنامه نیست

الف) « فرو دستی زن امروز در کل پهنه جهان، محصول اقتصاد و اخلاقیات قرون وسطی نیست، محصول نظام اقتصادی و اجتماعی و ارزشهای اخلاقی جامعه امروز است» (9)

فرو دستی زن محصول نظام مبتنی بر مالکیت خصوصی است که تاریخ هزار ساله دارد. زن در نظامهای اقتصادی، موقعیتهای مختلفی داشته است. مخرج مشترک این نظامهای متفاوت( حال با هر جرح و تعدیلی) فرودستی زن بوده است.

نظام اقتصادی هیچ جا قرون وسطای نیست. و این نکته ای نیست که قابل بحث باشد. اما میتوان تحت همین نظام سرمایه داری اخلاقیات قرون وسطای را با انگشت نشان داد و گفت آنجاست. موقعیتی که به زن در کشورهای چون افغانستان و آنجاییکه نیروهای ارتجاعی – مذهبی حکومت میکنند، تحمیل کرده اند، طبعا بورژوایی هم نیست و از روابط بورژوایی نیز فرسنگها عقب تر است.

تلاش بورژوازی و بویژه نوع لیبرال آن برای اتمیزه کردن انسان و رودرروئی سرمایه دار و دولتهای بورژوائی با افراد دور میزند. این برسمیت شناسی درجه ای از آزادیهای فردی را خواه برای زن و خواه برای مرد ایجاب میکند.

نمونه ی کشورهای اروپایی نزدیکترین مثالی است که می توان به پان اشاره کرد. آیا موقعیت زن در کشورهای اروپایی همان است که در کشورهای نظیر ایران و افغانستان وجود دارد؟

نمی توان بقیاس برنامه حککا یک تحلیل کلی ( باز انتزاعی و بدون انطباق با واقعیات جاری) را در مورد تمام دنیا و تمام کشورها ارائه داد.

زن به همان اندازه که در کشورهای نظیر ایران و افغانستان تحت انقیاد قرار دارد، در کشورهای غربی تحت انقیاد نیست. و باز این بمعنی برابری کامل زن و مرد هم نیست. برنامه حککا این تفاوتها را نمی بیند و از کنار آن می گذرد.

جنبش زنان برای رهایی از ستم در کشورهای اروپایی تاریخ طولانی تری دارد و در نتیجه مبارزات نه فقط زنان برای رهایی از ستم، بلکه مبارزات کارگری نیز که مسئله رهایی زن مسئله این طبقه نیز بوده است، زنان به دستاوردهای با ارزشی رسیده اند. برنامه حککا نه فقط اینها را نمی بیند بلکه اشاره هم نمی کند. یک تحلیل کلی میدهد و میگوید دنیا همینطور است و بس. یعنی در واقع برنامه حککا بجای تحلیل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی نظام سرمایه داری در این عصر، بیشتر به روش شیطان سازی از سرمایه داری متوسل می شود. و خاصیت این روش هم اینست که به تحلیل احتیاج ندارد. نظام سرمایه داری خبیث، بد قواره، زشت، مضر، ملعون و قس علی الهذا، به تحلیل که احتیاج ندارد.

تاریخ ستم کشی از زن و تاریخ مبارزه برای رهای زن از یوغ ستم طولانی تر از تاریخ نظام سرمایه داریست. مقاومت در مقابل این نظام و علیه ستم کشی زن هم در همه جا یکسان نیست. سرمایه داری و دولتهای بورژوائی بنا به مصلحت منافع خویش در جایی مجبور می شوند که به خواستها و مطالبات برابری طلبانه تن بدهند، و در جایی دیگر به تولید اخلاقیات قرون وسطائی کمک میکنند.

اینجا این منافع سرمایه و قدرتمند بودن جنبش اجتماعی ضد سرمایه داری و کشمکش بین طبقات کارگر و سرمایه دار است که چگونگی این وضعیت و رسیدن به دستاوردهای ارزشمند انسانی را رقم میزند.

ب) تحلیل سرمایه داری بصورت نامشخص و کلی، سرمایه داری آخر سده بیستم تحلیل نمی شود !

بخش مربوط به « ارکان سرمایه داری» در برنامه خصلت نماست. ما می توانیم فرض را بر این بگذاریم که برنامه تلاش میکند تا سرمایه داری را در بعد جهانی بررسی کند. می گویم فرض را بر این بگذاریم که برنامه تلاش میکند تا سرمایه داری را در بعد جهانی اش مورد بررسی و تحلیل قرار دهد. زیرا بطور واقعی می توان مچ برنامه نویس را گرفت و پرسید کدام نقطه از جهان را مد نظر دارد. کشورهای غربی؟ کشورهای موسوم به جهان سوم؟ کشورهای افریقایی؟ یا تمام کشورها را؟ بلاخره کجا را؟

یک بار دیگر به قسمت « ارکان سرمایه داری» مراجعه نمایید، می بینید که قسمت اعظم تحلیل از سرمایه داری به دوران اولیه و بدوی سرمایه داری شباهت دارد. این بخش بیشتر کپی کردن از آثار کلاسیک است تا یک تحلیل مارکسیستی مشخص از وضعیت سرمایه داری در عصر امروز. تا جاییکه به کپی کردن آثار کلاسیک برمیگردد، این بلامانع است و هر فردی این امکان را باید داشته باشد تا به متونی که مد نظر دارد، مراجعه نماید. اشکال اینجا نیست.

اشکال آنجاست که کلیت تحلیل از ارکان سرمایه داری تا آن حد کلی است که اساسی ترین مولفات سرمایه داری در این عصر را از قلم انداخته اند. و این آگاهانه است و سهوی در کار نیست.

«... بحرانهای اقتصادی ادواری با عواقب وخیم و خانمان برانداز اقتصادی و اجتماعی، جزء اجتناب ناپذیر نظام سرمایه داری هستند. این بحرانها اساسا از یک تناقض بنیادی در بطن خود پروسه انباشت سرمایه مایه میگیرند: در حالی که کار منشاء سود و ارزش اضافه است، روند انباشت سرمایه و رشد ناگزیر تکنیک، دائما از نسبت نیروی کار در قیاس با وسائل تولید میکاهد. ارزش اضافه تولید شده، حتی اگر از نظر قدر مطلق افزایش پیدا کند، بطور عادی نمی تواند متناسب با افزایش دائمی سرمایه پیش ریخته رشد کند. نرخ سود سرمایه، بنا به قوانین مادی خود روند انباشت، لاجرم گرایش به نزول دارد، تکاپوی دائمی برای خنثی کردن این گرایش و حفظ سود بخصوص از طریق تشدید استثمار و کاهش سهم طبقه کارگر از ثروت جامعه، که به شکل مزد و خدمات اجتماعی و غیره پرداخت می شود، امر هر روزه طبقه سرمایه دار و دولت های رنگارنگش و نیز قشر وسیع متفکرین اقتصادی، مدیران و متخصصان بورژوا در سراسر جهان است... » (10)

در این رابطه چند مسئله مطرح می شود: بحران سرمایه داری: آیا بحرانهای ادواری به همانگونه که در ادبیات کلاسیک مورد بحث قرار گرفته اند، بقوت خود باقی مانده اند؟ چرا بحرانهای ادواری ( که طبق درک کلاسیک هر 7-8 سال یکبار از راه میرسند) اگر جزء اجتناب ناپذیر نظام سرمایه داری هستند ( که هستند و این نقد اساسا روی بحران سرمایه داری بطور عام نیست) تاکنون – طبق روایت برنامه – با عواقب وخیم و خانمان برانداز اقتصادی و اجتماعی، که در پی دارد، سرمایه داری از بین نرقته است؟؟

آیا ظهور بحران در نظام سرمایه داری به همان شکل سابق و بیشتر کلاسیک خود باقی مانده است؟ آیا وجود بحران در نظام سرمایه داری با هیچ اقدام بورژوازی برای جلوگیری از دامنه و مهار بحران روبرو نمی شود؟ تفاوت بحران در سرمایه داری امروز با بحران در صد سال پیش چیست؟

نکات دیگر در مقابل برنامه: «...در حالیکه کار منشاء سود وارزش اضافه است...» طبعا کار منشاء سود و ارزش اضافه است. ولی اگر« روند انباشت سرمایه و رشد ناگزیر تکنیک، دائما از نسبت نیروی کار در قیاس با وسائل تولید می کاهد» چگونه سرمایه دار در حالت« رشد ناگزیر تکنیک» به سود بیشتر که از قبل ارزش اضافی کار کارگر بدست می آید، نائل میگردد؟

برنامه تنها یگ جواب ضمنی به این سوال میدهد:« تکاپوی دائمی برای خنثی کردن این گرایش و حفظ نرخ سود بخصوص از طریق تشدید استثمار و کاهش سهم طبقه کارگر از ثروت جامعه، که به شکل مزد و خدمات اجتماعی و غیره پرداخت می شود، امر هر روزه طبقه سرمایه دار و دولتهای رنگارنگش و نیز قشر وسیع متفکرین اقتصادی.....در سراسر جهان است».

سوال اساسی اینست که چگونه بورژوازی بار سنگین بحرانها و کاهش نرخ سود سرمایه اش رابدوش کارگران می اندازد؟ اینجاست که برنامه کاری به مسئله چگونگی این موضوع ندارد.

لنین در « امپریالیسم بمثابه بالاترین مرحله سرمایه داری» نقش صدور سرمایه و متمرکز بانکها را دنیای سرمایه داری آنروز – دوران جنگ جهانی اول- مورد بحث مقصل قرار میدهد. و امروز بعد از گذشت دهه ها از آن آثار هنوز صحت جوهر آن بقوت خود باقی است.

اقداماتی که سرمایه داری و دولتهای رنگارنگش در غرب برای تامین سود سرمایه انجام میدهند، یکی اش تشدید استثمار و سخت تر کردن شرایط زندگی و کار طبقه کارگر و کاهش امکانات رفاهی شهروندان است. دیگریش و به موازات این، صدور سرمایه به کشورهای باصطلاح جهان سوم که نیروی کار ارزان بوفور یافت می شود است. بورژوازی غرب در نتیجه سودهای نجومی که در کشورهای با نیروی کار ارزان بدست می آورد، بخش کوچکی و تنها بخش کوچکی از آنرا بمصرف مایحتاجات روزمره شهروندان کشور خود میکنند. تصور کنید اگر در خیلی ااز کشورهای غربی که سطح رشد صنعت و تکنولوژی به حد اعلاء رسیده و این رشد کماکان ادامه دارد، بیمه های اجتماعی وجود نداشت، بورژوازی غرب به چه وضعیتی می افتاد و چگونه ناآرامیهای اجتماعی خواب بورژواها را حرام میکرد.

سراسر برنامه حککا را ورق بزنید با پدیده ای بنام « صدور سرمایه» روبرو نخواهید شد. آنچه هست کلی و به دوران اولیه سرمایه داری( دوران صدور کالاها) ربط پیدا میکند.

امروزه نقش بانک جهانی در حمایت یا مخالفت کردن با دولتی، یکی از آن مولفات اساسی جهان سرمایه داریست. بانک جهانی در دوره انتخابات روسیه تهدید کرد که اگر یلتسین برای مقام ریاست جمهوری انتخاب نشود، کمکهای مالی به این کشور( بخوان بورژوازی روسیه) را قطع خواهد کرد. سرمایه مالی و بانک جهانی در تعیین خطوط و جهت های اصلی سرمایه داری نقش بسزایی دارند. و با تهدید دولتهای که خواستهای آنان را برآورد نکند اقدام به فلج کردن کردن آن کشور را در دستور کار خود می گذارند. حال برنامه حککا بیاید و به نقش سرمایه مالی و بانکها، در سطح نه فقط یک کشور، بلکه در سطح جهان، که در نگه داری از نظام سرمایه داری و تقابل با بحرانها نقش اساسی ایفاپپئ میکنند اشاره ای نکند. می بینیم که در تحلیل عینی از دنیای سرمایه داری امروز چگونه بی ربط می شود. با موعظه های ایدآلیستی نمیتوان پاسخ مسائل عصر امروز را داده و جهان را تغییر داد.

اگر امروز کارگران آگاه و کمونیستها به بررسی نظام موجود بپردازند، که در جای خود ضروریست، حتما باید بغیر از ارائه تحلیل کلی از نظام سرمایه داری، وارد تحلیل مشخص سرمایه داری در جهان امروز و تفاوتهای این نظام در شرایط کنونی شوند.

مسائل متنوع و پیچیده در همین نظام سرمایه داری زیادند و کمونیستها نمیتوانند بدون توجه به آن از کنارش رد شوند. مشکل ما اینست که به همان اندازه که بورژوازی در عرصه بین المللی در انواع و اقسام اتحادیه ها و نهادهای مختلف خود را متشکل کرده است، و برای آنچیزی که سود سرمایه نام دارد و برای غلبه بر بحرانهای که دامن سرمایه داری را میگیرد از تجارب بکدیگر استفاده میکنند، طبقه کارگر نه تنها در سطح بین المللی حتی در سطح کشوری هم از آن اتحاد و تشکل لازمه برای مقابله با بورژوازی برخوردار نیست.

یک برنامه / بیانیه کمونیستی نمی تواند از تحلیل مشخص از شرایط مشخص امروز مناسبات بین کار و سرمایه اجتناب کند. نکاتی که در برنامه حککا غایبند.

نتیجه گیری

در طول این نقد از برنامه حککا بنام « یک دنیای بهتر» تلاش بعمل آمد تا غیر کمونیستی و غیر مارکسیستی بدون آن نشان داده شود. کوشش بعمل آمد تا ایده آلیسم حاکم بر نگرش برنامه برملا شوده و گفته شود که این نگرش و نوع تفکر با ماتریالیسم دیالکتیک بعنوان جزءی از مارکسیسم بیگانه است.

از لحاظ سیاسی نیز بطور مختصری به قسمت ارکان سرمایه داری برنامه پرداخته شد و روش کلی گویی که برنامه داراست آنرا به برنامه 100 سال پیش تبدیل میکند. تحلیل از سرمایه داری امروز بطور کلی غایب است.

این تحلیل از سرمایه داری ادامه همان متد ایده آلیستی است که در قسمت اول این نقد به آن پرداخته شد.

می توان خطاب به معتقدین به برنامه گفت که شما هر چند در برنامه تان بصورت صوری از حکومت کارگری و حاکمیت شوراها سخن بمیان آورده اید، پس چرا در تئوریهای جدیدتان بدون اینکه خم به ابرو بیاورید حکومت شوراها را به حکومت حزبی تغییر داده اید آنهم با اقلیتی محدود ( بلانکیسم). میتوان از آنها پرسید که برخلاف برنامه تان همه تان یکدیگر را با القاب مختلف از جمله رئیس خطاب میکنید. می توان بخاطر آکسیونیسم و بوجود آوردن فضای جنجالی یقه آنان را گرفت و پرسید که اگر اینطور هستنید چرا این نام را دنبال خود یدک میکشید.

تمام این تلاشها این هدف را دنبال میکند تا توهمات موجود نسبت به برنامه حککا زدوده شود و اینکه پراتیک موجود این حزب نتیجه منطقی بینش و درکی است که دارند.

بدین ترتیب نکات درستی هم که در برنامه حککا یافت شود قربانی متدولوژی متافیزیکی و پنداربافیهای ایده آلیستی و کلی گویی های آن می شود. « یک دنیای بهتر» به سندی برای دنیای محدودتر و تنگتری تبدیل میشود، که در آن تنها اقلیتی محدود از نعمات زندگی برخوردار خواهند بود. این دنیای محدود که تنها اقلیتی را به نان و نوا برساند ربطی به به دنیای کمونیستی و علمی انسانی طبقه کارگر ندارد.
نسبت به آن توهم نداشته باشید.

زندگی انسان اندیشه اوست (مارکس)
بسوی اتحاد و همبستگی طبقاتی و تحزب کمونیستی کارگران



منابع:

1. در ردیابی سقراط، تاریخ علم و فلسفه از هیلگه سواره
2. I Sokrates fotspor
3. Filosofi- og vitenskapshistorie a. Av : Helge Svare
4. تز دوم مارکس در باره فوئرباخ
5. پیشگفتار انگلس برای اثر معروفش « لودیک فوئرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان»
6. همانجا
7. لودیک فوئرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان ( انگلس)
8. سه منبع و سه جزء مارکسیسم ( لنین)
9. سرمایه جلد 1 ( مارکس)
10. برنامه حککا ( ترازنامه عملی)


«اسلوب دیالکتیکی من نه تنها از بیخ با اسلوب هگلی تفاوت دارد بلکه درست نقطه مقابل آنست. در نظر هگل پروسه تفکر که حتی وی آنرا تحت نام ایده بشخصیت مستقلی مبدل کرده، خالق واقعیت است و در واقع خود مظهر خارجی پروسه نفس بشمار آمده است. بنظر من بعکس پروسه تفکر بغیر از انتقال و استقرار پروسه مادی در دماغ انسان چیز دیگری نیست.

تقریبا سی سال پیش هنگامیکه دیالکتیک هگل هنوز مد روز بود من به انتقاد از جنبه فریب دهنده و گمراه کننده آن پرداختم. ولی درست در موقعیکه من مشغول انشاء جلد اول کاپیتال بودم اپیگون های ( نسل متاخر) لوس، پرمدعا و حقیری که ماروز در آلمان تربیت شده نفوذ کلام یافته اند خوش کرده بودند که با هگل همان معامله ای را بکنند که در زمان لسینگ، موزس مندلس زون بیچاره نسبت به اسپیوزا روا داشته بود. یعنی ویرا مانند « سگ سقط شده ای » تلقی می نمود.

بنا بر این من خویشتن را علنا پبرو این حکیم بزرگ خواندم و حتی ضمن فصلی که مربوط به تئری ارزش است در مواردی باطرز بیان خاص او دست بخودنمایی زدم. صدمه ای که دیالکتیک بدست هگل از فریفتاری می کشد به هیچوجه مانع از این نیست که هگل برای نخستین بار بنحوی جامع و آگاه اشکال عمومی حرکت دیالکتیک را بیان نموده است. دیالکتیک در نزد وی روی سر ایستاده است. برای اینکه هسته عقلائی آن از پوست عرفانیش بیرون آید باید آنرا واژگون ساخت.

دیالکتیک با صورت قلب شده خود در المان مد شد زیرا چنین می نمود که وی قادر بقلب واقعیت است. بنظر بورژوازی و بلندگویان عقیده ای آن طبقه دیالکتیک در صورت عقلانی خود چیز رسوا و نفرت انگیزی است. زیرا بنا بر دیالکتیک درک مثبت آنچه وجود دارد در عین حال متضمن درک نفی و انهدام ضروری آن نیز هست. زیرا دیالکتیک، هر شکل بوجود آمده ای را در حال حرکت و بنا بر این از جنبه قابلیت درگذشت آن نیز مورد توجه قرار میدهد، زیرا دیالکتیک حکومت هیچ چیز را بر خورد نمی پذیرد و ذاتا انتقاد کن و انقلابی است.

حرکت پر تضاد جامعه سرمایه داری، بوسیله تغییراتی که از گردش ادواری صنعت جدید ناشی می شود و نقطه اعتلاء آن بحران عمومی است، خویشتن را بشدیدترین وجهی به بورژوازی دست اندرکار می شناساند. این بحران اگرچه هنوز مراحل اولیه خود را می پیماید، باز در راه است و در نتیجه، همه جانبه بودن میدان عمل خود و شدت تاثیرش لاجرم دیالکتیک را در مغز خوشبختان نو اقبال امپراطوری جدید پروس و آلمانی هم فرو خواهد کرد.

کارل مارکس
لندن، 24 ژانویه 1873
( بخشی از گفتار مارکس برای چاپ دوم کاپیتال )