شمارە ٢٢ مبارزە طبقاتی

آرشیو نشریه مبارزه طبقاتی

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

سوسیالیسم در یک کشور و وظایف انترناسیونالیستی حزب کمونیست ایران

نویسنده: بهروز ناصری


مقدمه
بحث سوسیالیسم در یک کشور و وظایف انترناسیونالیستی حزب کمونیست ایران در تاریخ 19 ژوئن 2010 در یک جلسه حزبی و بمنظور طرح موضوع و آماده سازی سیاسی در کنگره دهم حزب کمونیست ایران مورد بحث قرار گرفت.

اما بنا به اهمیت موضوع و همچنین جلب توجه فعالین کمونیست و کارگر در یک مقیاس وسیع تر، آنرا در اختیار میگذارم تا مورد بحث ، نقد و بررسی قرار بگیرد. خطوط اصلی بحث همان است ولی حالا با فرمول بندی متناسب با یک مقاله.

این بحث مهم است زیرا تلاش میکند تا به یکی از مهمترین معضلات در تاریخ سوسیالیسم ، که عبارت باشد از امکان پذیر بودن سوسیالیسم در چهارچوب یک کشور یا اینکه این یک امر جهانی است بپردازد و در این راستا آلترناتیو مشخص در مقابل جنبش کمونیستی و طبقه کارگر ایران قرار دهد.

بنا بر این که، این یک بحث سیاسی تئوریک جهت ارائه و برجسته کردن آلترناتیو سوسیالیستی در ایران است، نمیتواند از یک خصلت آکادمیک برخوردار باشد. آکادمی بودن همین مسئله، ارزش و اهمیت خود را داراست، اما کار تحقیقی و تاریخی میتواند در وقت مناسب دیگری هم انجام پذیرد.

تاکنون در رابطه با جنبشهای اجتماعی و بویژه جنبش کارگری بحثهای طرح و ارائه شده اند و کم و بیش در مورد جنبشها بحث کرده ایم، بحث فعلی، بعنوان تکیه گاه و در حمایت از آن بحثها ارائه میگردد. سوال این است که بحث صرف در مورد جنبشها ما را تا کجا پیش می برد؟ تفوق گرایش سوسیالیستی در درون جنبشها و بویژه تقابل با لیبرالیسم چگونه انجام میگیرد؟

پیام سیاسی بحث کنونی اینست که ما باید سوسیالیسم را برجسته ترو روشن تر در دستور کار و فعالیت بگذاریم، معضلات، موانع و مشکلاتی که طبقه کارگر ایران در مبارزه اش و در امر سازمانیابی سراسری اش با آن دست به گریبان است را مستقیم تر به چالش بگیریم. انقلاب اجتماعی امری نیست که صرفا مختص فعالین و رهبران باشد. انقلاب امر توده های وسیع و میلیونی کارگر است. فعالین و رهبران کارگری در انقلابات شرکت دخالتگرانه و هدایت کننده دارند، اما نکته مهم در این میان اینست که آن توده ها تصوری از اینده، نوع زندگی، شیوه اداره کار و زندگی و دخالت خودشان در امورات مختلف و متنوع داشته باشند.

وضعیت سیاسی ایران به گونه ایست که نه تنها حزب کمونیست ایران؛ بلکه جنبش کمونیستی، باید بیشتر از این که تاکنون بوده به گوشه و زوایای سوسیالیسم بعنوان یک آلترناتیو اجتماعی و قابل تحقق بپردازند. زیرا همانطور که اشاره شد، لازم است به کار سیاسی و نتیجه آن کار و فعالیت در میان توده های میلیونی کارگر و زحمتکش پرداخته شود . فعالیت و ک.رد خطاب قرار دادن رهبران کارگری لازم و جزء مهمی از فعالیت کمونیستی محسوب میشود ولی این بخودی خود کافی نیست. ما که نمیخواهیم حزب فرقه رهبران باشیم. .

این بحث بطور کلی از دو بخش متفاوت اما مرتبط با هم تشکیل شده است که هر بخش به مباحثات مختلفی تجزیه میگردند. با این مقدمه کوتاه به سراغ بحث اصلی برویم.

سوسیالیسم در یک کشور میخواهم که توضیحاتی که اینجا میخواهم ارائه دهم، میخواهم بگویم که ماباید سوسیالیسم در ایران را روشن تر و واضح تر از اینکه تا حالا بوده تبلیغ کرده و مستقمیا در دستور کار و فعالیتهای حزبی قرار دهیم. درست از این طریق است که حزب ما میتواند در جنبشهای اجتماعی اثر گذاشته و در تقابل بین گرایشات بورژوایی، تفوق پیدا کرده و به معنای واقعی در پیشبرد و پیشروی مبارزه طبقاتی سهم کمونیستی خود را ایفاء نماییم.

اینکه آیا انقلاب اجتماعی پرولتاریا امری کشوری است یا جهانی همواره مورد بحث و مناقشه قرار داشته است. نظریات « امکان پذیر بودن انقلاب سوسیالیستی در چهارچوب یک کشور» و یا « اینکه انقلاب اجتماعی یک امر جهانی است» میتواند منشاء پراتیکهای متفاوت با نتایج گوناگون باشد. همین مسئله در دوران انقلاب اکتبر 1917 هم به برجستگی زیادی وجود داشت. جهانی بودن انقلاب سوسیالیستی که بویژه در آن دوران در میان کمونیستها رواج داشت، باعث شد تا بلشویکها برای به پیروزی رساندن سوسیالیسم در روسیه منتظر انقلابات مشابه در کشورهای بزرگ و صنعتی اروپا باشند. اینکه بلشویکها منتظر انقلاب کارگری در حداقل چند کشور صنعتی اروپا بودند، طبیعی بود. زیرا این مسئله یکی از مباحثاتی بود که مارکس و انگلس به مناستهای مختلف به آن پرداخته بودند. انگلس بطور مشخص در سوال و جوابهای مربوط به اصول کمونیسم این موضوع را خیلی واضح بیان میکند. من اینجا کل نقل قول را می آورم:

سوال نوزدهم: آیا ممکن است که این انقلاب در یک کشور واحد انجام شود؟32 ( پاورقی منبع اصلی) جواب: نه، صنایع بزرگ همه ملتهای روز زمین و مخصوصا ملتهای متمدن را بوسیله ایجاد بازارهای جهانی بطوری بهم متصل نموده است که هر ملت با وقایعی که در میان ملت دیگر پیش آید، بستگی پیدا میکند.

از طرف دیگر- صنایع بزرگ، تکامل اجتماعی را در عموم کشورهای متمدن، تا حدی مساوی نموده است بطوریکه در کلیه این کشورها، بورژوازی و پرولتاریا دو طبقه اصلی اجتماع هستند و مبارزه بین این دو طبقه، مبارزه قطعی دوره کنونی میباشد. از اینرو انقلاب کمونیستی تنها یک انقلاب ملی نسیت، بلکه انقلابی است که در تمام ممالک متمدن، یعنی اقلا در انگلستان – آمریکا – فرانسه – آلمان در زمان واحد صورت خواهد گرفت. این انقلاب در هر یک از این ممالک به نسبت آنکه یک کشوری دارای صنایع کاملتر – ثروت بیشتر – قوای تولید زیادتر باشد تند تر یا آهسته تر پیشرفت خواهد نمود. بدین ترتیب این انقلاب در آلمان آهسته تین و سخت ترین وجه، در انگلستان به تندترین و آسانترین راه انجام پذیر خواهد بود. این انقلاب یک انقلاب دنیائی است و لذا در یک سرزمین دنیائی نیز انجام خواهد یافت.

32) این سئوال و جواب انگلس در مناظرات بین استالین و زینویف (1936) راجع به امکان پیروزی سوسیالیسم در یک کشور واحد دخالت داشت. استالین در طی صحبت خود در پانزدهمین کنفرانس عمومی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی در اول نوامبر 1926 این سئوال نوزدهم و جواب انگلس را خواند و چنین توضیح داد: ( از کتاب دسته بندی مخالف و مسائل انقلاب در اتحاد جماهیر شوروی) در دوره گذشته یعنی دوره سرمایه داری قبل از انحصار یا در دوره قبل از امپریالیسم، زمانی که کره زمین هنوز بین چند دسته سرمایه دار تقسیم نشده بود، زمانیکه تقسیم مجدد جابرانه قسمتهائی که قبلا تقسیم شده بودند، هنوز برای سرمایه داری بنزله مسئله حیاتی نبود، زمانیکه اختلاف سطح تکامل اقتصادی مملکت ها هنوز این طور بشدت ظاهر نشده بود و نمیتوانست هم ظاهر شود و همچنین بعدا تا زمانی که تضادهای سرمایه داری هنوز به آن حد تکامل نرسیده بودند که سرمایه داری مترقی را بسرمایه داری محتضر تبدیل نمایند و پیروزی سوسیالیسم را در یک کشور واحد امکان پذیر سازند، البته فرمول انگلس بدون تردید صحیح بوده است.

ولی اکنون، یعنی در دوره تکامل امپریالیسم که در آن اختلاف سطح تکامل ممالک سرمایه داری، خود یکی از عناصر قطعی قدرت تکامل امپریالیستی محسوب میشود اکنون که جنگهای اجتناب ناپذیر بین سرمایه داران، جبهه امپریالیسم را ضعیف نموده و به وجود آوردن شکافی را در این جبهه و در کشور واحد امکان پذیر می نماید، اکنون که تئوری لنین در خصوص « اختلاف تکامل» اساس تئوری فتح سوسیالیسم در یک کشور واحد گردیده است، اکنون فرمول قدیمی انگلس دیگر صحیح نیست، تحت این شرایط حتما لازم است فرمول قدیمی بوسیله فرمول دیگری که از امکان پیروزی سوسیالیسم در کشور واحد بحث نماید جانشین گردد.» اما مارکس و انگلس در مانیفست معتقدند که :« مبارزه پرولتاریا بر ضد بورژوازی در آغاز، اگر از لحاظ معنی و مضمون ملی نباشد از لحاظ شکل و صورت ملی است. پرولتاریای هر کشوری طبیعتا در ابتدا امر باید کار را با بورژوازی کشور خود یکسره نماید...) [ به نقل از مانیفست کمونیست]

دو نقل قول فوق میتواند منشاء تعابیر و تفاسیر متفاوتی باشند. توضیح مانیفست کمونیست در رابطه با اینکه « پرولتاریای هر کشور کار با بورژوازی کشور خود را یکسره نماید، یا اینکه انقلاب اجتماعی هر چند از نظر محتوا بین المللی است، اما از نظر شکل ملی و در سطح کشوری است» ( نقل به معنی از مانیفست)، با توضیحات انگلس در اصول کمونیسم متفاوت است. من در این رابطه مشخص موافق فرمول مانیفست و حتی برداشت استالین در این زمینه مشخص هستم و توضیحات انگلس در مورد « همزمان بودن انقلاب درچند کشور» ، اگر در زمان مشخص حیات مارکس و انگلس معنا و مفهومی داشت، اما با دوران ما خوانایی چندانی ندارد.

تفاوت دورانها

دورانی که ما در آن کار و زندگی میکنیم، با دوره مارکس و انگلس کاملا متفاوت است. دوران ما به دوره لنین شباهت داشته و متصل است. دوره ای که مارکس و انگلس در آن زیسته اند، سرمایه داری وارد مرحله امپریالیسم نشده است . دوره سرمایه داری بازار ازاد مبتنی بر شیوه تولید و صدور کالائی. پیدایش کارتلها و انحصارات به سالهای قبل از جنگ جهانی اول برمیگردد، که در این زمینه توجه رفقا را به کتاب لنین در باره « امپریالیسم بمثابه بالاترین مرجله سرمایه داری» جلب میکنم که در آن، لنین خصوصیات دوره امپریالیسم را بصورت تفصیلی برمی شمرد: که1- تمرکز تولید و انحصارها، 2- بانکها و نقش نوین آنها، 3- سرمایه مالی، 4- صدور سرمایه و 5- تقسیم جهان بین دول بزرگ سرمایه داری ، را جزو مهمترین خصلتها و مشخصات دوران امپریالیسم بر شمرند. مسئله اینجاست. دوران مارکس و انگلس سرمایه داری بازار آزاد هنوز در دوران تولید و صدور کالا بسر میبرد و به مرحله ی که لنین در مورد امپریالیسم توضیح داده است، نرسیده است، هرچند که مارکس پیش بینی اینکه سرمایه در پروسه خود بسوی تمرکز و انحصارات هر چه متمرکزتر حرکت میکند را کرده بود. در دوران کنونی تمام آن مولفات و مشخصاتی که لنین برای عصر امپریالیسم از آن نام بردند، به برجستگی زیادی قابل مشاهده اند. اگر در دوره لنین، نظام سرمایه داری وارد مرحله امپریالیستی میشود، دوران امروز در منتها الیه آن پروسه امپریالیسم آخرین مراحل رشد خود را طی کرده و وارد مرحله گندیدگی شده است.

سیادت سرمایه مالی و نقش بانکها در تعیین وضعیت سیاسی و اقتصادی کشورهای سرمایه داری، صدور سرمایه و سرمایه گذاریهای کشورهای پیشرفته سرمایه داری در کشورهای در حال توسعه که مهمترین مشخصه آنها وجود نیروی کار ارزان به اضافه مواد خام و منابع زیر زمینی غنی است، تناقضات نظام سرمایه داری را عمیق تر و آنرا با بحرانهای اقتصادی و سیاسی در کشورهای مختلف مواجه نموده است. هر کدام از نکاتی که در اینجا مورد اشاره قرار گرفتند، میتوانند به بصورت مجزایی مورد بحث و بررسی بیشتری واقع شوند. اما آنچه امروز از آن بعنوان گلوبالیزاسیون یا جهانی شدن از آن نام برده میشود، بیشتر به این مفهوم است که شیوه تولید سرمایه داری تمان نقاط جهان را فرا گرفته است و سرمایه برای انباشت هر چه بیشتر، مرزها را زیر پا گذاشته است. پا به پای جهانی شدن سرمایه، فقر و فلاکت توده های کارگر و اقشار پایین جامعه، بیکاری و دهها مصیبت دیگر افزایش بیشتری یافته است، بنحویکه زندگی کردن برای اکثریت جامعه خیلی گران و مشقت بار شده است.

در دوران امروز:

صدور سرمایه از کشورهای بزرگ سرمایه داری به کشورهای تحت سلطه که امروز به این طیف کشورها« در حال توسعه« نیز اطلاق میشود، از یکسو باعث شده تا کشورهای امپریالیستی به ثروتهای بیکران دست بایند و هزینه های هنگفت خود در کشور مطبوع و خصوصا هزینه های نجومی در عرصه های نظامی از قبل نیروی کار ارزان و وجود منابع طبیعی و معدنی فراوان کشورهای حاشیه ای یا پیرامونی کسب کنند. بورژوازی کشورهای امپریالیستی در همان حال که درندگی مجلل و ثروت بیکران خود دست می یابند، زندگی کارگران و اقشار پایین جامعه در کشورهای تحت سلطه روز به روز مشقت بار تر و غیر قابل تحمل تر میشود. سطح فقر روز به روز گسترش بیشتری می یابد و « کار» تحت نظام سرمایه داری در عصر صدور سرمایه بیش از گذشته از عدم امنیت برخوردار شده است و سرمایه داران قوانینی را به تصویب میرسانند که تحت آن قوانین دست سرمایه داران باز خواهد ماند تا بر اساس منافع سرمایه به اشتغال کارگران برخورد نماید. تحت این شرایط زمینه مادی برای گسترش بیکاری تحت عناوین مختلف بیشتر بوجود آمده است... .

سرمایه مالی از طریق جایگاه و نقش بانکها در عصر گلوبالیزاسیون برای انباشت هر چه بیشتر سرمایه و با توسل به صدور سرمایه، زیر بنای اتخاذ سیاستهای دول امپریالیستی در قابل کشورهای سرمایه داری تحت سلطه را شکل میدهد، که نتیجه آن همانگونه که اشاره شد گسترش فقر و فلاکت توده های کارگر، بیکاری و زندگی مشقت بار در بویژه کشورهای تحت سلطه است.

در مورد ایران هم این بحث معتبر است. 30 سال است که در ادبیات سیاسی چپ و بعضا ما هم که از این قاعده مستثنا نیستیم، گفته میشود که جمهوری اسلامی نتوانسته به یک رژیم متعارف یورژوایی تبدیل شود و مرتب با بحرانهای سیاسی و اقتصادی مواجه بوده است. این نظریه علیرغم اینکه میتواند درست باشد اما در مناسبات جدید بین المللی و رابطه بین دول امپریالیستی با کشورهای تحت سلطه میتواند بحث ناکامل و ناقصی است و نمیتواند اصل مطلب را ادا کند و خیلی از نکات مهم دیگر از قلم می افتند . زیرا از منظر و بر اساس منافع سرمایه جهانی و برای نگه داشتن این موازنه ناموزون، خود این شرایط نامتعارف و بحرانی در کنار استبداد موجود و تحمیل بی حقوقی به کارگران میتواند نوعی از حکومت متعارف در کشورهای تحت سلطه تعریف شود. یعنی نگه داشتن و حفظ نامتعارف بودن کشوری ، خود نوعی از متعارف بودن، تعریف شود. چرا؟ بدلیل مسائل و تناقضات موجود در سرمایه داری از منظر سرمایه جهانی بعضا حفظ این ناهمگونی لازم است. بنظرم این بحث خیلی مهم است.

در بحث رابطه سرمایه ثابت و سرمایه متغییر، و با فرض اینکه این سرمایه متغییر( که به نیروی کار تبدیل شده است) است که موجبات اضافه ارزش را فراهم می نماید، این سوال مطرح میشود که در زمانه ما، که عصر تکنولوژیهای پیشرفته و کامپیوتریزه شدن و عصر ارتباطات انترنتی است( که نه زمان مارکس و نه زمان لنین ما با این پیشرفتهای شگفت آور بشری روبرو نبودیم) ، عصری است که ماشین ها و کامپیوترها جای کار بوسیله انسانهای کارگر را گرفته است، سرمایه دار سود خود را و سرمایه مسئله انباشت خود را چگونه به سرانجام میرساند؟

در ادبیات مارکسیستی مسئله بدین شکل فرموله شده است: " ... نرخ اضافه ارزش بوسیله رابطه اش با بخش متغییر سرمایه تعیین میگردد نه در رابطه با مجموع آن، همانطور هم مقدار اضافه محصول از سنجش آن با محصول کل بدست نمی آید بلکه از رابطه اش با آن قسمت از محصول که نمایده کار لازم است حاصل میشود. همچنانکه تولید ارزش اضافه هدف تعیین کننده تولید سرمایه داری بوده است، همانطور هم درجه ترقی ثروت با مقدار مطلق محصول سنجیده نمی شود بلکه از روی مقدار نسبی اضافه محصول اندازه گیری میشود... " ( کاپیتال- جلد اول صفحه 227 – ترجمه ایرج اسکندری)

دقیقا مسئله همینجاست. اگر تولید ارزش اضافه که از نتیجه کار کارگران حاصل میشود و (نه ماشین آلات حتی به شکل پیشرفته اش هم – سرمایه ثابت) منبع سود است و در شرایطی که رشد صنعت بزرگ با دوران مارکس قابل مقایسه نیست، این ارزش اضافی و سود از کجا می آید؟ بنظر من لنین پاسخ این سوال را داده است: " صدور سرمایه" به کشورهای غنی از لحاظ مواد خام و منابع زیر زمینی ولی فقیر از نظر حقوق، کشورهای که دارای نیروی کار ارزان و بی سازمان هستند.

سرمایه داران بزرگ دول امپریالیستی تنها بخشی از سود کسب شده را در کشور مطبوع خود بدست می آورند. زیرا که صنعت و تکنولوژی تا آن حد در آن کشورها رشد کرده است که پروسه انباشت سرمایه را با مانع روبرو ساخته است. سرمایه داران برای حل معضل انباشت سرمایه، به صدور آن به کشورهای در حال توسعه که به کشورهای در حال توسعه و یا حتی پیرامونی هم ملقب هستند مبادرت می ورزند. نگه داشتن کشورهای پیرامونی به همین شکلی که هستند، یعنی وجود کار ارزان، کشور غنی ولی در همان حال گسترندن فقر و تحمیل زندگی مشقت بار به کارگران و اقشار تهیدست در کنار حکومتهای مستبد و سرکوبگر، که طبعا تبعات فرهنگی خاص و منطبق با این شرایط را هم بوجود می آورد مثل رواج دروغ و ریاکاری و ... ، دقیقا همان چیزیست که به نیاز سرمایه جهانی پاسخ میدهد. وضعیت کار و زندگی طبقه کارگر در ایران نتیجه همین وضعیت جهانی است.

در عصر گلوبالیزاسیون یا جهانی شدن سرمایه زندگی میکنیم، ولی جهانی شدن و دنیای بی مرز تنها برای سرمایه داران و دولتهایشان معنی پیدا کرده است. آنها هرکدام به اشکال مختلف نهادها و سازمانها و اتحادهای بین المللی تشکیل داده و عضو آن شده اند. آنها با حفظ حقوق خود در هر جای که بخواهند حضور می یابند. آنها از یک زندگی بسیار مجلل برخوردارند که هر زمان را در جای بسر میبرند، اتحادیه اروپا، بازار مشترک کشورهای اروپایی، تجمع شانگهای، بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و سازمان تجارت جهانی، تنها چند رقم از اتحادها و نهادهای است که سرمایه داران و دول مربوطه برای سیادت اقتصادی و سیاسی در آن عضو و فعال هستند.... .

در آن سوی دیگر، طبقه کارگر و مردم زحمتکش قرار دارند که همه بلااستثناء در چهارچوبهای کشوری که حصاری ذخیم دور آنرا گرفته است قرار دارند. مثالی بزنیم. شرکت پترولیوم که در بخش نفت و گاز فعال است. این شرکت فراملیتی هسته ی اصلی اش مثلا در یکی از کشورهای صنعتی قرار دارد و در عین حال شعبات مختلفی را در کشورهای تحت سلطه و از جمله ایران دایر کرده است( صدور سرمایه). صاحبان و مدیران این شرکت که در کشورهای مختلف قرار دارند بطور منظم از طریق مکانیسمی که خود ساخته اند در ارتباط نزدیک قرار دارند و از فعل و انفعالات یکدیگر مطلع بوده و بر اساس منافعی که دارند هماهنگ عمل میکنند. همین شرکت که کار اصلی اش بوسیله کارگران انجام میشود، درست برعکس صاحبان و مدیران شرکت، بدلیل شرایطی که همین سرمایه داران بوجود آورده اند و قوانینی که وضع کرده اند، هرکارگر در هر کشور به کار خود مشغول بوده بدون اینکه این کارگران که جمعیت زیادی را تشکیل میدهند با همدیگر در ارتباط باشند یا حتی از همدیگر خبر داشته باشند. ما در همین رابطه میتوانیم به تفاوت قانون کارهای که بر کار کارگران در هر کشوری نظار است اشاره کنیم. آن قانون کاری که برای مثال در فلان کشور اسکاندیناوی وجود دارد و کارگران تاریخا مزایا و دستاوردهای را کسب کرده اند مثلا ساعت کار 37 ساعته در هفته، دو روز تعطیلی در هفته، دستمزد متوسط بالا( به نسبت کارگران ایران)، بیمه بیکاری، حقوق در دوران بیماری، 5 هفته مرخصی سالانه با حقوق، حق تشکل ( حال این تشکل چی است و تا چه اندازه رادیکال یا زرد است فعلا مورد بحث ما نیست) اما آنچه مهم است اینست که کارگران در کشور اصلی شرکت از حقوق و مزایای برخوردار هستند که کارگران همان شرکت در ایران از آن برخوردار نیستند که هیچ، از وضعیت یکدگرمطلع هم نیستند.

از این سوی، در کشوری که هسته ی اصلی شرکت چند ملیتی قرار دارد بورژوازی حداقلی از حقوق دمکراتیک را برسمیت شناخته و حکومتهای موجود بورژوایی، فعالین کارگری را به دلیل تجمعات و فعالیت های سیاسی و اتحادیه ای مورد تعقیب و زندان ( درست به آن شیوه که در ایران مرسوم است) انجام نمیدهد. در پرانتز بگویم که اینجا بحث این نیست که بورژوازی در کشورهای متروپل هیچ اقدامی علیه فعالیت متشکل کارگران انجام نمیدهند. چرا انجام میدهند ولی به اشکالی که متناسب با براورد منافع و حفظ و نکهداری وضع موجود باشند. دولتهای این کشورها از شیوه های مدرنتری برخوردار هستند که اتفاقا همین اشکال مدرن است که وضعیت را به همین شیوه ای که امروز هست نگه میدارند. در اینجا من میخواهم از روش و متدولوژی مقایسه ای استفاده کنم تا در پرتو آن بهتر بتوانم معضلات و مشکلات پیشاروی کارگران را نشان داده و چالشهای موجود را یادآوری نمایم.

در آن سوی دیگر در کشور ایران، حکومتی وجود دارد که کمترین حقوق کارگران را برنمی تابد. کارگران همین شرکت مورد بحث ما، از حق تشکل برخوردار نیستند. آن مزایای که کارگران همین شرکت در کشور اصلی از آن برخوردار هستند، کارگران ایران همین شرکت فاقد آن میباشند. بدبختی ها فراوانند یکی از این بدبختی ها اینست که تشکل کارگری مربوط به همین شرکت در کشور اصلی مسئله ی چنانی که رفقای کارگرشان در ایرا دارند را ندارند.

هر کس در خانه خود به کار خود چسبیده است بدون اینکه مسئله و مشکل دیگری را مسئله و مشکل خود بداند. مسئله همین جاست. تحمیل بی حقوقی به کارگران در کنار وجود یک حکومت سرکوبگر در ایران، همان چیزیست که تحت پوشش آن سرمایه جهانی به نیاز انباشت سرمایه پاسخ میدهد.

سرمایه داران و دولتهای حامی آنان به اشکال مختلف دربعد جهانی و در انواع سازمنها و نهادهای ابراز وجود میکنند، ولی کارگران نه تنها در این سطح در عرصه سیاسی ظاهر نیستند، تشکل فرا ملیتی خود را ندارند( انترناسیونال کارگری) بلکه کارگران ایران در سطح کشوری هم فاقد سازمانیابی و تشکل طبقاتی خود هستند.

به بحث اصلی که برگردیم، تفاوت دوران ما با دوران مارکس و انگلس روشنتر نشان داده میشود. ماهیت استثمار کماکان بقوت خود باقی است ولی اشکال و طریقه ها فرق کرده است. به همین اعتبار مسائل سیاسی که در آن زمان مطرح بوده اند، امروز میتواند به شکل دیگری مطرح باشد. مسئله امکان پذیری سوسیالیسم در یک کشور یا اینکه این یک امر جهانی است ، مستثنی از این شرایط های متقاوت نیست. در زمان مارکس، سرمایه داران مواد خام را از کشورهای دیگر خریداری میکردند و تولیدات را کشورهای خودشان انجام میدادند. ولی امروز سرمایه داران سرمایه را به خود کشورهای در حال توسعه منتقل میکنند و با توجه به ارزان بودن نیروی کار و بی حقوقی کارگران و همیچنین وجود حکومت سرکوبگر، بخش اصلی فعالیتهای مربوط به تولیدات را در کشورهای مختلف انجام میدهد.

با توجه به ناموزون بودن رشد سرمایه داری در کشورهای مختلف و همیچنین با توجه ناموزون بودن وضیعت زندگی ، شرایط کار و مبارزات کارگران در کشورهای مختلف، مسئله همزمانی انقلاب سوسیالیستی حداقل در چند کشور یا انقلاب جهانی، امری نیست که مطابق با شرایط امروز باشد. ضروری است که عصری که در آن زندگی و کار میکنیم را شناخت و براساس آن اتخاذ سیاست نمود. بنظرم با توجه به تفاوتها و شرایط خاص هر کشور، نظریه سوسیالیسم در یک کشور واقعی است و باید در این راستا فعالیت نمود. از این زاویه است که مسائل مربوط به « سوسیالیسم در ایران» لازم است از سوی ما روشنتر مورد بحث و... قرار بگیرد.

سوسیالیسم در ایران امکان پذیر است !

با استفاده از متد و روش مقایسه ای ، بخواهیم ایران امروز را با روسیه 1917 مقایسه کنیم، باید گفت که ایران امروز از جهات مختلف به نسبت روسیه دوران انقلاب اکتبر جلوتر و پیشرفته تر است. مثلا درصد شهرنشینی مردم و درصد و تعداد کارگران ایران بیشتر روسیه دورانی که انقلاب اکتبر بوقوع پیوست. در مناسبات بین کار و سرمایه، وضعیت اقتصادی سرمایه داری در ایران، درجه صنعتی بودن ایران و آن شرایط مادی که امکان تحقق سوسیالیسم را فراهم میکند، ایران امروز ظرفیت تحقق سوسیالیسم را در خود دارد.

وقتی صحبت از تحقق شرایط مادی برای سوسیالیسم در ایران است، به این معنی نیست که ایران به حد کشورهای بزرگ و صنعتی سرمایه داری به رشد رسیده است. ایران در فردای که اگر کارگران هم قدرت سیاسی در دست داشته باشند، کارهای زیادی دارند که باید به سر انجام برسانند. هر چند ایران کشور سرمایه داری است و مناسبات کار و سرمایه دهه هاست که سراسر ایران را فرا گرفته است، اما خصلت بورژوازی ایران ( که در این میان سرمایه تجاری از نقش برجسته ای برخوردار بوده است) در طول دهها سال سرکوبگری، ایجاد خفقان و بگیر و ببند بوده است به شکلی که خفقان و فضای بسته جزء جدایی ناپذیر سرمایه داری ایران بوده است. سرمایه داری در ایران با توسل به سرکوب و خفقان به انباشت سرمایه اقدام کرده است و بورژوازی ایران که بیشتر در نقاط مرکزی ایران تمرکز کرده است، مناطق وسیعی از ایران را در عقب ماندگی نگه داشته است.

ایران کشوری از نظر منابع زیر زمینی و مواد خام ثروتمندی است. یکی از بزرگترین کشورهای نفت خیز است، ولی بورژوازی انگل در ازاء ثروت اندوزی خویش اکثریت مردم زحمتکش ایران را به زندگی طافت فرسا و تحمل ناپذیر و غیرانسانی واداشته است. در عصر جهانی شدن سرمایه و در شرایطی که پروسه تولید در ارتباط نزدیکی با سایر کشورهای دیگر قرار دارد، مسئله قدرت سیاسی مرکزی ترین و مهمترین مسئله پیشاوری سوسیالیسم در ایران است و در اولویت قرار میگیرد. وقتی تکلیف قدرت سیاسی روشن شد، سپس برنامه های مختلف اقتصادی متنوعی وارد دستور میشوند . مثلا از مهمترین اقدامات در وهله اول ، 1) پایان دادن به عقب ماندگیهای اقتصادی و اجتماعی نقاط مختلف ایران و2) پایان دادن به فقر گسترده در ایران و 3) تامین آزادیهای سیاسی است. این کارها به برنامه های کلان احتیاج دارند و اجرای چنین برنامه های کلانی منوط به این است که آیا طبقه کارگر قدرت سیاسی را در دست خواهد داشت یا خیر.

اما ساختن یک کشور سوسیالیستی در ایران ملزومات و پیش شرطهای دارد که تلاش و فعالیت در زمینه برآورد کردن این پیش شرطها مهمترین چالش برای جنبش کمونیستی و حزب کمونیست ایران است.

پرداختن به موانع و مشکلات

مهمترین مانع در زمینه ساختمان سوسیالیسم در ایران اینست که طبقه کارگر ایران فاقد تشکل طبقاتی و سراسری خویش است تا بدین وسله بتواند در عرصه سیاسی مهر طبقاتی خود را بکوبد. کارگران ایران در یکی از فلاکتبارترین شرایط زندگی و کار میکند. بیکاریهای وسیع، بی حقوقی، گرانی و هزارو یک مشکل دیگر موانعی عینی ی در رابطه با رشد مبارزه طبقاتی هستند .

اگر بحث انقلاب اجتماعی در چهارچوب یک کشور است، طبیعی است که چنین انقلابی از سوی توده های آگاه و متشکل بوقوع بپیوندد. حال سوال اینست که این توده های میلیونی تا چه اندازه به منافع طبقاتی خویش آشنا هستند؟ این یکی از معضلات اساسی پیشاروی سوسیالیسم در ایران است. زیرا که انقلاب اجتماعی امر آن توده های میلیونی است که منطقا باید بدانند برای چی انقلاب میکنند و حداقل یک تصویر کلی از نوع کار، زندگی و اداره جامعه داشته باشند. پس گسترش آگاهی طبقاتی و سوسیالیستی چگونه انجام میشود؟ اینجاست که بنظر من حزب وطیفه مهمی روی دوشش قرار میگیرد. بحث بر سر اهمیت فعالیت منظم و متشکل در بین رهبران و فعالین کارگری نیست. این صدان بار مهم است، ولی اگر ما فعالیتهای سوسیالیستی را تنها به پرداختن به فعالین کارگری محدود کنیم، آنوقت عملا فعالین و رهبران را بگونه ای از سایر کارگران جدا کرده ایم و این بنظرمن درست نیست. حزب باید تلاش کند که حزب کارگران باشد و نه – تنها حزبی که به فعالین اهمیت میدهد. این را که مشکل طبقه کارگر ایران عدم سازمانیابی طبقاتی اش و نداشتن تشکلهای کارگری است را نه تنها ما بلکه اکثر فعالین دیگر هم میگویند؟ سوال من این است نقش ما برای فایق آمدن بر این مشکل و ضعف مربوط به طبقه کارگر ایران چیست؟ وقتی سوال در باره نقش ما مطرح میشود صد البته منظور این نیست که حزب بجای کارگران در رابطه با تشکل سازی اقدام کند. نه خیر. معلوم است که تشکلهای کارگری باید بدست خود کارگران محل درست شوند. ولی بحث این است که ما در رابطه با گستراندن فرهنگ تشکل سازی در میان توده ها تاکنون و در طول این 30 ساله چکار کرده ایم؟ تجارب بین المللی در رابطه با فعالیت کارگران در یک کشور مستبد چیست؟ ماتاکنون چند بروژه برای جمع آوری تجارب بین المللی در دستور کار داشته ایم؟ کارگران در یک کشور استبداد زده چگونه خود را متشکل نموده و سازمان میدهند؟

این سوالات مهمند زیرا ما سنتا عادت کرده ایم که به « رهنمودهای کلی» اکتفا کنیم. بنظر من ما بغیر از ارائه رهنمودهای کلی اندرباب خوب بودن تشکل و سازمانیابی کار دیگری نکرده ایم. و جالب اینجاست که این کلی گویی ها را اکثر فعالین کارگری هم میدانند و در این رابطه مثلهای هم وجود دارد. بحث من نقشه عملی برای فایق شدن بر معضل بی تشکلی کارگران ایران است. از این منظر میتوان به کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکلهای کارگری هم نگاه کرد. کمیته هماهنگی تشکیل شد و تشکیل همین کمیته در نفس خود یک کار مثبت و پیشرو بود. اما مرور زمان سوالاتی هم بوجود می آورد: قرار است کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکلهای کارگری تا چند سال دیگر به همین شکلی که حالا هست ادامه داشته باشد؟ نتیجه عملی کار کمیته هماهنگی از زمان تشکیل تا حال چه بوده است؟ واقعا بوجود آمدن چند تشکل کارگری حاصل فعالیت این کمیته ای است که اصلا فلسفه وجودی اش کمک به ایجاد تشکلهای کارگری است؟ آیا کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکلهای کارگری جای خود تشکل کارگران در محیط کاررا گرفته است؟

دنیا در حال تحول است ولی جبهه ما با همه مبارزاتی هم که در حال انجام آنست در رابطه با برداشتن گامهای بلند رو به آینده در جای خود ایستاده است. بحث من این نیست که ما بصورت اراده گرایانه دست به ماجراجویی بزنیم. بلکه بحثهام اساسا حول نقشه مند و هدفمند بودن و نتیجه داشتن فعالیتها و روی میز گذاشتن موانع و مشکلات و پرداختن به آنها و حداقل ارائه راه حل عملی جهت فایق آمدن بر مشکلات و موانع می چرخند.

وظایف انترناسیونالیستی حزب کمونیست ایران

فعالیتهای که تاکنون انجام شده است این بوده که واحدهای حزبی در کشورهای مختلف- هر کدام بنا به توان خود – تلاش نمایند در محل زندگی خود در کشورهای اروپایی عمدتا دو کار انجام دهند:
اول صدای مبارزات کارگران ایران را به گوش تشکلهای کارگری آن کشور برسانند، دوم برای دفاع از مبارزات کارگران همبستگی بین اتحادیه کارگری کسب نمایند .این چنین که تشکلهای موجود کارگری در فلان کشور با صدور نامه ای
1) جمهوری اسلامی ایران را بخاطر اعمال ضد کارگری محکوم نمایند،
2) از خواستها و مطالباتی که کارگران در حرکتهای خود اعلام نمایند، پشتیبانی نمایند.

من ضمن احترام برای چنین فعالیتهای و مثبت ارزیابی کردن هر تک فعالیت کوچک هم در این راستا( که خود منهم تا چند سال یکی از فعالان کارگری در کشور نروژ بودم)،یعنی ارج گذاشتن هر فعالیتی که به نفع کارگران ایران باشد، باید بگویم که این نوع فعالیتها هرچند در دوران خود بی تاثیر هم نبوده اند، ولی از منظر انترناسیونالیسم سوسیالیستی، بنظر من فعالیتهای حاشیه ای محسوب میشوند و اصل کار انترناسیونالیستی سوسیالیستی نیستند.

من در این بحث، رفقا را دوباره به محتوای سوسیالیسم در یک کشور ( در ایران) رجوع میدهم. خوب، ما میتوانیم برای درک بهتر موضوع به مثالهای فرضی متوسل شویم. فرض کنیم در ایران انقلابی روی داده است و طبقه کارگر موفق شده است که قدرت سیاسی کشور را بدست بگیرد و فعلا شوراهای کارگران و زحمتکشان امور مختلف جامعه را اداره میکنند. خوب در آنچنان شرایطی وظایف کارگران در کشورهای جهان در قبال کارگران ایران چیست؟ آیا کارگران همه کشورها به یک اندازه به کمک و یاری کارگران ایران خواهند شتافت تا کارگران حکومت خود را نگه دارند وبا مشکلاتی که از نظام کهن باقی مانده فایق شوند؟ اگر پاسخ این سوال مثبت باشد، پس این سوال بدنبال می آید که چگونه؟ چگونه کارگران سایر کشورهای دیگر بویژه کشورهای اروپایی رسالت خود در قبال حکومت کارگری ایران را به ثمر میرسانند؟ آیا کارگران نروژ، سوئد، انگلیس یا آمریکا چگونه رسالت طبقاتی خود در قبال کارگران ایران را به انجام میرسانند؟ لیستی از چنین سوالاتی را میتوان طرح کرد که ازارائه آنها پرهیز میکنم.

ولی تحلیل من این است که کمک و یاری رسانی کارگران سایر کشوها بویژه کشورهای اروپایی به طبقه کارگر ایران در شرایطی که بصورت فرضی آنرا توصیف کردم، به دلایلی که توضیح میدهم خیلی متغییر خواهد بود. و بنا به همین متغییر بودن، مبارزین سوسیالیسم در ایران و طبقه کارگر نمیتوانند روی کمک از کشورهای دیگر ( به آن شیوه که بلشویکها منتظر انقلاب در حداقل چند کشور اروپایی بودند) فعلا هیچ نوع حسابی باز کنند.

دلایل این نظریه: کارگران کشورهای اروپایی : علیرغم اینکه کارگران کشورهای اروپایی از نظر سطح زندگی در سطح بالاتری به نسبت کارگران ایران قرار دارند، و از حقوق بیشتری برخوردارند، و در عین حال از حق متشکل شدن در اتحادیه های کارگری برخوردار هستند، اما از نظر سیاسی احزاب سوسیال دمکرات که امروزه از جمله احزاب دست راستی بورژوایی محسوب میشوند، از نفوذ بالای در میان اتحادیه های کارگری برخوردارند. و سوسیال دمکراسی هیچ گاه به کمک کارگران ایران نخواهد آمد. فردگرایی و منافع فردی را حفاظت کردن، غیر سیاسی شدن فعالیتهای اتحادیه ای و به طبع آن کارگران ( که یکی از نتایج مستقیم دولتهای رفاه بعد از دهه 1960 به این سو است) و همچنین نفوذ گرایشات بورژوای در جنبش های کارگری، فعلا چشم انداز انقلاب سوسیالیستی در آن کشورها را به حاشیه رانده است. ما در طول سه دهه اخیر شاهد انواع سرکوب جنبش کارگری ایران، دستگیری و شکنجه فعالین کارگری و موج وسیعی از اعدامهای انسانهای مبارز از سوی جمهوری اسلامی بوده ایم، سوال من این است که تا کنون چند اعتصاب سیاسی یا اعتصاب حمایتی در کشورهای اروپایی در حمایت از مبارزات کارگران ایران و علیه هزاران اعدام، و... روی داده است؟ آیا بغیر از صدور نامه های محترمانه اعتراضی در حمایت از کارگران ( که همه آن نامه ها در چهارچوب خواستها، مطالبات و حقوق برسمیت شناخته شده در سطح بین المللی بوده است) برای وارد کردن فشار به جمهوری اسلامی ایران، شاهد پشتیبانی های طبقاتی به اشکال دیگر بوده ایم؟ اگر آری، کجا و چند مورد؟ من معتقد هم نیستم که وضعیت سیاسی طبقه کارگر در آینده هم به همین شکل کنونی باقی خواهد ماند. جامعه همواره در حال حرکت و دست خوش تحول میگردد. ولی امروز بنا به بحثهای که قبلا در رابطه با کشورهای سرمایه داری بزرگ مطرح کزدم و نقش و جایگاه آن کشورهای در ادامه استثمار و سرکوبگری کشورهای مثل ایران از یکطرف و ناآمادگی سیاسی طبقه کارگر در آن طیف از کشورها، بنظر من ما نمیتوانیم و عقلانی هم نیست که در رابطه با به ثمر رساندن کارهای بزرگ در ایران از آنها ( فعلا ) انتظارات پایه ای را مطرح کرد. هر زمان توازن قوای طبقاتی بین رادیکالیسم سوسیالیستی و لیبرالیسم در کشورهای بزرگ سرمایه داری به نفع کارگران تغییر کرد، میتوان سطح بحث و انتظارات را هم تغییر داد. این نظریه که طرح میکنم نه معنای حذف فعالیت در کشورهای اروپایی، بلکه به معنی تقسیم انرژی در فعالیتها و تشخیص اولویتهاست.

کار مستقیم در رابطه کشورهای همسایه ایران که در مرحله , اول عراق، افغانستان، ترکیه و پاکستان مد نظر است.

اگر در پاینده تحولاتی در ایران به نفع طبقه کارگر روی دهد، نزدیکترین متحدان بی تردید کارگران کشورهای همجوار ایران است. از نظر مناسبات اجتماعی هم اکنون هم تا سطحی مراودات و نزدیکی های که کارگران این کشورها وجود دارد. کارگران زیادی برای کار یا زندگی به یکی از کشورهای دیگر میروند. دهها هزار کارگر افغانستانی و عراقی در ایران بسر میبرند. مردمان این کشورها به زبان، آداب و رسوم یکدیگر بهتر آشنا هستند. دردهای مشترک در رابطه مصیبتهای اجتماعی تحمیل شده از سوی سرمایه داران و سرکوبگریهای دولتهای آن کشورهای برای کارگران کشورهای نامبرده خیلی ملموس تر است تا کارگران سوئد و نروژ یا جای دورتر.

بنظرم کار انترناسیونالیستی در شرایط امروز این است که حزب کمونیست ایران مستقیما این موضوع مهم را وارد دستور فعالیتی بکند:
1) کسب شناخت بیشتر از وضعیت کار و زندگی کارگران کشورهای همسایه ایران
2) تلاش برای ایجاد ارتباط با محافل، شبکه ها و تشکلهای کارگری در این کشورها
3) اتخاذ سیاست در رابطه با کارگران این کشورها که در ایران کار میکنند و تلاش برای دفاع از منافع آنان بعنوان بخشی از کارگران ایران. ,
4) با این حساب تلاش برای ایجاد فضای دوستی و رفیقانه و ایجاد همبستگی بین کارگران ایران، پاکستان، افغانستان ، عراق و ترکیه.

واقعیت اینست که در فردای تحولات در ایران این کارگران این کشورهای همجوار هستند که بطور عملی میتوانند یار و یاور طبقاتی کارگران ایران برای پیروزی نهایی باشند.

ما بطور کلی این مواردی که در نظریه فوق ارائه دادم را در سیاستها و دستور فعالیتمان نداریم. این اشکال جدی است. حال دلمان را خوش میکنیم که فلان واحد فلان تماس را هم در فلان نقطه دور افتاده با آن اتحادیه کارگری داشته است که حاصلش آن نامه ی اعتراضی بوده است. در اصل این نوع کارها، خرده کاری و یک جرء خیلی کوچک را تشکیل میدهند که به هیچ وجه با کار و فعالیت هدفمند و نقشه مند در رابطه با طبقه کارگرهای کشورهای نامبرده قابل مقایسه نیست. به بحث قبلی در رابطه با وقوع انقلاب همزمان در چند کشور برگردیم همان بحثی که انگلس کرده است و گفتم آن بحث به زمانه ی ما نمیخورد. انقلاب جهانی یا حداقل انقلاب همزمان در چند کشور به دلایل 1) رشد ناموزون سرمایه داری در کشورهای مختلف2) تفاوتها در پروسه های تاریخی که هر کشور طی کرده است3) به دلایل جغرافیایی 4) فرهنگ مختلف و توازن قوای طبقاتی ناهمگون در بین کشورها... اگر نگویم امر ناممکن، ولی بی نهایت مشکلی است. بنظر من وقوع انقلاب در کشوری مثل ایران از شانس بیشتری برخوردار است تا کشوری مثل انگلیس یا نروژ و سوئد. من فکر میکنم که مهمترین و حلقه ی اصلی فعالیت انترناسیونالیستی در مرحله اول کشورهای همجوار ایران است. تا این مهم در دستور کارمان قرار نگیرد، داریم عملا کارهای جزئی و حاشیه ای را بعنوان کار اصلی قلمداد میکنیم و این یعنی بیراهه رفتن در اعاهای های که داریم. بنظرم اگر ما با چنین متدولوژی و درکی در جنبشها فعال نباشیم، نمیتوانیم تاثیر چندانی هم در جنبشهای اجتماعی در رابطه با تفوق گرایش سوسیالیستی بر سایر گرایشات دیگر بورژوائی داشته باشیم. . بحثم را اینجا به پایان میبرم و امیدوارم که رفقا نسبت به نکات مهمی که فوقا مورد اشاره قرار دادم فعالانه دخالت کرده و زوایای مختلف آنرا مورد نقد و بررسی خود قرار دهند. موفق باشید.

بعد از تحریر:

1) معمولا در مبحث مربوط به امکان تحقق سوسیالیسم در یک کشور گرایشات مختلفی وجود داشته اند که با نگرشهای متفاوت به موضوع نگریسته اند. در مناسبات بین گرایشات مختلفی مثل استالنیسم و تروتسکیسم هموراه نوعی خصومت وجود داشته است. سوالی که مطرح میشود که اینست که چه عاملی باعث میشود که مناسبات بین گرایشات مختلفی که در مورد امکان یا عدم امکان تحقق سوسیالیسم در یک کشور اختلاف وجود دارد به خصومت بینجامد؟ بنظرم این مسئله بستگی به موقعیت، جایگاه و سیاستهای دارد که گرایشات مختلف دارند. اگر این گرایشات خود را بصورت حزبی متشکل کرده باشند و منافع حزبی خود را مافوق منافع طبقه کارگر قرار دهند( سکتاریسم)، به این معنا که خود آن حزب به نیابت از طبقه کارگر خواهان کسب قدرت سیاسی برای خود و نه کارگران باشد، در آن صورت زمینه مادی خصومت بوجود می آید. ولی اگر گرایشات و احزاب مدعی در صورتی که مبارزه طبقاتی و منافع کارگران در جدل بین کار و سرمایه و در نهایت حکومت کارگران و نه حکومت حزبی در صدر سیاست و عمل کردهایشان قرار گرفته باشد، در آن صورت اختلاف بین گرایشات مختلف تنها در حالت منطقی خود باقی مانده و زمینه مادی خصومت بین جریانات مدعی سوسیالیسم هم بوجود نمی آید.

2) زندگی کارگران و اقشار تهیدست در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی به شکل دهشنتاکی سخت و محنت آور است. فقر توده ها و سرکوبگری رژیم اسلامی پدیده ای روزمره است. تغییر وضعیت سیاسی و اقتصادی ایران به نفع کارگران و زحمتکشان مستلزم انقلابی است تا کل این نظام اسلامی را براندازد. کارگران زمانی میتوانند مهر طبقاتی خود را بر اوضاع سیاسی ایران بزنندکه از تشکل سراسری و طبقاتی خود برخوردار باشند. در اینصورت سوال اصلی اینست که در کشوری استبداد زده، کشوری که دولت و حکومتش با توسل به سرکوب و ایجاد رعب و وحشت به حکومت خود ادامه میدهدف کارگران چگونه میتواند خود را سازمان دهند؟ و تشکل سراسری

– طبقاتی خود را ایجاد کنند؟ نظر صاحب نظران و فعالین کارگری در این زمینه واقعا چیست؟
لنین هموراه به ارزیابی خود از اوضاع جهانی اولویت میداد. اما انترناسیونالیسم عمیق او فقط در این نکته متجلی نمی شد. او فتح قدرت را در روسیه بیش از هر چیز محرکی برای انقلاب اروپا می دانست. انقلاب اروپا در نظر لنین، همانطور که خود او اغلب تکرار میکرد، به مراتب بیش از انقلاب در روسیه عقب مانده برای سرنوشت بشریت حائز اهمیت بود. او بلشویکهائی را که وظیفه بین المللی خود را درک نمیکردند، پیوسته با لحنی طعنه آمیز به باد حمله می گرفت: " بیایید برای قیام کنندکان آلمان قطعنامه همدردی صادر کنیم، و قیام در روسیه را مردود بشمریم. به این می گویند انترناسیونالیسم اصیل و عاقلانه ! " ( تروتسکی: تاریخ انقلاب روسیه؛ ص 120)

سوسیالیسم تنها آلترناتیو رهائیبخش برای کارگران و مردم زحمتکش ایران و تمام ستمدیده گان است !